- تاریخ ثبتنام
- 21/11/25
- ارسالیها
- 20
- پسندها
- 36
- امتیازها
- 40
- نویسنده موضوع
- #11
ویترا، آروم طوری که من بشنوم گفت:
ویترا: حس می کنم، این ملکه رو یه جایی دیدم!
وانیا: منم همین حس و دارم!
ویترا: هان... خب این و بگو، چرا گفت اسمت لاریساست؟
شونه ایی بالا انداختم و گفتم:
وانیا: چه میدونم... کنجکاویی برو از خودش بپرس!
ملکه در، دیگه ایی گوشه سالن و باز کرد.
با ملکه هم قدم شدیم، از سالن و میز بزرگی که فقط سالن بود حدس میزنم، سالن غذا خوری بود.
ملکه: راحت باشید!
اول خودش نشست و بعد با دست اشاره کرد ما بشینیم... ماهم از خدا خواسته نشستیم پشت میز. ویترا که کنارم نشسته بود، آروم گفت:
ویترا: قصر شیشه ایی من... قشنگه!
وانیا: قصر شیشه ایی تو؟ باشه بابا... ولی موندم چرا با اینکه میبینی از کریستال درست شده، ولی بازم اصرار داری شیشه ایی باشه!
ویترا: خب میدونی؟...
ویترا: حس می کنم، این ملکه رو یه جایی دیدم!
وانیا: منم همین حس و دارم!
ویترا: هان... خب این و بگو، چرا گفت اسمت لاریساست؟
شونه ایی بالا انداختم و گفتم:
وانیا: چه میدونم... کنجکاویی برو از خودش بپرس!
ملکه در، دیگه ایی گوشه سالن و باز کرد.
با ملکه هم قدم شدیم، از سالن و میز بزرگی که فقط سالن بود حدس میزنم، سالن غذا خوری بود.
ملکه: راحت باشید!
اول خودش نشست و بعد با دست اشاره کرد ما بشینیم... ماهم از خدا خواسته نشستیم پشت میز. ویترا که کنارم نشسته بود، آروم گفت:
ویترا: قصر شیشه ایی من... قشنگه!
وانیا: قصر شیشه ایی تو؟ باشه بابا... ولی موندم چرا با اینکه میبینی از کریستال درست شده، ولی بازم اصرار داری شیشه ایی باشه!
ویترا: خب میدونی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.