• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بعد چهارم | حافظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حافظ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 2,136
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    فانتزی،ترسناک
  • کاربران تگ شده هیچ

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #31
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #32
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #33
از شدت عصبانیت، چایی رو یک نفس سر کشیدم و تمام مجاری مری‌ام در آتش خشمم سوزوندم. به نشونه اعتراض از سر سفره بلند شدم که بابا با لحن محکمی گفت:
- کجا میری؟ غذات که هنوز تموم نشده!
با عجز به سمت بابا برگشتم؛ چند لحظه خیره به هم نگاه کردیم. بابا با اخم منحصر به فردش که می‌گفت جرأت داری مخالفت کن به من نگاه می‌کرد. مثل بچه‌های پنج ساله پام رو به زمین کوبیدم و نشستم و شروع کردم به ادامه غذا خوردن. مامان حواسش به جمع کردن لباس‌هام پرت بود؛ ولی ژاله که تماشاچی این اتفاقات بود، با حالت چاپلوسانه‌ای گفت:
- چرا انقدر خودت رو اذیت می‌کنی؟ می‌خوای دو روز بری پیش پدربزرگ دیگه!
چیزی نگفتم. ژاله درک نمی‌کرد؛ چون خودش یک آدم برون‌گرا بود که چندین‌تا دوست صمیمی داشت و همین چندروز پیش، اردو خارج از شهر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #34
با تشکر از پدربزرگ چایی رو از دستای لرزانش گرفتم، یاشار حتی تشکر هم نکرد! معلوم نیست باز تو فکر چیه! به یکدفعه با برخورد مایعی داغ به لباس و شلوارِ مورد علاقهِ سفیدم دلیل ساکت بودن یاشار رو فهمیدم صورتم قرمز شد نه از داغ بودن چایی بلکه از عصبانیت، نفس‌های عمیق میکشیدم که پیش پدربزرگ، رفتار بدی نداشته باشم ولی فشار دادن دندون‌هام مثل همیشه، در زمان عصبانیت، من رو لو داد.
یاشار پوزخندی زد و گفت:
- آخ، ببخشید، دستم خورد.
پدربزرگ لبخند مصلحتی زد و گفت:
- محسن جان! برو لباس هات رو عوض کن، تا من دوباره برات یک چایی بریزم، لباس داری دیگه؟ اگه نداری من برات لباس بیارم؟
نگاهم رو از یاشار گرفتم و رو به پدربزرگ گفتم:
- نه ممنون، همین یکی برام کافی بود! اگه میشه برم تو حیاط یکم به سرم باد بخوره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا