- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 425
- پسندها
- 2,176
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #71
- خوبه... بیا... یه دور دیگه بزنیم.
راه افتادیم. قدمهایمان آرام بود، اما ذهنم نه. او کنارم بود؛ همانطور که سالها پیش کنارم بود.
یادم آمد یکبار، در زمستان آدانا، باران ریز و سردی میبارید و خیابانها برق میزدند. بیهوا دستم را گرفته بود تا روی سنگفرش خیس لیز نخورم؛ انگار دنیا همان لحظه مکث کرده بود. گرمای دستش هنوز در حافظه انگشتهایم مانده بود. باد سردی از سمت دریا وزید و موهایم را به صورتم زد. سرم را بالا آوردم و نگاه علی را دیدم؛ همان آرامشی که سالها پیش در نگاهش میدیدم. میدانستم علی آدمی نیست که پشت کسی را خالی کند. میدانستم مهناز را از پرتگاه نجات داده و در سختترین روزهایش تنها کسی بوده که کنارش مانده. اینها را میفهمیدم، اما فهمیدنشان چیزی از سنگینی دلم کم نمیکرد...
راه افتادیم. قدمهایمان آرام بود، اما ذهنم نه. او کنارم بود؛ همانطور که سالها پیش کنارم بود.
یادم آمد یکبار، در زمستان آدانا، باران ریز و سردی میبارید و خیابانها برق میزدند. بیهوا دستم را گرفته بود تا روی سنگفرش خیس لیز نخورم؛ انگار دنیا همان لحظه مکث کرده بود. گرمای دستش هنوز در حافظه انگشتهایم مانده بود. باد سردی از سمت دریا وزید و موهایم را به صورتم زد. سرم را بالا آوردم و نگاه علی را دیدم؛ همان آرامشی که سالها پیش در نگاهش میدیدم. میدانستم علی آدمی نیست که پشت کسی را خالی کند. میدانستم مهناز را از پرتگاه نجات داده و در سختترین روزهایش تنها کسی بوده که کنارش مانده. اینها را میفهمیدم، اما فهمیدنشان چیزی از سنگینی دلم کم نمیکرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش