- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 187
- پسندها
- 2,177
- امتیازها
- 11,673
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #81
ناامیدی بر ایوان چیره شد، بر زمین افتاد که ترسکایی پای بزرگش را بر روی پای او گذاشت. ایوان از درد خورد شدن استخوانهای پایش فریادی زد، نفسش حبس شد و چشمانش گرد شدند، هیولا با تیغهای روی تاجش، ایوان را بلند کرد، تیغها در تنش فرو رفتند و او از درد و خون نالهای کم جان سر داد. مانند جنازهای گناهکار به سیخ کشیده شده و دستانش از هر طرف آویزان بود. ایوان بهسمتی دیگر پرت شد، چندین بار بر روی زمین غلت خورد و بیجان با چشمانی که نوری کمرنگ از زندگی در آن سوسو میزد، به گوی شفافی که از جیبش بیرون پرت شده و کمی دورتر افتاده بود، خیره شد. ایوان در ذهنش پوزخند زد؛ حتی زمانی برای پیدا کردن راز آن شی نداشت. زندگی او رو به پایان بود. ایوان با تصور رخداد معجزهای دستش را دراز کرد و به سختی گوی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش