- نویسنده موضوع
- #41
محال بود اسماعیلی اینکار را کند! واریزی حقوق؟ آنهم بعد از بساطی که من برایش راه انداختم؟
مهتاب با حرص موبایل را از دستم میکشد. در حالی که لقمه کنار لپش است میگوید:
- به جای نق نق برو خدارو شکر کن، ببین با چی زده تو سرش که حقوقت رو داده.
دست به پيشانيام میکشم:
- خود اسماعیلی همچین کاری نمیکنه! در حالت عادی باید صدبار بهش میگفتم تا حقوقمرو واریز کنه !
مهتاب جرعهای از نوشیدنیاش مینوشد و ميخندد:
- از هیکل و ابهتت ترسیده.
از فکری که در سرم میگذرد، در دلم چهل چراغ روشن میشود:
- میگم نکنه آراز کرده؟
چینی به گوشه ی لبش میدهد و به صندلی تکیه میدهد:
- آخه تو چقدر چندشی دختر! بذار از راه برسه بعد قهرمانش کن.
با یادآوری دیشب و خندههایش و مهربانی که حتی در دل مادربزرگ جا باز کرده...
مهتاب با حرص موبایل را از دستم میکشد. در حالی که لقمه کنار لپش است میگوید:
- به جای نق نق برو خدارو شکر کن، ببین با چی زده تو سرش که حقوقت رو داده.
دست به پيشانيام میکشم:
- خود اسماعیلی همچین کاری نمیکنه! در حالت عادی باید صدبار بهش میگفتم تا حقوقمرو واریز کنه !
مهتاب جرعهای از نوشیدنیاش مینوشد و ميخندد:
- از هیکل و ابهتت ترسیده.
از فکری که در سرم میگذرد، در دلم چهل چراغ روشن میشود:
- میگم نکنه آراز کرده؟
چینی به گوشه ی لبش میدهد و به صندلی تکیه میدهد:
- آخه تو چقدر چندشی دختر! بذار از راه برسه بعد قهرمانش کن.
با یادآوری دیشب و خندههایش و مهربانی که حتی در دل مادربزرگ جا باز کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش