• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 86
  • بازدیدها بازدیدها 2,009
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #61
چشمانش را بسته بود و به صدای طبیعت گوش می‌داد. باد در میان درختان همچون ارواح می‌گردید، برگ‌ها با هر تکان ناله می‌کردند و جغدها از خشمی خاموش هشدار می‌دادند؛ او در آن حالت حتی می‌توانست صدای ضربان قلبش را که در میان نفس‌های تندش می‌پیچید بشنود. ایوان چشمانش را باز کرد و با جدیت به مقابلش خیره شد؛ پاهایش را به عرض شانه باز کرده، دستانش را محکم به دور شمشیر چوبی قلاب کرده بود، عرق تمام تنش را پوشانده و حتی باد شبانه نمی‌توانست از حرارت تنش بکاهد؛ حالتش خشم و عزمی راسخ را نشان می‌داد. در سوی دیگر یولیوس به عنوان حریف در حالتی آزاد، اما محتاط با یک شاخه بلند اما نسبتاً نازک ایستاده بود. ایوان با فریادی بلند به سوی یولیوس هجوم برد. صدای برخورد چوب‌ها در فضا می‌پیچید و از وهم آن می‌کاهید. صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #62
سکوتی آرام پس از آن طوفانِ بی‌پروا بر فضا حاکم شد. یولیوس آرام ایوان درمانده را رها کرد و به عقب قدم برداشت. ایوان کمی روی تنه درخت پایین رفت و یک قطره اشک از چشمش جدا شد و به آغوش علف‌ها پیوست. ایوان خسته بود و فشار احساسات بر پشتش سنگینی می‌کرد اما در آن لحظات احساس می‌کرد هنوز امید در انتهای قلبش روشن است؛ هر چند کم نور و ضعیف اما وجود داشت. آرزوها آرام از وجودش بالا رفتند و تنش را گرم کردند. تصورات در ذهنش قوت گرفتند و قلبش را به تپش انداختند. اگر می‌توانست به شوالیه‌ تبدیل شود، آنگاه حفاظت از آریان برایش ممکن می‌شد. باید بهترین شود؛ آن چنان که یک حرکت شمشیرش سنگی را از وسط نصف کند. شجاعت و رویاها موجب شد تا باری دیگر سرپا شود.
یولیوس که عزم ایوان را دید. لبخندی کم‌رنگ بر لب‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #63
***
الیورا از جنگل خارج شد؛ از پرش مکان استفاده کرد و خودش را مقابل خانه‌اش انتقال داد. نفسش را از سر آرامش بیرون داد و به جنگل تاریک خیره شد. آن الف مسلماً حضورش را از طریق درختان متوجه شده بود. باید درون جنگل پرش مکان را اجرا می‌کرد، اما نور سفید ساطع شده از طلسم حضورش را اثبات می‌کرد. در صورتی که همه چیز مطابق نقشه پیش نمی‌رفت، می‌توانست با بهانه آوردن حضورش در آن مکان را انکار کند و یا صحبت در موردش را به زمانی دیگر موکول کند. حالا مهره‌ی اصلی این بازی کجا بود؟
الیورا با قدم‌های بی‌صدا به فضای خلوت تمرین رفت. آریان را دید که در حال احضار کردن سربازهای عادی بود و تمرین‌هایی که الیورا بر عهده‌اش گذاشته را انجام می‌داد. هنوز احضار و برگرداندن یولیوس برایش ممکن نبود. در مدت این سه هفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #64
الیورا دستانش را در سینه جمع کرد و با نگاهی تحقیرآمیز یولیوس را مخاطب قرار داد:
- نه، تو فقط یک روح سرگردانِ فضولی یولیوس. همیشه همین بودی!
یولیوس به طرزی عجیب سکوت کرد، گویا در مقابل حقیقت جوابی نداشت. ایوان خودش را جلو کشید و با صدایی آرام اما خشن گفت:
- انقدر به دیگران تهمت نزن الیورا. بهم بگو چه نقشه‌ای داری توی سرت می‌کشی.
الیورا با لبخند، به صورت نامحسوس نگین گردی را که از سر آستینش جدا کرده بود، به عقب پرت کرد. نگین به چوب برخورد کرد و صدایی ریز بلند شد. آریان با شنیدن صدا چرخید و برای لحظه‌ای به اطرافش نگاه کرد. هنگامی که چیزی نشنید با نگرانی نام الیورا و ایوان را صدا زد. چشمانش را ریز کرد و ذهنش هوشیار شد «این دو نفر باز دارن چیکار می‌کنن؟» آریان آرام نزدیک رفت. الیورا متوجه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #65
حتی نمی‌دانست که به کدام سمت حرکت می‌کند. از میان آوارهای روستا با چشمانی اشک آلود گذر کرد. قلبش در حال انفجار بود و صدای گریه‌اش در اطراف می‌پیچید و به گوش خدایان می‌رسید. صدای ایوان را پشت سرش شنید اما اعتنایی نکرد. تمام زندگی‌ش روی اجساد مردگان ساخته شده بود. ذهن پرهیاهویش زمزمه کرد: «چرا کسی بهم حقیقت رو نگفت؟ چرا همه سعی می‌کنن با مخفی کاری ازم حفاظت کنن؟» صدای ایوان با کشیدن دستش از پشت همزمان شد و او را از ادامه این راه بی‌انتها منصرف کرد.
- آریان صبر کن! یک دقیقه مهلت بده تا برات توضیح بدم. اونطور که فکر می‌کنی نیست... .
آریان با شدت خودش را عقب کشید. حتی در این لحظه که همه چیز فاش شده بود هم ایوان قصدی برای گفتن حقیقت نداشت. آریان با خشم و غم همچون دریایی طوفانی طغیان کرد:
- چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #66
***
نمی‌توانست نگاهش را از روی آتش بگیرد. شعله‌های نارنجی سوختن کلبه‌اش را برایش تکرار می‌کرد و قلبش را به بازی می‌گرفت. صدای ترکیدن چوب‌ها در گوشش می‌پیچید، چشمانش از دود آتش می‌سوخت و اشک بر صورتش جاری می‌شد؛ شاید هم برای تلخی زندگی بود که می‌گریست. در این مدت هر بار که امید درونش جوانه می‌زد، طوفانی به تنش می‌زد و جوانه‌اش را از زمین دلش بیرون می‌کشید. آریان لب‌هایش را بر هم فشرد، خشمش فروکش کرده و غم بر تنش سنگینی می‌کرد. پشیمانی در ذهنش جولان می‌داد، با این وجود گویا دستانی به دور تنش پیچیده و او را از برگشتن به دشت و خانه‌ی الیورا منصرف می‌کردند.
با قرار گرفتن لیوان سفالی، حاوی چای سیاه در مقابلش، افکارش را پس زد و با صدایی که از انتهای چاه به گوش می‌رسید، تشکر کرد. لیوان را در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #67
لیانا دست از خورد کردن ریشه‌های قهوه‌ای، توسط چاقو کشید و نگاهش را به سوی آریان سوق داد. او دورتر، زیر درختی مشغول بازی کردن با غذایش بود. در مدت این پنج روز جز مکالمات ضروری و جزئی، دیگر با او هم‌کلام نمی‌شد؛ جز شب‌ها که از شدت سرمای جنگل مجبور بود نزدیک آتش بخوابد، اصلاً به او نزدیک نمی‌شد. آریان قصد داشت برای خودش و او مرزی مشخص کند که شکستن آن ممنوع بود. سکوت و چشمان پر از سرزنش آریان، لیانا را عذاب می‌داد.
لیانا دستش را درون پیشبندش برد و سکه‌ها را در مشتش فشرد. زیر لب باری دیگر به الیورا لعنت فرستاد. او دیگر نمی‌توانست نقشه‌های الیورا را برملا کند زیرا با پذیرش تمام گناهانش دیگر جایی برای توجیه حرکاتِ بی‌اراده‌اش نمانده بود. او نتوانست بیش از آن تاب بیاورد بنابراین کارش را رها کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #68
آریان لحظاتی در بهت فرو رفت، گویا برای درک این واقعه‌ی ساده عمری طولانی لازم بود. انکار وجودش را مانند سایه‌ای سنگین تسخیر کرد، سردرگمی به مه بدل شد و مقابل تفکراتش ایستاد. لیانا که به سرعت بر خودش تسلط یافته بود، با وجود ترسی که از آن مرد یولیوس نام می‌گرفت، جلو رفت و پرسید:
- چی؟ کی رفت؟!
یولیوس نگاه نافذش را به‌چشمان لیانا دوخت؛ اما آریان برای شنیدن پاسخ او انتظار نکشید و به سرعت راه برگشت را دوید. از دور تنها صدای لیانا به گوشش رسید که برای صبر کردنش التماس می‌کرد و او وقتی برای تعلل نداشت. صدای نفس‌هایش بلند بود و ذهنش مانند انسانی ساده لوح امید واهی را تکرار می‌کرد:«این امکان نداره! اون نرفته، هنوز می‌تونم بهش برسم. می‌دونم که وقتی برم دوباره می‌تونم توی دشت پیداش کنم!» اما امیدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #69
در پایتخت، درون قصر سلطنتی، امپراطور بر صندلی خود در تالار تاریک تکیه زده بود. سکوتی سنگین بر فضا نشسته و کمر تمام افراد حاضر در تالار را خم می‌کرد. امپراطور با جدیت به چشمان سرخ زن که روی آخرین صندلیِ میزِ طویل نشسته بود، خیره شد و سکوت را با صدای مقدرش برش داد:
- پس نامه‌ی اون رو دریافت کردی. مطمئنی که نامه متعلق به خودشه؟
زن که نیمی از صورتش را توسط برقع* توریِ سیاه پوشانده بود، از جعبه چوبی مقابلش پاکت سفید نامه را بیرون آورد، آن را بالا گرفت. خادم مخصوص امپراطور نامه را از دست او گرفت و به سوی سرورش رفت. صدای ملایم اما محکم زن در سالن طنین انداخت:
- بله سرورم. حالا که محل سکونتش مشخص شده، چه امر می‌کنید؟
خادم تا کمر خم شد، سرش را پایین انداخت و نامه روی دستانش را به سوی امپراطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #70
آریان که گویا وزن آن همه رنج را تاب نیاورد، اتصال نگاهشان را قطع کرد. الیورا با تک‌خندی دستانش را درون هم گره کرد و گفت:
- یادته گفتم زمانی اینجا زندگی می‌کردم؛ درواقع من همین جا متولد شدم.
آریان چنان سرش را چرخاند که مهره‌های گردنش معترض شدند. گوش‌هایش از کنجکاوی تیز شده بودند و منتظر بودند تا کلمات الیورا را ببلعند. الیورا کوتاه به چهره‌ی متعجب آریان خندید و گویی در اقیانوس خاطراتش دفن می‌شد، ادامه داد:
- مادرم فیونا که از پایتخت فرار کرده بود، اینجا با پدرم جیم آشنا شد و با هم این روستا رو ساختن. زمانی که توی کشور تالکان جنگ شد، اون‌ها به پناهنده‌هایی که امپراطور قبلی قصد کشتنشون رو داشت کمک کردن. اون‌ها رو اینجا آوردن و اینجوری روستای شکوفه رو ساختن.
آریان قلبش چنان می‌تپید که گویا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا