• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 59
  • بازدیدها بازدیدها 1,008
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #51
همه در محوطه‌ای خالی پشت خانه‌ی الیورا جمع شده بودند؛ ایوان حتی کار بر روی خانه را رها کرده بود. آریان کنجکاو منتظر ایستاده بود تا الیورا نحوه کنترل قدرتش را توضیح دهد، اما او یک صندلی و تخته سیاه را احضار کرد و از او خواست تا بر روی صندلی بشیند و با دقت به حرف‌هایش گوش دهد.
آریان بر روی صندلی نشست و منتظر ماند. الیورا مانند یک معلم گچ سفیدی در دست گرفت و بر روی تخته‌ی سیاه، دو دایره‌ی بزرگ و کوچک کشید. آرام بر یکی از دایره‌ها کوبید و گفت:
- خب، بذار برات از ابتدایی‌ترین چیزها صحبت کنم. این دو تا دایره رو مانا در نظر بگیر که توی بدن تمام انسان‌ها وجود داره و باعث میشه که توی این دنیا زنده بمونن. در کل قدرت‌ها به دو دسته تقسیم میشن قدرت‌های اصلی و قدرت‌های جایگزین. قدرت‌های اصلی از طریق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #52
الیورا مقابل آریان ایستاد. دستبند یشمِ سبزی را که بسته بود، نشان داد و از آریان خواست تا دستش را بر روی آن قرار دهد. آریان آنچه الیورا گفت را انجام داد. یولیوس که تا آن زمان ساکت در گوشه‌ی دیگر ایستاده بود، خود را پشت آریان پدیدار کرد. تمام توجهات به سمتش جلب شد. آریان با شگفتی به او می‌نگریست که قد بلندش روی او سایه می‌انداخت. الیورا با آرامی گفت:
- خب، بیایید شروع کنیم.
الیورا به دست آریان خیره شد. وردی به زبان ناآشنا زمزمه کرد. دستبند کم‌کم درخشید. آریان ابتدا چیزی احساس نمی‌کرد، اما با گذر زمان چشمانش تار شد، سرش گیج رفت و عرق سرد بر روی تنش نشست. آریان یک قدم عقب رفت و بر آستین پیراهنِ ایوان چنگ انداخت. الیورا دستش را عقب کشید. قبل از آن که ایوان کاری انجام دهد، یولیوس، اربابش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #53
یولیوس همچون کوهی استوار دستانش را پشت سرش گره کرده بود. دشت مقابل چشمانش بسیار زیبا جلوه می‌کرد. با احساس حضور شخصی چشمانش را بست و لب‌هایش را روی هم فشرد. آریان هنوز توانایی کنترلِ بوی مالکیتش را نداشت، با این حال به طرزی عجیب این بود هر روز کمتر می‌شد. یولیوس که متوجه شد آریان قصدی برای تغییر مسیر نگاهش ندارد گفت:
- ارباب! قدم جلو بگذارید و آنچه درون ذهنتان جا گرفته به زبان بیاورید.
آریان شرمگین، از پشتش بیرون آمد و کنارش ایستاد. به زور قدش تا سینه‌اش می‌رسید و مانند خرگوشی صحرایی می‌لرزید. یولیوس در دلش پوزخند زد. هیچ‌کدام از ارباب‌های پیشین او چنین ترسو و احساساتی نبودند. خدمت به این دختر برایش مانند توهینی بزرگ به تجربه‌اش بود هر چند که چاره‌ی دیگری نداشت. آریان چیزی مقابلش گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #54
چشمان آریان از نگاه پر نفوذ یولیوس جدا نمی‌شد و غرق شدگی برایش معنا پیدا می‌کرد. همدردی و غم در انتهای آن دو دریای آبی نشسته بود. غمی به اندازه هزاران سال؛ گویا یولیوس نیز مانند او باری سنگین بر دوشش حمل می‌کرد. صدای الیورا آریان را از جا پراند و اتصال نگاه آن دو را قطع کرد.
- آریان بیا وقت استراحت تمومه! و تو روح سرگردان، نظرت با یک معرفی کوتاه چیه؟!
یولیوس از شنیدن اسم آن ارواح طبقه پایین لب‌هایش را بر هم فشرد و چشمانش را بست. دلش می‌خواست گردن آن زن را جدا کند. اگر اربابش نبود، مسلماً این کار را می‌کرد.
ایوان در کنار الیورا ایستاده بود. آریان با لبخند و چشمانی گرد با او اشاره کرد و گفت:
- شاگرد اولِ چاپلوس.
ایوان دستش را به کمر زد و گفت:
- هی، من از اول همین جا بودم!
آریان خندید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #55
الیورا دستانش را عقب کشید. اخم کرد، به سمت یولیوس چرخید و گفت:
- خب بفرما، یکم درباره خودت برامون بگو هر چی نباشه خودت یک روحی.
یولیوس نفسش را با شدت بیرون داد. کمی جلو رفت. دستانش را در پشتش قفل کرد و توضیحاتش را با همان زبان کهن بیان کرد.
- در واقع بانو واکر به دسته سوم از آرکی‌هاست. که روح‌افزار هستند؛ این دسته از روح‌های سرگردانِ پایین رتبه کمک می گیرند. این افراد، معمولاٌ انسان‌هایی بدون نیروی اصلی هستند. به همین دلیل در طی یک مراسم، با ارواح قرارداد می‌بندند و برای کارهایشان از آن‌ها کمک می‌گیرند. اگر با ارواح قوی‌تر قرارداد ببندند، نیرومندتر هستند. نهایت قرارداد، پنج روح است که به افسانه‌ی محدودیت خدایان مربوط می‌شود. برمی‌گردد به... .
الیورا به سرعت مقابل یولیوس دستش را تکان داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #56
سکوتِ بین جمع چهار نفره، با خمیازه‌ی ایوان شکسته شد. او کمی تنش را کش و قوس داد، چشمش را مالید و گفت:
- این که بیشتری شبیه درس تئوری بود تا عملی.
الیورا به سمت خانه‌اش رفت و صدایش در همان حین به گوش رسید:
- اعتراض نکن ایوان. برای این بود که شما رو کنجکاو نگه دارم تا سر کلاس خوابتون نبره. دیگه وقت عصرونه‌ست، بیاین بالا.
ایوان شانه‌هایش را بالا انداخت و با صدا آرامی آریان را مخاطب قرار داد:
- آره ما هم که ایستاده می‌خوابیم.
ایوان به سمت ابراز کارش که در کنار درخت قرار داشت رفت؛ آن‌ها را برداشت و گفت:
- من میرم هنوز کار دارم. خداحافظ.
آریان برایش دست تکان داد و دور شدنش را تماشا کرد. یولیوس دستش را به سمت آریان دراز کرد. آریان در منتظر توضیح ماند.
- من شما را تا بالا همراهی می‌کنم ارباب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #57
***
ایوان با شدت چوب را سوهان می‌کشید تا صاف شود، اما افکارش در جایی دیگر می‌گشتند. در میان اتفاقات ساعاتی پیش.
او همراه آریان در این مدت بسیار در مورد جادوها آموزش دیده بود. و چنین مسئله‌ای آنقدر برایش جذاب شده بود که حتی نمی‌توانست درست بر کارهایش تمرکز کند. الیورا پس از توضیحات زیادی چرخید و جملات پایانی را ادا کرد.
- و یادت باشه که جادوگرها و ساحران ارتباط خوبی با هم ندارن. ما جادوگرها با روح‌افزار ارتباط بهتری داریم ولی تنها چیزی که بین تمام ما مشترکه ابدی بودن عمرمون هست. هر کسی نمی‌تونه به دستش بیاره و این بیشتر برای آئرال‌ها مهمه. معمولاً میگن کسی که جاودانگی داشته باشه اول صعود می‌کنه.
- الیورا تو چطور؟ تونستی به جاودانگی دست پیدا کنی؟
الیورا با این حرف، لبخند غمگینی زد. خاطرات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #58
ایوان احترام خاصی برای مرد روبه‌رویش قائل بود. ناخواسته صاف ایستاد و گفت:
- شما برای چی اینجا اومدید؟
یولیوس جلو رفت، نگاهی به کنده‌ی افتاده بر زمین انداخت. اخم ریزی کرد و گفت:
- باید با آنچه طبیعت به تو هدیه می‌کند مهربان باشی.
ایوان دستپاچه کنده را بالا برد، صاف گذاشت و زیر لب کلماتی نامفهوم زمزمه کرد. کمی کنار رفت و سوالی دیگر پرسید:
- معذرت می‌خوام یکم... من فکر می‌کردم که شما ترجیح میدین پیش آریان بمونین.
- درسته ولی بانو واکر، در کنارشان بود و گویا قصد استراحت داشتند بنابراین با اجازه ایشان، قصد کردم کمی در اطراف قدم بزنم.
ایوان سری تکان داد، اما احساساتش اجازه‌ی طولانی شدن سکوت را نداد.
- قصد توهین ندارم اما تا حالا چیزی داشتین که نتونین ازش محافظت کنین؟
تاریکی بر چشمان یولیوس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #59
الیورا دستانش را در سینه جمع کرد، نفسش را پوف مانند بیرون داد، عصبی اخمی کرد و گلایه‌مند گفت:
- این دو تا دوباره کجا رفتن؟ ایوان، یولیوس!
آریان در اطرافش به دنبال نشانی از آن‌ها می‌گشت. در این مدت روزی نبود که در خلال تدریس الیورا آن مردها غیبشان نزند و مشخص نبود چه می‌کردند که هیچ نشانه‌ای از حضورشان حس نمی‌شد. حتی برای آریان‌ هم سخت بود تا وجود یولیوس را متوجه شود. با گذشت مدتی، ایوان نفس زنان و عرق کرده، به دنبالش یولیوس از دور پدیدار شدند. با نزدیک شدند آن دو الیورا دلخور، پایش را که مانند خرگوش‌ها تند بر زمین می‌کوبید متوقف کرد و گفت:
- شما دو تا دارین چیکارمی‌کنین؟ یولیوس تو مثلاً باید از آریان حفاظت کنی. چرا وقتی که لازمت داره اینجا نیستی؟!
آریان دستانش را باز کرد. ایوان با یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #60
شناخت آریان از ایوان به کودکی برمی‌گشت، آنقدر که بتواند رفتارهای او را معنی کند. ایوان سرش را پایین انداخت و گفت:
- معذرت می‌خوام که ازت مخفی کردم، من فقط دلم می‌خواست یکم شمشیرزنی یاد بگیرم چون جالب بود.
آریان لبخند زد، سرش را کج کرد که نسیم خنک موهایش را به بازی گرفت و غروب خورشید تصویری زیبا از او ساخت. آرام تکه‌ای از موهایش را پشت گوش راند و گفت:
- فقط همین؟
رازهایی هنوز در وجودش قفل شده بود اما عشق مانع یادآوری آن‌ها شد. ایوان محو او شده بود. گویا در چشمانش غرق می‌شد و در میان موهایش گم می‌شد. آریان برایش نوری بود که بر تاریکی وجودش می‌تابید. شرم کم‌کم از شانه‌های ایوان بالا رفت و گونه‌هایش را سرخ کرد که کک‌ومک‌های صورتش بیشتر نمایان شد. او دستی به موهایش کشید و گفت:
- نه راستش من،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا