- تاریخ ثبتنام
- 2/7/25
- ارسالیها
- 230
- پسندها
- 678
- امتیازها
- 4,013
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #141
دکمهی شیشه ماشین را فشار داد که به صورت اتوماتیک پایین آمد. نگاه سرد و کاملاً خشنش را به درب خانهی آقای کامرون دوخت و تیز سرش را به اطراف میچرخاند. خنکای شب و خلوتی نصف شب، کمی التهاب دونش را کاهش میداد. بینیاش را نرم بالا کشید و تنش را شُل روی لبه پنجره بالا کشید تا شریان باد توی قفسه سینه ملتهبش نفوذ کند بلکه از گُرگرفتگیاش بکاهد. متبسم در آرامش پلک باز و بسته کرد و بعد، بیحرف از ماشینی که ساعتی قبل از پیرمردی دزدیده بود پیاده شد. لباسش را کمی مرتب کرد و ماسک صورتش را کمی دستکاری کرد تا از محکم بودنش مطمئن شود. کلتش را از درون جیب مخفی کتش بیرون آورد و با کشیدن ضامنش و مسلح کردن آن با سرعتی مانند باد بالای دیوار ویلای کامرون پرید و همانجا استتار کرد. با اخمهای درهم نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.