• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ناب‌نگاره مجموعه دلنوشته‌های پژواک | فائزه کاکاحاجی کاربر انجمن یک رمان

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #11
سن چیز عجیبی ست.
علایق ات را دستخوش تغییر می کند.
هر آن چه برایت قبل ها کسل آور بود ؛
حال ،قابل درک و زیباست.
هیجان ها را اگر مثبت نباشند؛ رد می کنی.
چه ارزشمندی برای خودت.
شاید بالا رفتن سن هم آنقدر ها ترسناک نیست!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #12
گلوی ما را؛
تعصبات مان میگیرد.
وقتی عشق با باد کردن رگ گردن می آمیزد.
اتفاقا،من انسان متعصبی هستم!
چون بعضی چیزها تعصب پذیر است:
مثل این خاک ،مثل ایران!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #13
پس از سال ها دیدمت.
گرد پیری بر سرت نشسته بود.
مرا دیدی و نفست حبس شد
در حال خنده بودی.
کنار چشمت چروک شادی
چه بی عدالتی آشکاری!
رو برگرداندی
و من باز هم در انبوه سوالات تنها ماندم...
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #14
پی چیزی گشتم که وجود خارجی نداشت!.
دیر به خود آمدم.
خاطرات نیمی از قلب مرا خورده بود.
نیمی دیگر چنان بر سر می زد؛
از نصف و نیمه بودن.
از کم بودن برای انسان های جدید
که هر چه تقلا کردم
با خاطرات جدید قلب را احیا کنم
گویی دست و پا زدنی بی حاصل بود.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #15
کوه بلندی نشانم دادی که در کوه پایه اش درختی جوانه زده بود ، گفتی تو آن جوانه و من آن کوه!
اما ، کم آوردی!
و بار هایت بر شانه ی من ماند.
گفتم: به ریشه هایم برای قوی شدن فرصت بده.
اولین نسیم که وزید
گفتی :عزیزم چیزی نیست.
طوفان که مرا برد !
حتی نگاه ام نمی کردی.
من چه می دانستم ؟!
کوه من سایه ی یک درخت دیگر است!.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #16
از بی سرزمینی کوله ات را خالی نمیکنی.
لایه های عمیق وجودت را تعداد کمی دیده اند.
حتی کفشی که می خری برای راه طولانی راحت اند!
چه کسی اعتمادت را این حد عمیق شکسته؟!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #17
می دانی؟ من آنقدر ها هم که به نظر می رسد سخت گیر نیستم!
اگر کنار من بنشینی،با چشم من ببینی.
از تعداد آدم هایی که می توانند یک نفر را
بعد از بار ها فرصت دادن نا امید کنند تعجب می کنی!. :)
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #18
نمی دانم چه می خواهی از جانم؟!
چرا این دوست نداشتنی را رها نمی کنی؟!
اگر چشم در چشمت سراندم و این دل بی نوا به نان و نوا رسید خبط و خطای من بود؛ بله!
تو که بزرگ عُقلایی و سری در سر ها جنباندی چرا چشم نگرفتی از این خیره سر!؟
من خودم با تَرکه به جان دلم افتادم؛
تو یک بار به آن لبان خوش سخن اخم کردی؟!
برو آقازاده ، برو!
من اگر زبانم در مقابلت کوتاه است.
چون این قلب بخت برگشته خاطرخواهت است.
مگرنه همه می دانند ،زبانم کمتر از گرگ ،درنده نیست.
اگر دل ، ریش گرو نمی گذاشت.
که آن جلال و جبروتت برایم هیچ بود.
برو به جان آن تیکه گوشت زبان نفهم ، دعا کن شازده!
خوش به حالت که از همه چیز شانس آوردی...!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #19
آن روزها
به گمانم ،خیلی دور خیلی نزدیک...
نزدیک از آن جهت که خاطرات را به وضوح یادم هست!
دور از آن جهت که ذهن شاید توانسته فریبم دهد!
یک چیز هایی جور نیست یک چیز هایی خیلی جور است.
البته که زمان، دشمن حافظه است.
با این حال نمی دانم چرا از دست از مرور بر نمی دارم؟!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
217
پسندها
2,539
امتیازها
13,753
مدال‌ها
11
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #20
در فروپاشی روانی آخرم.
در خیابان با نقابی عادی به سرعت پیش می رفتم.
از کنار جدولی میان درختان یک بلوار گذشتم.
ناگهان روح ام نشست در خود جمع شد؛
سر به زانو نهاد و زار زد!
و من ،چون وقت نداشتم به راه ام ادامه دادم...
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_
عقب
بالا