• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه غریبه با آفتاب | ف.سین کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع F.Śin
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها بازدیدها 524
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه ف.سين
  • کاربران تگ شده هیچ

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان: ۶۲۰
ناظر: @Mers~

به‌نامِ او

نام داستان کوتاه: غریبه با آفتاب
نام نویسنده: ف.سین(F.śin) کاربر انجمن یک رمان
ژانر: #عاشقانه
خلاصه‌:
«تاریکی، سهمِ ابدی قلبی بود که با دوست‌‌داشتن اُنس گرفته و به یک‌باره، از آن جدا می‌گردد»؛ حال آن‌که افروز که گمان‌ می‌برد روی خوش زندگی را دیده است، با وقوعِ ماجرایی تلخ، باورش را نسبت به دوست‌داشتن از دست می‌دهد. در این میان، کیاراد، او ‌که همیشه پنهان از دیده بود، تصمیم می‌گیرد راهنمای مسیرِ درستِ دوست‌داشتن باشد تا بلکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : F.Śin

RAH~

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
1,863
پسندها
10,623
امتیازها
38,678
مدال‌ها
46
  • مدیرکل
  • #2
992202_224e8f314cb4445b28c7cb338a41c745.jpg
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : RAH~
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شبیهِ آفتاب بود، دوست‌داشتن
و من اواسطِ تابستانی گرم، یخ بسته بودم.
در این شهر، کسی با آفتاب آشنا نبود،
کسی به زندگی‌های کم‌نور نمی‌تابید،
کسی شهامتِ تجربه‌ی «عشق» را نداشت
و کسی نمی‌خواست داستان بنویسد،
داستانِ پیوند تارِ خود به پودِ دیگری.
من،
در میانه‌ی آدم‌هایی که از «احساس کردن» هم هراس داشتند،
چه می‌کردم؟
نمی‌دانم!
فقط سایه‌ای بر زندگی‌ام گسترش می‌یافت و هر روز غریبه‌تر می‌شدم، با آفتاب!
«ف.سین»

(۱)
نگاه کن که غم درونِ دیده‌ام،
چگونه قطره‌قطره آب می‌شود
چگونه سایه‌ی سیاهِ سرکشم،
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمامِ هستی‌ام خراب می‌شود
«فروغ فرخزاد»


شبیه به کسی که وسط خیابون، ماشین باهاش برخورد کرده اما ثانیه‌های اول، از جاش بلند شده و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #4
این جمله سنگینه اما چیزی که روی قلبم احساس می‌کنم، سنگین‌تره. مثل همون چیزی که روی پلک‌هام حس می‌کنم و باعث می‌شه نتونم خیلی خوب باز نگهشون دارم. مثل چیزی که روی گلومه و نمی‌ذاره آب دهانم رو قورت بدم.
درد، وزن داره. وزنش رو روی خودم احساس می‌کنم. دوست دارم بلند شم و نمی‌شه. مثل همیشه نفس بکشم و نمی‌شه.
عجیبه اما هم‌زمان با این درد، خشم هم ریشه‌دار شده و برعکس درد که انرژی رو ازت می‌گیره، خشم، بهت قدرتی میده تا علی‌‌رغم ناتوانی، بتونی فریاد بزنی. منم تونستم، وقتی روی میز می‌کوبم و می‌گم:
- پس چرا هیچی نمی‌گید؟ چرا توجیه نمی‌کنید؟ مگه همیشه همین‌کار رو نمی‌کردید؟ مگه آخرش من نبودم که جای شماها معذرت می‌خواستم، چون هر بار این من بودم که اشتباه فکر می‌کردم؟
همه‌ی آدم‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #5
از من چیزی رو درخواست می‌کنه که انتظار داشتم چهل و نه روز پیش توی تماسش، بهم بگه و یا حداقل این جمله رو پیامک کنه. انگار آدم‌ها همیشه دیر می‌رسیدن و من، ساده‌لوحانه این مدت رو صبر کردم و نشونه‌های دور و بَرَم رو نادیده گرفتم.
دندون‌هام به هم برخورد می‌کنه؛ نمی‌دونم از سرماست یا فشارِ اون لحظه اما باعث می‌شه که حرف‌هام منقطع بشه:
- م... م... من خیلی دوستت داشتم سیا... .
هر چه‌قدر فکر می‌کنم، دیگه نمی‌دونم چی بگم. خیلی سخته، سخته که از فعلِ گذشته استفاده کنم.
انگار می‌فهمه که باید خودش حرف بزنه اما نمی‌فهمه که نباید این حرف‌ها رو تکرار کنه:
- افروز ببین، تایپ من و تو به هم نمی‌خورد. وقتی اومدی و از حست گفتی، بهت چی گفتم؟ گفتم که من آدمِ رابطه‌ی طولانی‌مدت نیستم. اگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #6
بُهت‌زده می‌شم، وقتی صداش رو می‌شنوم:
- سلام خانم آراسته، وقت‌تون بخیر. نمی‌خواستم مزاحم‌تون شم اما دکتر احمدی خواستن بهتون اطلاع بدم که هر چه سریع‌تر برید دفترشون. مثل این‌که امروز، روزِ تحویل پرسشنامه‌های تکمیل‌شده‌تون بوده.
نگاهی به کیفم می‌ندازم و یادم میاد امروز بعد از امتحان، قرار بود پوشه‌ی پرسشنامه‌ها رو تحویل بدم.
فکر می‌کنم به این‌که نمره‌ی میان‌ترم امروزم رو از دست دادم، احتمالاً امتیازِ کار کردن با دکتر احمدی رو از دست دادم و در عین حال، به‌طور هم‌زمان نزدیک‌ترین دوستم و پارتنرم رو هم از دست دادم.
فکر می‌کنم و می‌بینم روزهای خوبِ گذشته چه‌قدر ازم دوره و با منِ شاد، چه‌قدر فاصله دارم.
وقتی می‌بینه هیچ صدایی ازم در نمیاد، دوباره ترکیبِ «خانم آراسته» رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #7
(۲)

وقتی وارد ساختمون می‌شم، حتی انرژیِ بالا رفتن از پله‌ها برای رسیدن به طبقه‌ی اول رو ندارم.
سوار آسانسور می‌شم و دکمه‌ی یک رو فشار میدم. توی این فاصله، از آینه‌ی کثیف آسانسور، به خودم نگاه می‌کنم که چه‌قدر آشفته به‌نظر میام.
چطور قرار بود جوابِ مامان رو بدم که تمامِ این هشت ماه، نگران بود؟ چطور یک دلیل قانع‌کننده برای بابا بیارم تا متوجه نشه قلبِ دخترش رو به بدترین شکل ممکن شکستن؟ جوابی برای هیچ‌کدوم ندارم.
وقتی روبه‌روی درب واحدمون می‌ایستم، اول می‌خوام زنگ رو فشار بدم اما فکر می‌کنم که اگر با کلید داخل برم، شاید درصدی این احتمال وجود داشته باشه که بی‌سر و صدا خودم رو به اتاقم برسونم. دسته‌کلید رو از کیفم بیرون میارم و وقتی درب باز می‌شه، با تاریکی مطلق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #8
توی فاصله‌ای که مامان نیست، لباس عوض می‌کنم و روی تختم می‌نشینم. تمام بدنم درد می‌کنه و کاش انرژی این رو داشتم که برم پیش بابا.
مامان با بسته‌ی قرص و یک لیوان آب، داخل میاد.
- این هشت ساعته‌ست، موبایلت رو تنظیم کن که بعدیش رو باید چهار صبح بخوری.
لیوان رو از دستش می‌گیرم و در حالی‌که در تلاشم یک دونه‌ قرص رو در بیارم، مامان با سؤالش غافل‌گیرم می‌کنه:
- چی شده باز؟ بی‌حالی... .
نگاهش نمی‌کنم. نمی‌تونم که نگاه کنم. ممکنه بفهمه دروغ می‌گم. قرص رو توی دهنم می‌ندازم و با آب، پایین می‌فرستم.
- هیچی، سرما خوردم دیگه. آدمِ سرماخورده، حال داره؟
کنارم می‌نشینه و می‌گه:
- حال نداره اما اخلاق داره. مربوط به سیاوشه؟
وقتی می‌بینه هنوز جواب ندادم، ادامه میده:
- افروز تو قول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #9
همون حین که نگاهم به تعداد تماس‌های از دست رفته‌‌ست، اسمش روی صفحه‌ی موبایل می‌افته.
نگاهی به ساعتِ بالای صفحه می‌ندازم که از دهِ شب گذشته. دو دل بینِ جواب دادن یا ندادن، بالأخره تماس رو وصل می‌کنم.
نه سلام می‌کنه، نه مثلِ ظهر محترم حرف می‌زنه.
- برای تو همه‌چی مسخره‌بازیه؟
نمی‌فهمم چی می‌گه. دارم تحلیل می‌کنم که شاید منظورش قطع کردن تماس و بعد خاموش شدنِ سهوی موبایلمه اما خیلی غیرمنطقی به‌نظر می‌رسه!
کاش برمی‌گشتم به دو ثانیه قبل و جوابش رو نمی‌دادم. یا نه، کاش برمی‌گشتم به پنج دقیقه قبل‌تر و کلاً موبایل رو برنمی‌داشتم.
هنوز سؤال قبلش رو هضم نکردم که می‌پرسه:
- الان کجایی؟
شاخه‌ مویی که توی صورتم افتاده رو پشتِ گوش می‌فرستم. چند ثانیه طول می‌کشه تا با خودم مرور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,307
پسندها
17,976
امتیازها
38,073
مدال‌ها
24
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #10
با چشم‌های درشتش، منتظر نگاهم می‌کنه. سرم رو به دو طرف تکون میدم و می‌گم:
- نمی‌تونم... باید زودتر برگردم بالا.
نگاهش رو از روم برنداشته و این، اذیتم می‌کنه. احساس می‌کنم داره به عمق غمِ درون چشم‌هام نفوذ می‌کنه و قراره بفهمه امروز، بدترین روز زندگیم بوده.
- این پنج دقیقه، نه چیزی از تو کم می‌کنه و نه به من اضافه!
در رو بازتر می‌کنم و می‌نشینم. به برف‌هایی که روی شیشه‌ی ماشین نشسته، نگاه می‌کنم و حینی که در رو می‌بندم، می‌پرسم:
- چه‌قدره این‌جایی؟
در حالی‌که دریچه‌ی بخاری رو روی من تنظیم می‌کنه، جواب میده:
- خیلی نیست.
«آها»یی که می‌گم، شبیه جمله‌ی «تو که راست می‌گی!» می‌مونه.
دوباره سکوت، دوباره مکث و اون پنج دقیقه‌ای که یک دقیقه ازش به «هیچ» گذشته، چیزی نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : F.Śin

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا