• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 478
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #11
لیانا کمی بازوی آریان را فشرد؛ قلبش هر لحظه ممکن بود از دهانش بیرون بپرد و حقیقت را فریاد بزند. دست آزادش را درون جیب پیشبند سفیدش برد، سکه‏‌ها را میان مشتش فشرد و زیر لب غرولند کرد:
- آخه کدوم آدم بی‌فکری جنازه رو وسط روستا رها می‌کنه؟ فقط اگه پیداش کنم... آریان نترس، وقتی برسیم خونه برات دمنوش‏‌ درست می‏‌کنم، حالت بهتر میشه.
صدای ایوان باعث توقفشان شد. آریان که اندکی به خود مسلط شده بود، دستانش را در هم قفل کرد. ایوان با شانه‌هایی خمیده و حالتی مردد، مثل پسربچه‌ای که انتظار سرزنش دارد، جلوی آن دو ایستاد. دستی در موهای قهوه‌ایش برد و بی‌هدف آن‌ها را مرتب کرد. لیانا که متوجه شده بود او قصدی برای شروع مکالمه ندارد گفت:
- کاری داری ایوان؟!
ایوان دستپاچه دستانش را روی ران‏‌هایش کوبید انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #12
حتی در آن لحظه نیز، قلب بی‌قرارش ثانیه‌‏ای از جنب و جوش نمی‌‏افتاد. به‌آرامی لبخندی زد که دندان‏‌های یک‌دست و سفیدش را نمایان کرد:
- نه، من باید عذر بخوام، نباید‌ می‌ذاشتم اوضاع این‌طوری بشه. بهتره الان بری استراحت کنی. اینجا نمون، بعداً میام سر می‌زنم.
آریان به لبخند دوستش خیره ماند؛ لبخندی که همیشه بیشتر از حرف‌هایش آرامش می‌کرد. حتماً روزی محبتش را جبران می‏‌کرد... .
لیانا که انگار منتظر بهانه‌‏ای برای بریدن این مکالمه بود، بی‏‌درنگ میانشان قرار گرفت و آریان را با عجله به سمت خانه کشید. آریان تنها فرصت یافت با تکان دادن دست، از ایوان خداحافظی کند.
در اتاق کوچک، روی همان تختی که سال‌ها پناه همیشگی‌اش بود، نشست و نگاهش لابه‌لای حرکات شتاب‌زده‌ی لیانا گم شد. صدای کشوهایی که پشت‌سرهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #13
ایوان که انگار به حال پریشانش پی برده بود، جلو رفت دستان او را در دست گرفت و گفت:
- آریان، حالت خوبه؟
آریان درون چشمان او خیره ماند؛‌ مانند مسافری گمشده که به دنبال نشانه‌ای برای بازگشت می‌گردد. تلاش کرد لبخندی بزند، اما لب‌هایش به هر حالتی در آمد جز لبخند. یک قدم عقب رفت، دست‌هایش را از میان انگشتان ایوان بیرون کشید و زمزمه کرد:
- من خوبم، فکر می‏‌کنم باید یکم بیشتر استراحت کنم.
ایوان که احساس می‏‌کرد مزاحم آریان شده است سریع دستانش را در هوا تکان داد و گفت:
- مراقب خودت باش!
و سپس از خانه بیرون رفت. آریان بر روی تخت نشست. این‌بار، هیچ لیانایی نبود که زخم‏‌هایش را درمان کند. صدای خورد شدن شیشه اعتمادش در گوشش پژواک انداخت و قطره اشکی از چشمانش جدا شد. هنوز زمان قضاوت نبود، اما ذهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #14
آیا این مسافر همان زن درون کابوس‌‏هایش بود؟
- من آریان والرن هستم! نمی‏‌خواستم مزاحم استراحتتون بشم فقط اون پروانه رو دیدم و...
جمله‌اش ناتمام ماند. دنبال کردن یک پروانه تنها به دلیل احساسی مرموز، حتی برای خودش هم بی‌معنا بود.
زن دستش را پایین آورد. نگاه آریان روی نقش گلی نارنجی روی بازویش قفل شد؛ گلی آتشین که با موهای بافته و پررنگ زن هماهنگ بود، انگار زنده می‌سوخت.
- خوشبختم، من هم الیورا فِیت واکر هستم.
لبخندی زد.
- انگار سرنوشت دیدار ما رو از قبل چیده، آریان زیبا!
گونه‌های آریان از حرارت تحسینش سرخ شد. الیورا از جا برخاست؛ ردای بلند و کرم رنگش با لبه‏‌دوزی طلایی‏ روی زمین کشیده می‌‏شد. زیورآلات ظریف و گران قیمتش، باور «فالگیر دوره‏‌گرد» بودن را دشوار می‏‌کرد. الیورا با بشکنی ساده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #15
***
آریان حتی در کنار ایوان نیز نمی‌‏توانست هشدارهای الیورا را فراموش کند. وقتی ایوان گل کوچک بنفش رنگ را مقابل صورت آریان گرفت، لحظه‌‏ای با گیجی به گل خیره شد؛ بعد، با تمام توانش لبخندی ساخت که هرگز به چشمانش نرسید.
- وای... چقدر کوچیک و نازه! از کجا پیداش کردی؟
لبخندش بیشتر شبیه نقابی بود که بازیگری خسته به صورت می‌زد. ایوان می‏‌خواست بگوید که این گل نمادی از علاقه بی‌‏نهایتش است اما ترس از طرد شدن، کلمات را در گلویش خفه کرد.
- آریان حالت خوبه؟! این مدت فقط خودت رو توی کلبه جنگلی حبس کرده بودی.
آریان گل را در پشت گوشش گذاشت. هوای تازه کمی او را از افسردگی بیرون کشیده بود. نگاهش را به سوی آبشار که از زیر پل چوبی به پایین می‏‌ریخت کشاند و گفت:
- خوبم، اون کلبه جنگلی هم خونه منه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #16
می‌‏دانست که نمی‏‌تواند به خانه آریان برود؛ اما تحمل نداشت کسی این حقیقت را به رویش بیاورد. با مهربانی ساختگی گفت:
- ایوان درست میگه آریان! نباید هر کسی رو به خونت راه بدی. مشکل من پول نیست، بیشتر می‏‌خوام که فضای شخصی خودم رو داشته باشم.
آریان با شرمندگی لب‌هایش را بهم فشرد و نگاهش را به سمت درخت تنومندی که خانه رویِ آن ساخته شده بود کشاند.
- درسته! پس ما دیگه میریم؛ با این حال اگر کمک خواستید، می‏‌تونید بهمون بگید.
الیورا سرش را کج کرد و کوتاه از هر دو تشکر کرد.
هنوز چند قدمی دور نشده بودند که ناگهان آریان دچار احساس ترسی عمیق شد. ایستاد.
انگار امواج یخ از تنش می‏‏‌گذشت، دست و پاهایش شروع به لرزیدن کرد. دردی ناشناخته نه از بیرون، بلکه از اعماق وجودش می‏‌‏جوشید. «چی داره سرم میاد…؟»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #17
ایوان پایین تخت زانو زد، دستانش را قفل کرد و چشمانش را بست. قلبش آنقدر آرام می‏زد که انگار از تپش ایستاده بود.
- خواهش می‏‌کنم چشمات رو باز کن آریان! هنوز خیلی چیزا هست که می‏‌خوام بهت بگم... .
لیانا ظرف آب را بر روی میز کنار تخت قرار داد. حوله‏‌ای خیس کرد و رویِ پیشانی آریان گذاشت. با نگرانی به او که با رنگی پریده به خواب رفته بود خیره شد.
«یعنی همه چیز آغاز شده بود؟!» او خوب می‏‌دانست چه طوفانی در راه است، با این حال در تمام این سال‏‌ها سعی کرده بود آریان را از گرفتار شدن در آن حفظ کند و حال حس می‌‏کرد که در برابر قدرت تقدیر چقدر عاجز و ناچیز است. باید باری دیگر با او ملاقات می‏کرد!
- اینجا چه خبره لیانا؟!
لیانا که به کلی وجود ایوان را به فراموشی سپرده بود، چشمانش را به هیاهوی ذهنش بست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
69
پسندها
764
امتیازها
3,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #18
خشم چنان در رگ‏‌هایش می‏‌جوشید که رنگ از رخساره‏‌اش پریده و به کبودی می‌‏زد. این منظره، بیشتر الیورا را به تمسخر واداشت:
- چیه اومدی پول اقامتم رو بگیری؟
دیگر دیواری برای مهار نمانده بود، کف دست لیانا با سرعتی برق‏‌آسا بر گونه الیورا فرود آمد. صدای آن در سکوت دشت پیچید و پرندگان را از شاخه درخت پراند.
- خفه‌‏شو! نمی‏‌دونم اینجا دقیقا چی می‏‌خوای اما هر چه زودتر از اینجا میری. دیگه هم جلوی آریان ظاهر نمیشی فهمیدی؟!
الیورا آرام، تنها با نوک انگشت جای سیلی را لمس کرد. نگاهش سرد بود، اما صدایش گرم:
- من فقط برای دیدن آریان اومدم لیانای عزیز. زمان تموم شده و تعهد تو هم بهش پایان پیدا کرده.
مکثی کرد؛ سپس با لبخندی نیش‌دار ادامه داد:
- این سیلی رو هم به عنوان تسویه حساب قبول کردم، پس...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا