• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 74
  • بازدیدها بازدیدها 2,980
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #71
- خوبه... بیا... یه دور دیگه بزنیم.
راه افتادیم. قدم‌هایمان آرام بود، اما ذهنم نه. او کنارم بود؛ همان‌طور که سال‌ها پیش کنارم بود.
یادم آمد یک‌بار، در زمستان آدانا، باران ریز و سردی می‌بارید و خیابان‌ها برق می‌زدند. بی‌هوا دستم را گرفته بود تا روی سنگ‌فرش خیس لیز نخورم؛ انگار دنیا همان لحظه مکث کرده بود. گرمای دستش هنوز در حافظه انگشت‌هایم مانده بود. باد سردی از سمت دریا وزید و موهایم را به صورتم زد. سرم را بالا آوردم و نگاه علی را دیدم؛ همان آرامشی که سال‌ها پیش در نگاهش می‌دیدم. می‌دانستم علی آدمی نیست که پشت کسی را خالی کند. می‌دانستم مهناز را از پرتگاه نجات داده و در سخت‌ترین روزهایش تنها کسی بوده که کنارش مانده. این‌ها را می‌فهمیدم، اما فهمیدنشان چیزی از سنگینی دلم کم نمی‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #72
چند قدم که رفتیم، صدای کفش‌هایمان روی پیاده‌روی یخ‌زده پیچید و سکوت خیابان را شکست. راه را ادامه دادیم.
***
شام شب را در خانه مونا گذراندیم؛ خانه‌ای کوچک و ساده، اما گرم و صمیمی. بوی برنج دم‌کشیده در هوا می‌پیچید و گلی با ذوق اتاقی را نشانم داد که دیشب در آن خوابیده بود؛ اتاقی با تخت کوچکی که از کودکی محمد مانده بود و هنوز رد سال‌های قدیم را در چوب‌هایش داشت. همه دور سفره نشستیم و شام ساده‌ای خوردیم. شامی که شاید معمولی بود، اما بعد از سال‌ها، کنار هم نشستن‌‌مان چیزی بود که مزه‌اش را عوض می‌کرد. بعد از شام به هتل برگشتیم. هرکس به اتاق خودش رفت؛ با فکرهایی که نمی‌شد از آن‌ها فرار کرد و شبی که در سکوت راه‌روها سنگین می‌گذشت. صبح زود به آدانا برگشتیم. مامان حلوا پخت؛ همان حلواهایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #73
«اگر زنده بودم، خودم همه‌چیز را حل می‌کردم. اگر نبودم... موگه... ازم دلخور نباش. من ازت حلالیت می‌خوام. ما دو تا خواهر بودیم، ولی از هم دور شدیم... نذار این فاصله توی دلت بمونه.»
چشم‌هایم دوباره خیس شد؛ آرام و بی‌صدا. آخرین جمله‌اش این بود:
«و اگر هنوز هم علی در قلبت هست... با او بمان. او دوستت دارد. هیچ‌وقت به تو خیانت نکرده.»
ویدیو تمام شد. صفحه ثابت ماند و اتاق در سکوت فرو رفت. همان‌جا نشستم. دستم هنوز کمی می‌لرزید. پنج سال با یک فکر اشتباه زندگی کرده بودم. پنج سال از علی فاصله گرفته بودم. پنج سال گلی را دختر علی می‌دانستم. اما حالا، برای اولین بار، تصویر همه‌چیز تغییر کرده بود. می‌دانستم هنوز حقیقت‌هایی مانده که باید روشن شوند. روزی باید با محمد حرف می‌زدم؛ چون حق او بود. راز زینب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #74
صدای رفت‌وآمد همکارها از پایین می‌آمد. زندگی همان‌طور که همیشه جریان داشت؛ آدم‌ها می‌خندیدند، کار می‌کردند و برای روز تازه آماده می‌شدند. اما برای من، انگار یک فصل قدیمی دوباره باز شده بود. به سمت اتاق علی رفتم. چند لحظه پشت در ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. بعد در زدم. چند لحظه بعد صدایش آمد:
- بفرمایید.
در را آرام باز کردم. علی پشت میز نشسته بود و به صفحهٔ لپ‌تاپ نگاه می‌کرد، اما از حالت صورتش معلوم بود ذهنش جای دیگری است. سرش را بلند کرد. نگاهش که به من افتاد، نگرانی کوتاهی در چشم‌هایش نشست.
- موگه...
صدایش آرام بود؛ همان آرامشی که همیشه می‌شناختم. جلو رفتم. چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد آرام پرسیدم:
- چرا بهم نگفتی؟
نگاهش روی صورتم ماند. می‌دانست منظورم چیست. دستش را از روی میز برداشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #75
لب‌هایش کمی لرزید.
- می‌دونم.
جوابی برای سال‌هایی که از دست رفته بود، وجود نداشت. هیچ جمله‌ای نمی‌توانست آن روزها را برگرداند. اما شاید می‌شد از امروز چیزی را ساخت. قدم کوچکی جلو رفتم.
- من هنوز ناراحتم.
سرش را تکان داد.
- حق داری.
- هنوز سؤال دارم.
- می‌دونم.
- هنوز بعضی وقت‌ها یاد اون روزها درد می‌گیره. آرام گفت:
- من هم.
چند لحظه فقط همدیگر را نگاه کردیم. دو نفری که هنوز دوست داشتند، اما دیگر آدم‌های پنج سال قبل نبودند. دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم. گرمای دستش آشنا بود؛ مثل همان روزهای اول آشنایی.
اما این بار، فقط به آن گرما پناه نمی‌بردم. انتخابش می‌کردم. آرام گفتم:
- من نمی‌تونم گذشته رو پاک کنم.
مکث کردم.
- اما دیگه نمی‌خوام ازش فرار کنم.
چشم‌هایش خیس شد. دستم را کمی فشرد. و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا