• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 86
  • بازدیدها بازدیدها 2,009
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #81
ناامیدی بر ایوان چیره شد، بر زمین افتاد که ترسکایی پای بزرگش را بر روی پای او گذاشت. ایوان از درد خورد شدن استخوان‌های پایش فریادی زد، نفسش حبس شد و چشمانش گرد شدند، هیولا با تیغ‌های روی تاجش، ایوان را بلند کرد، تیغ‌ها در تنش فرو رفتند و او از درد و خون ناله‌ای کم جان سر داد. مانند جنازه‌ای گناهکار به سیخ کشیده شده و دستانش از هر طرف آویزان بود. ایوان به‌سمتی دیگر پرت شد، چندین بار بر روی زمین غلت خورد و بی‌جان با چشمانی که نوری کم‌رنگ از زندگی در آن سوسو می‌زد، به گوی شفافی که از جیبش بیرون پرت شده و کمی دورتر افتاده بود، خیره شد. ایوان در ذهنش پوزخند زد؛ حتی زمانی برای پیدا کردن راز آن شی نداشت. زندگی او رو به پایان بود. ایوان با تصور رخداد معجزه‌ای دستش را دراز کرد و به سختی گوی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #82
دو لیست برای ثبت‌نام افراد اعزامی به سِرون وجود دارد: یک لیست مربوط به سربازهای داوطلب است و دیگری برای فرماندهان تا هر کدام از زیر دست‌های خود را که می‌خواهند برای آزمون بفرستند. زمانی که فرمانده‌اش نام الکساندر را در لیست دوم نوشت، فکر می‌کرد آزمون سختی پیش‌رویش باشد؛ ولی به نظر الکساندر در واقعه‌ای پیچیده قدم گذاشته بود.
الکساندر کمی در سکوت به ایوان خیره ماند. از روی صندلی چوبی بلند شد. نگاهش را در اتاق ساده که یک تخت و میز چوبی قدیمی داشت گرداند. این اتاق‌های کوچک برای سربازهای زخمی بود تا بهتر استراحت کنند. هر چند که بیشتر احساس زندان را می‌داد.
- می‌تونی بلند بشی؟
ایوان با کمی مکث پتوی نازک را از تنش کنار زد و گویا پاهای او معجزه دیگری بودند؛ کاملاً سالم و بی‌آسیب حتی می‌توانست به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #83
جملات زاوش سرد و هشدار دهنده بودند، اما ایوان پوزخند زد. او یک بار تا یک قدمی مرگ رفته بود، از تجربه دوباره آن نمی‌ترسید. بنابراین کمی شانه‌هایش را بالا برد و پرسید:
- ببینم شایورد چیه؟
زاوش نگاهی متعجب بر او انداخت، گویا انتظار داشت که ایوان از مفهوم آن کلمه آگاه باشد. زاوش دستی بر سبیل‌های پر، مرتب و خاکستری رنگش کشید و گفت:
- فکر می‌کنم که شما اینجا بهش میگین هاله. برخلاف آرکی‌ها، شوالیه‌ها از شایورد استفاده می‌کنن. معمولاً افرادی که مانای کمی توی بدنشون دارن و نمی‌تونن جادو رو پدیدار کنن، سمت شوالیه‌ها کشیده میشن. تمرینات فیزیکی و سبک‌های شمشیرزنی که به شوالیه‌ها آموزش داده میشه، روی سه چیز اثر می‌ذاره: شنوایی، بینایی و قدرت فیزیکی.
زاوش به گوش سمت چپش که شکسته بود، چشمان خاکستری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #84
صدای زنگ هشدار سطح سبز بلند شد و سپس صدای دیده‌بانی که پایان استراحت زندانیان را اعلام می‌کرد به گوش رسید. زاوش طبق عادت دستانش را کنار هم جلو برد تا ایوان دستبندهای ضد جادو را دور مچ‌هایش قفل کند. ایوان تنها با دست او را به جلو راند.
- من الان کار نمی‌کنم بنابراین تجهیزاتی هم ندارم. اجازه میدم تا ورودی بخش زندان آزاد باشی امیدوارم فکر بدی به سرت نزنه.
پیرمرد آرام خندید. با قدم‌های کوچک جلو رفت، دستانش را پشت کمرش گره کرد و باری دیگر از درد عضلاتش نالید؛ اگر ایوان او را نمی‌شناخت، فکر می‌کرد که زاوش تنها یک پیرمرد معمولی‌ست. بخش جنوبی دژ، قسمتی بود که بانددها در سلول‌های کوچک، نمور و تاریک گرفتار بودند. قبل از رسیدن به ورودی زندان ایوان در حالی که با دقت حرکات باندد مقابلش را زیر نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #85
***
آریان در آشپزخانه مشغول درست کردن چای بود. الیورا قصد داشت تا اطراف خانه را به مهمانش نشان دهد، اما مدتی بود که در بالکن طبقه بالا ایستاده و مشغول صحبت بودند. مدوسا تکیه زده بر نرده‌های چوبی، دستانش را در سینه جمع کرد و گفت:
- پس بالاخره می‌خوای برگردی.
الیورا شانه‌هایش را بالا انداخت. به آسمان آبی و صاف خیره شد و آرام گفت:
- می‌دونی که باید به اِرون برگردم. من به اینجا تعلق ندارم مدوسا، هیچ‌وقت نداشتم.
مدوسا چشمان سرخش را به او دوخت. الیورا همیشه از اِرون حرف می‌زد؛ مدوسا می‌دانست که او جایگاهش را در آن سرزمین از دست داده اما نمی‌فهمید که چطور می‌خواست آن را باز پس گیرد. مدوسا نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
- به نظر اون دختر رو خوب تربیت کردی پس نباید برای برگشتن به پایتخت مشکلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #86
مدوسا که به طبقه پایین رفت، آن دخترک جوان را ایستاده در کنار الیورا دید. دختر زیبایی بود؛ آن چشمان آبی با مژه‌های بلند همچون اقیانوسی ژرف بودند و موهای لخت قهوه‌ای رنگش به شاخه‌های درخت ابدی می‌مانست. دختر با لبخندی مهربان او را دعوت به نشستن روی کاناپه زرد کرد. مدوسا مقابل الیورا نشست و آریان فنجان چای را مقابلش روی میز چوبی قهوه‌ای قرار داد. مدوسا نگاهی به فنجان سفالی ساده انداخت که از چای سبز درونش بخار به هوا بر می‌خاست.
سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود و هیچ‌کس قصدی برای شکستن آن نداشت. مدوسا خم شد، فنجان را برداشت و کمی از چای داغ را نوشید. چشمانش از عطر و طعم دلنشین چای کمی گرد شد. یکی از علایق او چای خوش عطر بود؛ نمی‌دانست این دختر قدرت ذهن‌خوانی دارد یا دستان ماهر.
واقعاً حیف که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
187
پسندها
2,177
امتیازها
11,673
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #87
الیورا کتاب طلسم‌هایش یعنی وارب را باز کرد و در میان صفحات آن به دنبال ورد مورد نظرش گشت. مدوسا با بهت به زمین تمرین که نابود شده محسوب می‌شد خیره ماند. الیورا با پیدا کردن خواسته‌اش، چوب جادویش را جلو برد و آرام ورد خواند. تکه‌های شکسته شده از زمین بلند شدند و آرام به جای قبلی خود بازگشتند. مدوسا گوشه‌ای از ردای کرم رنگ الیورا را کشید و پرسید:
- ببینم تو اینجا هیولا تربیت می‌کردی؟
زمین تمرین مانند نخستین بار صاف شد. الیورا وارب را بست و با خنده کوتاهی دست بر شانه مدوسا گذاشت و گفت:
- چی شد؟ حالا که ترسیدی می‌‌خوای فرار کنی؟
مدوسا پوزخندی زد که شانه‌هایش بالا پرید؛ کاتانایش را از غلاف دور کمرش بیرون کشید و گفت:
- فرار؟! منو نخندون الیورا. من دلم بیشتر به حال شاگرد تو می‌سوزه.
الیورا یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا