• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ~Frozen~ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 187
  • بازدیدها بازدیدها 1,667
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #141
دکمه‌ی شیشه ماشین را فشار داد که به صورت اتوماتیک پایین آمد. نگاه سرد و کاملاً خشنش را به درب خانه‌ی آقای کامرون دوخت و تیز سرش را به اطراف می‌چرخاند. خنکای شب و خلوتی نصف شب، کمی التهاب دونش را کاهش می‌داد. بینی‌اش را نرم بالا کشید و تنش را شُل روی لبه پنجره بالا کشید تا شریان باد توی قفسه سینه‌ ملتهبش نفوذ کند بلکه از گُرگرفتگی‌اش بکاهد. متبسم در آرامش پلک باز و بسته کرد و بعد، بی‌حرف از ماشینی که ساعتی قبل از پیرمردی دزدیده بود پیاده شد. لباسش را کمی مرتب کرد و ماسک صورتش را کمی دست‌کاری کرد تا از محکم بودنش مطمئن شود. کلتش را از درون جیب مخفی کتش بیرون آورد و با کشیدن ضامنش و مسلح کردن آن با سرعتی مانند باد بالای دیوار ویلای کامرون پرید و همان‌جا استتار کرد. با اخم‌های درهم نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #142
کناره‌هایش هم آن‌قدر تنگ و باریک بود که احساس نفس تنگی می‌کرد. از همان فاصله در حالی که صامت و نافذ از پله‌ها پایین می‌آمد، حواسش بود که مبادا کسی از روبه‌رویش ظاهر شود و ناگهانی غافل‌گیر شود. وقتی به ته تونل رسید و توانست هوای آزاد را استشمام کند، متوجه شد که به داخل خود ساختمان رسیده و باید عملیات را شروع کند. با احتیاط کامل از تونل که منتهی به دستشویی می‌شد بیرون آمد. در دستشویی را باز کرد و نگاهی به داخل راهرو کرد. بعد از امن بودن مکان، بیرون آمد و خودش را وارد آسانسور کرد و دکمه‌ی طبقه همکف را کلیک کرد. بعد از بسته شدن در، دستش را به دیوار کنارش تکیه داد و نگاه منتظرش را به شماره‌های درحال گذر آسانسور داد. وقتی شماره متوقف شد در باز شد و چهره یکی از نگهبان‌ها مقابلش نمایان شد ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #143
کاملاً با حالت خمیده کمرش را گرفته بود و سمت چپ درب ساختمان ایستاد. افرادش هم به اطاعت از او پشت سرش با حالت تدافعی ایستادند تا در صورت لزوم در اختیارش باشند. گری نگاه جدی‌اش را به الیوت انداخت و اشاره زد که او هم در سمت راست با افرادش بايستند تا هم‌زمان و کاملاً آماده وارد ساختمان شوند. قاتل، کاملاً حرفه‌ای است و به هر روشی می‌تواند خودش را نجات بدهد. وقتی الیوت هم همراه افرادش سمت راست ساختمان دقیقاً روبه‌روی او به حالت نیمه‌نشسته ایستادند نگاهش را آرام به داخل ساختمان داد. همه سربازها کاملاً مجهز و دارای کلاه ایمنی و کوله‌پشتی بودند. درون ساختمان چیزی قابل دید نبود، شک داشت که او را در این طبقه کنونی پیدا کند برای همین رو به الیوت گفت:
- ما باید اول آقای دیوید کامرون و خانواده‌اش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #144
بعد ناگهانی بیشتر موهای دخترک را کشید و کنار صورتش نگه داشت و عصبی غرید:
- حالا بگو اون پدر بی‌شرفت کجاست؟
دختر که دیگر تحمل درد طاقت‌فرسای کشیدگی موهایش را نداشت اشک درون چشم‌هایش جمع شد و غمگین نالید:
- نمی‌دونم.
ادگار که منتظر همچین جوابی بود با نوک انگشت‌هایش پوست سر دخترک را خراشید که بی‌اراده از میان لبان دخترک آخی بلند شد. دستش را محکم‌تر روی دست ادگار نگه داشت و نالید:
- باورکن، دارم راستش رو بهت میگم... من... من نمی‌دونم پدرم کجاست.
- می‌دونی، خوبم می‌دونی داری مثلاً از جون اون بابای عوضیت محافظت می‌کنی؟
دخترک انکارگونه سرش را به طرفين تکان داد که عصبی غرید:
- پس تا نزدم آش و لاشت نکردم بگو؛ تو که نمی‌خوای با صورت زخمی زیلی مدرسه بری و جلوی دوستات آبروت بره... می‌خوای؟
اشک‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #145
الیوت بلاتکلیف نگاهی به گری کرد. خونسرد دستش را درون جیب شلوارش برد و تقریباً با لحن تهدیدواری گفت:
- شما بهتر نیست الان به‌ جای کنجکاوی نسبت به هویت ما، به خانوادتون فکر کنید؟ ما الان این‌جا هستیم چون به ما گزارش داده شده که قاتل حرفه‌ای پول گرفته و مأمور شده تا شما و خانواده شما رو به کام مرگ بکشونه. ما از این موضوع مطلع شدیم و الان هم برای دستگیری اون قاتل این‌جا هستیم، تا دستگیرش کنیم، تا نذاریم افرادی با بی‌قانونی جامعه رو تحریک و ناامن بکنن.
دیوید کوتاه نیامد و با جسارت و پرویی تمام گفت:
- ولی بازم این دلیل نمیشه که بی‌اجازه من وارد خونه‌ام شدین، حداقل باید قبلش به من اطلاع می‌دادین.
- این ممکن نبود، چون ممکن بود که نقشه ما لو بره و نتونیم این فرد و دستگیر کنیم. ما سال‌هاست در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #146
سر برگرداند و با مکث گفت:
- چی؟
الیوت لب روی هم فشرد و با قدم‌هایی آرام خودش را به گری رساند و گفت:
- خب... این ‌که تا الان قاتل رو پیدا نکردیم، بعدش یعنی دختر آقای دیوید تا الان اصلاً متوجه این سر و صداها نشده؟
گری کمی متفکر چشم ریز کرد و با متوجه شدن منظور الیوت به سمت اتاق دخترک دوید. با لگد ضربه‌ای به در زد و با اسلحه آماده شلیک وارد اتاق شد ولی در کمال تعجب با اتاق خالی مواجه شد. کسی درون اتاق نبود و ظاهراً قاتل آش را با جایش خورده بود. الیوت فریاد مردانه‌ای زد و با خرسندی گفت:
- اها... دیدی گفتم، من می‌دونستم یه جای کار می لنگه.
گری با خشمی که درون بدنش نهفته شده بود نگاه غضبناکی به الیوت انداخت و از لای دندان‌های چفت شده‌‌اش غرید:
- این الان خوشحالی داره به نظرت؟ ما سوژه رو از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #147
با شنیدن صدای پاهایی که به سمتشان هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد، ادگار اجازه نداد دخترک حرفی بزند و با کشیدنش به سمت خود، او را در بغل گرفت و اسلحه را درست کنار گوش دخترک گذاشت و مقابل در ایستاد. گری و الیوت کنار در ایستادند و با حالت دفاعی که با سلاح‌شان گرفته بودند قاتل را نشانه گرفته بودند. نگاه مضطرب هر دو طرف در گردش بود و متحیر هم دیگر را نگاه می‌کردند. گری با اطمینان لب باز کرد.
- آروم اسلحه رو بذار زمین... قول میدیم که کاریت نداشته باشیم، باشه!
ادگار کمی کلتش را میان انگشتانش جابه‌جا کرد و بعد محکم‌تر روی شقیقه دخترک فشار داد و باعث شد دخترک جیغ کوتاهی بکشد و خطاب به پلیس‌های مقابلش بگوید:
- لطفاً... لطفاً کمک... کمکم کنید. خواهش می‌کنم لطفاً... کمکم کنید.
- هی... با توام، اسلحه تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #148
- پس چی... .
اجازه نداد الیوت حرافی کند و ادامه داد:
- من بهش یه فرصت دادم، هرجور خواست ازش استفاده بکنه... درضمن به سود خودمون هست که بهش یه فرصت بدیم که بعداً خودت هم متوجه میشی، اون الان مغزش داغ هست و نمیدونه داره چی‌کار می‌کنه ولی به موقعش ما یه غافلگیری‌ عالی براش داریم، تو هم بهتره به جای حرف زدن دنبالم بیای.
مغموم و مسکوت روی صندلی نشسته بود و ادگار با اخم مشغول بستنش روی صندلی بود تا نتواند تکان بخورد. بعد از بستنش راست شد و همان‌جا چشمک معنادار و پیروزمندی حواله صورت پریشان دخترک انداخت و فاتحانه و با تکبر گفت:
- به اون پلیس احمق دل نبند که میاد و نجاتت میده... اون باهوش هست ولی حماقت یکی از اصول کارش رو پیش می‌بره. البته من خوشحالم که رقیبم یه نادونه، برای پیروزی باید همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #149
باید از لحن هشدارآمیز التیماتوم گری می‌ترسید، اما نمی‌دانست با چه کسی لج کرده بود که با غدی و عبوس زخم زد:
- بالاتر از سیاهی رنگی نیست، پس دلیلی نمی‌بینم ‌که از مرگ بترسم.
- آره بالاتر از سیاهی رنگ دیگه‌ای هم هست که بی‌رنگیه، و این بی‌رنگی یعنی ته جهنم و بلاتکلیفی با یه عذاب همیشگی... .
- این عذاب و دوست دارم.
- انگار از جونت سیر شدی مردک... میگم اسلحه تو بذار زمین، زود.
- من که عذاب خودم و دوست دارم ولی تو چی؟ راستی از پسرت چه خبر؟ اسمش چی بود... آها کوین.
گری مات و متحیر از این اطلاعات قاتل لب از لب باز کرد و گفت:
- تو... تو کی هستی؟ پسرم و از... از کجا می‌شناسی؟
ادگار نفس عمیقش را از درون خفه کرد و گفت:
- اون‌قدری ازت شناخت دارم که بدونم الان توی زندگیت چه اتفاقی می‌افته، این که چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #150
با خیرگی به صورت خونسرد گری، به فکر فرو رفت. یعنی حاظر نبود برای دوستی‌شان جان‌فدایی و فداکاری بکند؟ یعنی ارزش دوستی‌شان به همین اندازه خاتمه پیدا می‌کرد؟ این‌که کاری به جز تأسف خودن برایش نمی‌توانست انجام بدهد! ابرویی بالا انداخت و با نیمچه لبخندی گفت:
- نه؟
سری تکان داد و مصمم‌تر آن کلمه ناآشنا را تکرار کرد، انگار که ازحرفش اطمینان داشت و قصد نداشت که تغییری به جمله‌اش بدهد.
- درسته... نه... نمی‌تونم این کار رو بکنم، تو... تو یه خائنی و باید سزای عمل‌ها و جنایت‌هات رو بدی ادگار لانگمن.
- بذار برم... این به نفع هردومون هست.
- ولی من نمی‌تونم اجازه این کار و به تو بدم... لطفاً تسلیم شو.
- ولی تو نمی‌تونی این کار رو با من بکنی، تو نمی‌تونی من و این‌جا به حال خودم رها کنی.
- چرا نتونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا