• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بعد چهارم | حافظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حافظ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها بازدیدها 925
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    ترسناک، تخیلی
  • کاربران تگ شده هیچ

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم انشاالله سال پر خیر و برکتی برای همه ما باشه.
________________________________________________
***
جنگلی تاریک، باران همراه با رعد و برق، زاویه‌ای تاریک از دو نفر که در حال دویدن بودن و هرازگاهی به پشت سرشون نگاه می‌کردن. انگار از یک چیزی داشتند فرار می‌کردن. منم انگار اون‌جا بودم؛ اما معلوم نبود کجا! انگار که من جنگل بودم. هر بار از زاویه‌ای دیگه نگاه می‌کردم اون دو نفر در جایی که پوشش جنگلی کمتر بود، ایستادن. لحظه‌ای بعد منم یکی از اون دو نفر بودم نفر رو‌به‌روم به شدت تکونم می داد و از من می‌خواست هوشیار بمونم؛ اما انگار حالم دست خودم نبود. حس افرادی رو داشتم که مسخ هستن و به گوشه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
چشم‌هام رو بستم اما فکر و خیال نمی‌ذاشت بخوابم از طرفی می‌ترسیدم بخوابم و دوباره همون خواب رو ببینم دستم رو بالا بردم و گوشی رو که در میزِ کنارم قرار داشت گرفتم ساعت ۴ صبح بود تصمیم گرفتم که بلند بشم و برم ورزش کنم این جزء معدود دفعاتی هست که این تصمیم رو می‌گیرم زود از سر جام بلند شدم که یک وقت تنبلی باعث نشه که نظرم برگرده به سمت ژاله نگاه کردم تکون نمی‌خورد احتمالا خوابیده بود نفسی کشیدم و لباسام رو عوض کردم و وسایل کارم هم آماده کردم تا برگشتم معطل نمونم. از اتاق بیرون اومدم در راه احساس تشنگی کردم پس به سمت آشپزخانه رفتم تا آب بخورم شیر آب رو باز کردم و لیوان رو زیر آب قرار دادم احساس خواب دوباره به سَرم زد آب رو سر کشیدم و بی توجه به احساس خوابم به سمت در حرکت کردم اما تا برگشتم با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
قد متوسطی داشت. تقریبا هم اندازه خودم بودم! خیلی هم شیک لباس پوشیده بود. انگار می‌خواست بره مهمونی یا جایی اومد نزدیک من و دستش رو سمتم دراز کرد نمی‌شناختمش اما به ادب دست دادم و منتظر حرفش شدم عینک آفتابی‌ش رو برداشت و گفت:
-سلام!
به یکباره انگار که چهره آشنایی دیده باشم خشکم زد. باورم نمی‌شد! خودش بود. موهای زرد و با چشمهای مشکی! درسته که اون‌موقع نتونسته بودم چیز زیادی از تصویر رو ببینم؛ ولی مطمئن بودم خودشه! حالا که از نزدیک و شفاف می‌تونستم ببینم، علاوه بر اون‌ها، ته‌ریشی هم داشت که مطمئن بودم تو عکس هم بود و من متوجه‌ش نشدم. به یکباره با صدای فرد مرموز از فکر و خیال بیرون اومدم
- قبوله؟
من که یک کلمه از حرفش رو متوجه نشدم، گفتم:
-بله؟
- خوبه پس این کارت رو بگیر. امروزساعت ۱۸ به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
در همین حین، آقای حسینی به سمت ما اومد و عینکش رو درآورد و رو به من گفت:
- آقای رضائی کارت چطور پیش میره؟
لبخند تصنعی زدم و گفتم:
- خوبه!
حسینی که انگار از جوابم کلافه شده بود، دستی به موهای نه چندان پرپشتش کشید و گفت:
- امیدوارم! به‌هرحال باید بدونی که این‌جا به هیچ‌کس الکی حقوق نمی‌دیم.
بعد سرش رو تکون داد و نچ نچ کنان دور شد. رضا بعد از این‌که کاملاً حسینی رفت، زد زیر خنده! و رفتارهاش رو مسخره می‌کرد. یک دفعه یاد حرف رضا افتادم و گفتم:
- تو هم می‌خواستی چیزی بگی؟ نه؟
- آره! اما زیاد مهم نیست. ولش کن!
- نکنه، درباره عشق و عاشقیته؟
رضا نفس عمیقی کشید و رو به من گفت:
- آره، اما زیاد هم مهم نیست! فقط ازت ماشین می‌خواستم.
از نصف و نیمه حرف زدن بدم میاد برای همین پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #15
کافی‌شاپ در مرکز شهر بود. برای همین پس از تحمل یک ترافیک نسبتا سنگین، به کافی‌‌شاپ رسیدم. امیدوار بودم که لاقل حرف مهمی داشته باشه، چون الکی‌الکی پول بنزینم حروم می‌شد. آدم بخیلی نیستم؛ اما بی‌پولی بهم فشار میاره! وارد کافی‌شاپ شدم کل دیوارهای کافی‌شاپ به رنگ سیاه بود و موزیک آرامی هم در حال پخش شدن بود. گیج دور و اطراف رو نگاه کردم که فرد مرموز دست‌هاش رو بالا برد و تونستم ببینمش. با ته مایه‌ی استرس و تردید بر روی میز نشستم. فرد مرموز لبخندی بهم زد و به ساعتش نگاه کرد انگار منتظر فرد دیگری هم بود. به یک‌باره دخترخاله رضا وارد کافی‌شاپ شد، با فرد مرموز دست داد و کنارم نشست. حس عجیبی داشتم. حسی بین تعجب و درماندگی، معلوم نبود چی می خواست بهم بگه!
فرد مرموز صداش رو صاف کرد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #16
با این.که بهش اعتمادی نداشتم؛ ولی نشستم
- ببین! برای تو اینجا یک خوابه. تو باید از این خواب هر چی زودتر بیدار بشی. شاید فکر کنی دارم چرت و پرت میگم؛ اما این یک حقیقته‌ سال‌ها پیش، یعنی دقیقا ۲۵ سال پیش، ما تو رو توی خواب عمیق قرار دادیم. منظور از ما و چرایی این‌که ما چرا اینکار رو کردیم خودش یک داستان مفصله! ببین! تا وقتی که نابود نشدی باید خودت رو از این خواب بیدار بکنی.
علاوه بر چرت و پرت‌هایی رو که می‌گفت و رو اعصابم بود از این همه، «ببین» که توی هر جمله‌ش می‌گفت واقعا بیشتر رو اعصاب بود. از جام بلند شدم که دوباره دستم رو گرفت و گفت:
- کجا؟
- معلوم نیست؟ ممنون بابت داستان سراییت!
به یکباره دخترخاله رضا که تا اون‌موقع ساکت بود، گفت:
- تو نمی‌تونی بری!
از جاش بلند شد و با لحنی که جلب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

نو ورود
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
47
پسندها
336
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #17
مامان با ابروهای درهم‌رفته چشم‌های سیاهش رو تنگ کرده بود و طلبکار به من نگاه می‌کرد. لباس بیرونی پوشیده بود. لباسی یک‌دست سیاه، همراه با روسری کرمی. حتما نگرانم شده بود و می‌خواست بره بیرون و دنبالم بگرده. بازم بغضی گلوم رو چنگ انداخت. واقعا من متعلق به این‌جا نیستم؟ ژاله با بی‌خیالی بر روی مبل نشسته بود و داشت می‌خندید. معلوم نبود که داره به وضعیت من می‌خنده یا فیلم! مامان دست‌های ظریفش رو دور کمرش قرار داد.
- تا الان کجا بودی؟ می‌ذاشتی با طلوع آفتاب بیای!
ژاله که بر روی مبل قهوه‌ای خونه نشسته بود با بدجنسی رو به تلویزیون خندید. می‌دونست که اگه جلوی روی مامان بخنده، خودش هم از گزندش در امان نمی‌مونه. لبخندی زدم و همین باعث عصبانی‌تر شدن مامان شد و به سمتم حرکت کرد.
ژاله باز دهان باز کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا