• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ققنوس نبودیم اما از خاکسترمان زاده شدیم | سارینا.آ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sarina.a
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 59
  • بازدیدها بازدیدها 881
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    اجتماعی - عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #41
محال بود اسماعیلی این‌کار را کند! واریزی حقوق؟ آن‌هم بعد از بساطی که من برایش راه انداختم؟
مهتاب با حرص موبایل را از دستم می‌کشد. در حالی که لقمه کنار لپش است می‌گوید:
- به جای نق نق برو خدارو شکر کن، ببین با چی زده تو سرش که حقوقت رو داده.
دست به پيشاني‌ام می‌کشم:
- خود اسماعیلی همچین کاری نمی‌کنه! در حالت عادی باید صدبار بهش می‌گفتم تا حقوقم‌رو واریز کنه !
مهتاب جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش می‌نوشد و مي‌خندد:
- از هیکل و ابهتت ترسیده.
از فکری که در سرم می‌گذرد، در دلم چهل چراغ روشن می‌شود:
- می‌گم نکنه آراز کرده؟
چینی به گوشه ی لبش می‌دهد و به صندلی تکیه می‌دهد:
- آخه تو چقدر چندشی دختر! بذار از راه برسه بعد قهرمانش کن.
با یادآوری دیشب و خنده‌هایش و مهربانی که حتی در دل مادربزرگ جا باز کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #42
((داوین))

بعد از چندساعت حرف زدن مداوم و سرو‌کله زدن با یک مشت آدم احمق و زبان نفهم بالاخره آسوده روی صندلی لم می‌دهم.
پنجره را کمی باز می‌کنم. هوای سرد پاییزی روی صورتم می‌تازد و از داغی بدنم گر گرفته‌ام کم می‌کند.
دو دكمه ي اول پیراهنم را باز می‌کنم و سرم را تکیه به پشتی صندلی می‌دهم.
چقدر امروز تلاش کردم که دهان آن پیرمرد احمق را در دادگاه پایین نیاورم و تحویلش دهم.
باری دیگر لعنتی به عقل پوسیده‌ام موقع انتخاب این شغل می‌فرستم. من که می‌دانستم حوصله‌ی سروکله زدن با آدم‌ها را ندارم.
با کوبیده شدن در چشمانم باز می‌شود. امروز آرامش از من فراری بود!
با صدایی خشن لب می‌زنم:
- بله؟
به آرامی در باز می‌شود و دختری که به تازگی برای کارآموزی آمده بود، وارد می‌شود.
به آرامی سر تکان می‌دهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #43
((لیلی))
در آينه به خودم مینگرم. مهتاب دستم را می‌کشد:
- اون نیش ضایعت رو ببند!
چه توقعی داشت از قلب منتظر و بی قرار من! از قلبی که دو سال دلش تنها به دیدن از پشت ویدیو کال بود. آن هم نهایتا ماهی یکی‌دو بار!
دستان یخ زده‌ام را روی صورتم می‌گذارم:
- به نظرت چیکار داره؟
دست به بارانی کرم رنگم می‌کشم:
- حس می‌کنم زیاده روی کردم.
به سر تا پایم نگاه می‌کند و سری تکان می‌دهد:
- کاش این پسرعموی نابینات یه‌کم بینا بود تو این همه به خودت فشار نمی‌آوردی!
این مهتاب هم استاد زدن تو ذوق آدم بود!
- چه ربطی داره؟ مگه من همه‌جا همین‌طوری نمی‌رم؟ مگه همیشه مرتب نیستم؟
از آسانسور خارج می‌شود:
- بله ولی همیشه این لپات این‌قدر گل‌گلی نیست، اون چشمات این‌طوری برق نمی‌زنه.
می‌ایستد و برمی‌گردد:
- یه‌کم خودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #44
هرچه حس و حال بود را با حرف هایش ربوده بود!
زیرلب خداحافظی می‌کنم و به سمت ماشین می‌روم. هنوز هم بدنم می‌لرزید اما دیگر از ذوق نه، از غمی که در‌ونش نشسته بود. شیشه دودی رنگ مانع از دیدن داخل ماشین می‌شد.
آرام داخل ماشین می‌نشینم:
- سلام خیلی منتظر موندی؟
لبخند می‌زند:
- علیک سلام، نه تازه رسیدم.
مگر مهتاب، آراز را مي‌شناخت؟ مگر می‌دانست که او یکی از نایاب ترین آدم‌ها در این دنیاست؟ مگر می‌دانست که در زندگی‌اش تنها پذیرای آدم‌های محدودی بود اما همان آدم‌ها همه ی ابعاد زندگی اش بودند؟ می دانست که برای هرکسی در دسترس نیست و به جز همان آدم های اندک زندگی‌اش این لبخندهای مهربانش را خرج نمی‌کرد اما من که می‌دانستم.
می‌دانستم که به هرکسی این‌گونه نمی‌خندد. به هرکسی محبت نمی‌کند و با هیچکس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #45
- منم می‌دونم که می‌تونی اما دفتر داوین برای درست بهتره. من به مادربزرگت قول دادم که مواظبت باشم. ‌
چشم روی هم می‌فشارم.
- من می‌تونم از پس خودم بربیام، نیازی به مراقبت نیست. خواهش می‌کنم نگه‌دار می‌خوام برم دانشگاه کار دارم.
از همان لبخندهای محو و معروفش می‌زند، از آن هایی که فقط از چین های گوشه چشمش می‌شد حدس زد که لبخند می‌زند.
- مگه نگفتی دانشگاه کاری نداری؟
خدایا! داری با من شوخی می کنی؟
چرا صدایم را نمی‌شنوی؟
- به جز دفتر داوین یه انتخاب دیگه هم داری.
حتی جهنم را به دفتر داوین ترجیح می‌دادم چون می‌دانستم اگر به دفترش بروم، برایم از جهنم بدتر را می‌سازد.
چرا آزار دادنم را دوست داشت؟ شاکیانه نگاهش می‌کنم.
- چي؟
این بار خنده‌اش واضح می‌شود.
-مي‌فهمی.
((آراز))

چشمان روشنش مردد روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #46
چرا در همه‌چیز خودش را مقصر می‌دید؟
از داوین انتظاری نداشتم اما پدر چه؟
کلافه سرتکان می‌دهم، او نتوانست برای ما پدر باشد؛ نتوانست! چه برسد به گرفتن پشت لیلی.
حقش نبود، این دختر حقش نبود!
نزدیکش می‌روم. نگاهش را می‌دزدد:
- ببینمت لیلی.
بدون آن‌که نگاهم کند می‌گوید:
- می‌شه برم؟ لطفا.
اما نه، تنها خاکستری از لیلی قدیم مانده بود. او هم ضعیف شده بود. اوهم خسته‌تر از قبل بود. او هم کمرش خم شده بود.
نفس عمیقی می‌کشد و به ساعت می‌کنم:
- فقط بیا بالا، بابا شرکت نیست. تا ساعت یک باهم برمی‌گردیم، از صبح یه‌سری کارا تو شرکت مونده.
مخالفت نمی‌کند، تنها سر تکان می‌دهد.

(لیلی))

در شيشه آب را با همان دستان نيمه‌جانم باز مي‌کنم و جرعه‌ای می‌نوشم تا از خشکی چندش‌آور گلویم خلاص شوم.
انگار راه نفسم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #47
گوشه ی لبم را می‌گزم تا لبخند نزنم.
نفس عمیقی می‌کشد و به صندلی تکیه می‌دهد:
- بهت لطف نمی‌کنم که فکر ‌کنی از سر دلسوزی آوردمت اینجا. آوردن تو به اینجا بیشتر لطف به خودمه. اوضاع شرکت خیلی به‌هم ریخته‌ست. این رو قبل از اومدن هم می‌دونستم، یه سری از کامندا رو بیرون کردم و نیاز به افراد جدید دارم. یه دستیار برای خودم، کسی که بتونم بهش اعتماد کنم و کارام رو بهش بسپارم. من نمی‌تونم تنها این اوضاع رو درست کنم، به کمکت نیاز دارم، اگر آدمش هستی که کمکم کنی بسم‌الله! اگر هم که نه و می‌خوای بری، جلوت رو نمی‌گیرم و باز هم کمکت می کنم یه کار مناسب پیدا کنی.
او به کمکم احتیاج داشت! به من احتیاج داشت، مگر می‌توانستم بگویم نه؟ او فقط مرا کنار خودش می‌خواست! اما عمو مرا اینجا نمی‌خواست. من هم روی رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #48
کیسه‌ها را از دستی به دست دیگرم می‌دهم و به سختی کلید را داخل در می‌اندازم. مادربزرگ پاهایش درد می‌کرد، کمرش درد می‌کرد و نمی‌خواستم از جایش بلند شود.
پوزخند می‌زنم. تنها کاری که می‌توانستم برایش انجام دهم، همین بود. نتوانستم به گفته ی دکترش عمل کنم و به فیزیوتراپی او را ببرم، نتوانستم!
در را آرام هل می‌دهم و وارد خانه می‌شوم. با دیدنش روی کاناپه لبخند می‌زنم و کیسه هایی که از فشارش، انگشتانم سر بود را روی زمین می‌گذارم. آن‌قدر که در خودش فرو رفته، متوجه آمدنم نمی‌شود.
- سلام مامانی، چطوری؟
سرش به سمت من برمی‌گردد:
- سلام دخترم، خوش اومدی.
این بار واقعا خوب بودم. واقعا خوشحال بودم و احساس شادی می‌کردم و باز هم این حس را مدیون آرازم بودم اما برای شرکت هنوز شک داشتم.
به کیسه های جلوی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #49
از هجوم اشک چشمانم می‌سوزد. بزرگترین ضربه‌ی زندگی‌ام بعد از مرگ پدر، جدایی او از مادرم بود، با پشت دست روی چشمانم می‌کشم و برای عوض کردن بحث می‌گویم:
_ امروز آراز من رو برد شرکتشون.
قطره‌ی اشکی که روی پوستش چکیده را پاک می‌کند:
- شرکت؟ عموت هم بود؟
سرم را به معنی نه تکان می‌دهم و سرم را روی پایش می‌گذارم. به صحبت احتیاج داشتم، احتیاج داشتم یکی به غیر از خودم، بگوید که باید چه کنم، آخر من مانده بودم یک مغز فلج و بدنی که تمام دستوراتش از سمت چپ سینه‌ام بود.
- می‌دونه که رابطه‌‌ی خوبی نداریم. خودش از این به بعد اون جارو می‌چرخونه، شرکتشون در معرض ورشکستگیه. ازم کمک خواست، گفت یه دستیار می‌خواد که بهش اعتماد داشته باشه.
نگاهش نور امید می‌گیرد. مگر من دلم می‌آمد این امید را ناامید کنم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sarina.a

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
6/7/20
ارسالی‌ها
59
پسندها
98
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #50
موهايم را نوازش ميکند و با محبت نگاهم می‌کند:
- من نمی‌تونم دختر دسته ی گلم رو با این حرفا ول کنم به امان خدا! دیگه خیالم راحت نیست. هی به خودم دلداری می‌دادم که قرار نیست همه جا حیثتت، آبروت در خطر باشه اما با اولین کارت...
دیگر تاب نمی‌آورم. انگار دو سال دلتنگی، صبری نگذاشته بود.
لب روی هم می‌فشارم:
- حتی اگر آراز باشه؟
نگاهش متعجب می‌شود، عمیق می‌شود.
- یعنی می‌خوای پیشنهاد آراز رو قبول کنی؟
سرم را پایین می‌اندازم. می‌ترسم، برق چشمانم را که مهتاب می‌گفت مامان بزرگ هم بفهمد.
- می‌دونی که من چقدر به آراز مدیونم؟ اون تو بدترین روزایی زندگیم کمکم کرد که سرپا بمونم و بایستم، اون وقت الان كه از من كمك مي‌خواد بهش پشت کنم؟ بی مرامی نیست؟ مگه مشكل تو امنيت من نيست؟ به آراز هم اعتماد نداری؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا