• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها بازدیدها 2,940
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #51
تشویق‌ها بالا گرفت. دنیز از سن پایین آمد؛ میان جمعیت می‌لغزید، لبخند می‌زد و دامن آبی‌اش مثل موج کوتاهی کنار پاهایش حرکت می‌کرد. در همان لحظه، مونا، مادرِ محمد به سمت‌مان آمد؛ قدم‌هایی آرام و لبخندی که انگار برای نگه‌داشتن فضای جشن روی صورتش نشسته بود. مامان کنارم مکث کوتاهی کرد. آرام گفتم:
- مامان... ایشون مامان محمده.
نگاه مامان برای لحظه‌ای روی صورت مونا ماند.
- مونا...
صدای مامان آرام بود؛ بیشتر شبیه یادآوری چیزی قدیمی تا یک سلام ساده. مونا لبخند کوچکی زد.
- خوش اومدین... میزتون این‌طرفه.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد؛ از آن سکوت‌هایی که دلیلش را نمی‌دانی، اما وزنش را حس می‌کنی. گلی جلو پرید و با همان شوق همیشگی گفت:
- منم گلی‌ام!
نگاه مونا برای لحظه‌ای روی صورت گلی نشست؛ مکثی کوتاه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #52
صدایم در سالن چرخید؛ آرام، گرم، آن‌قدر که بتواند دل یک لحظه را نگه دارد. گلی می‌چرخید، نور روی موهایش می‌لغزید و چند دختر‌بچه کنارش می‌چرخیدند؛ اما نگاه‌ها بیشتر دنبال او می‌رفت. از گوشهٔ چشم مامان را دیدم. نشسته بود، اما کمی جلو آمده بود؛ از لحظه‌ای که مونا را دید، چهره‌اش دیگر مثل قبل آرام نبود؛ انگار دیدن او چیزی را در ذهنش زنده کرده باشد. نگاهش بین من و گلی می‌رفت؛ هر بار روی یکی‌مان مکث می‌کرد و دوباره برمی‌گشت. هر بار که گلی می‌خندید، لبخند مامان خیلی کوتاه می‌لرزید. مونا کمی دورتر ایستاده بود. نگاهش روی گلی مانده بود؛ بیشتر از یک نگاه معمولی. چند لحظه همان‌طور ماند و بعد آرام نگاهش را برداشت. نمی‌دانستم چه چیزی در چهرهٔ گلی توجهش را گرفته بود. وقتی صدایم اوج گرفت، آهسته پلک زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #53
و خانم جوان و زیبایی از اقوام دنیز، روبان باریک قرمزی را به دو حلقه بست؛ گره‌ای کوچک که رسم قدیمی آنامور را زنده می‌کرد. بابابزرگ دنیز با قدم‌های آرام جلو آمد و با یک حرکت دقیق روبان را برید. صدای تیز قیچی در سکوت کوتاه سالن نشست و مهمان‌ها پشت میزهایشان ایستادند و دست زدند. دنیز و محمد دست بابابزرگ و بعد مونا را بوسیدند. نور تالار روی چهره‌ها می‌لغزید؛ گلی کنار تینا، علی و رایان ایستاده بود و مامان هم میان جمع دست می‌زد. دنیز حلقهٔ خودش را برداشت، محمد هم حلقهٔ خودش را، و هر دو حلقه‌ها را در انگشت هم گذاشتند. صدای دست‌زدن‌ها دوباره بلند شد؛ گرم، جمعی، پر از شادی‌های کوچک. موسیقی آرامی از بلندگوها بالا آمد؛ ریتمی ملایم که همیشه بعد از حلقه‌گذاری پخش می‌کردند. همگی برای شام نشستیم. پلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #54
«به خاطر حرف‌های مادرش.»
دست‌هایم لرزید. مادرش... این کلمه مثل کلیدی بود که آرام در قفلی قدیمی چرخید. هنوز نمی‌دانستم پشت آن چه حقیقتی پنهان شده بود.
صفحهٔ بعد را باز کردم. خط‌ها تندتر شده بودند:
«گفت یک‌بار همه‌چیزشان را از دست داده‌اند. گفت اجازه نمی‌دهد دوباره تکرار شود.»
چیزی در سینه‌ام فرو ریخت. این صدای مهناز بود؛ ترسیده، تنها، بی‌پناه. خط بعدی:
«گفت اگر ادامه بدهم، محمد را از من می‌گیرد.»
چشم‌هایم تار شد. شاید محمد انتخاب نکرده بود. شاید رها نکرده بود. شاید آن‌طور که تمام این مدت فکر کرده بودم، بی‌وفایی در کار نبود. برای اولین بار دلم برای مهناز سوخت. حس عجیبی بود؛ هنوز از او دلگیر بودم، هنوز زخمی که از او در من مانده بود تازه بود، اما پشت آن جمله‌ها زنی را دیدم که تنها مانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #55
نفسم سنگین شد. پس آن زنی که مهناز از او نوشته بود... خالهٔ من بود؟ هزار سؤال در سرم چرخید. چرا دیشب با مامان مثل غریبه رفتار کرد؟ چرا سال‌ها ناپدید شد؟ آیا محمد از همه‌چیز خبر داشت؟ و مهم‌تر از همه... چرا این کار را کرد؟ سؤال‌ها پشت سر هم می‌آمدند، اما زبانم توان گفتنشان را نداشت.
مامان آرام گفت:
- مونا یه روز رفت... با یک فکر اشتباه، با یک سوءتفاهم. خیلی دنبالش گشتم، اما انگار زمین قورتش داده بود. بعد از سال‌ها... دیشب دیدمش.
مکث کرد.
- می‌خواستم بپرسم چه اشتباهی... چه سوءتفاهمی... اما صدای گوشی میانمان افتاد. موبایل روی میز کنار تخت بود. برداشتمش.
صفحه روشن شد.
«Deniz arıyor دنیز زنگ می‌زد.»
زیر لب گفتم:
- الان وقتش نیست...
به مامان نگاه کردم، اما گوشی دوباره لرزید. یک بار... دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #56
- کوچولو... امروز چه خبر؟
گلی با هیجان گفت:
- می‌ریم خونهٔ شما پیش بابابزرگ!
محمد لبخند زد، اما لبخندش به چشم‌هایش نرسید. علی گفت:
- بعد صبحونه راه می‌افتیم سمت غار.
محمد سر تکان داد. نگاهش برای لحظه‌ای به مامان افتاد و مامان لبخند کوچکی به او زد؛ لبخندی پر از محبت خانوادگی، اما پشت آن چیزی بود که فقط من می‌دیدم. چیزی که سال‌ها پنهان مانده بود. صبحانه آرام تمام شد. صندلی‌ها یکی‌یکی عقب رفتند؛ صدای کوتاهی که انگار زیر یک حقیقت تازه خط می‌کشید. دنیز کیف کوچکش را برداشت و گفت:
- ما هم میاییم. کیفم همراهمه... نیم ساعت راهه، چیز بیشتری نمی‌خوایم.
محمد فقط سر تکان داد.
رایان گفت:
- پس حرکت کنیم.
همه به سمت آسانسور رفتیم و برای آماده شدن به اتاق‌هایمان برگشتیم.. در اتاق، پالتوی یاسی تیره‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #57
محمد چراغ‌قوه را گرفت و سر تکان داد. هوا سردتر شده بود. برف آرام روی موهایمان می‌نشست و بخار نفس‌ها در هوای یخ‌زده گم می‌شد. شیب ملایم مسیر ما را به دهانهٔ غار رساند. کنار تخته‌سنگی، تابلوی فلزی زنگ‌زده‌ای نصب شده بود:
KÖŞK BUCAĞI MAĞARASI (غار کوشک بوگو)
دهانهٔ غار در دل سنگ باز شده بود؛ اما برخلاف انتظارم، داخلش تاریک و خاموش نبود. چراغ‌های نصب‌شده از دیواره‌ها می‌تابیدند و نور زرد و سفیدشان روی سنگ‌های نم‌زده می‌لغزید. سایه‌ها در عمق غار آرام جابه‌جا می‌شدند. محمد چراغ‌قوه را روشن کرد؛ نور باریک آن با روشنایی چراغ‌های غار درهم شد. تینا نفسش را بیرون داد.
- عجب... فکر نمی‌کردم این‌قدر روشن باشه.
رایان لبخند کوتاهی زد.
- بریم ببینیم چی داره.
داخل شدیم. سقف بلند غار بالای سرمان کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #58
از مسیر باریک که گذشتیم، هوا سردتر شد. رطوبت روی گونه‌هایم می‌نشست و هر نفسم به بخار کوتاهی تبدیل می‌شد. محمد جلوتر می‌رفت و نور چراغ‌قوه‌اش روی سنگ‌های خیس می‌لغزید؛ تکه‌تکه و لرزان. من پشت سرش حرکت می‌کردم و قدم‌هایم را با احتیاط روی سنگ‌های لیز می‌گذاشتم. شیب آرام‌آرام ما را به پایین می‌برد. صدای چکهٔ آب در این قسمت بم‌تر شده بود؛ انگار از عمق بیشتری می‌آمد. وقتی به انتهای شیب رسیدیم، تالار دوم خودش را نشان داد؛ بزرگ‌تر، ساکت‌تر و تاریک‌تر. چند لحظه ایستادم. سقف آن‌قدر بلند بود که نور چراغ‌قوه به سختی به آن می‌رسید. ستون‌های آهکی از زمین تا سقف کشیده شده بودند؛ سفید و لایه‌لایه، شبیه شمع‌هایی که قرن‌ها قطره‌قطره شکل گرفته باشند. دنیز آرام گفت:
- این‌جا همیشه سردتره... هواش یه جور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #59
- این‌جا... همیشه سنگینه. هر بار که میام، یه چیزی یادم می‌افته.
قدم‌هایم آهسته شد. از لحنش فهمیدم این فقط یک خاطره نیست. علی چند لحظه به دره نگاه کرد. باد سرد از میان شاخه‌ها گذشت و برف‌های نشسته روی زمین را آرام جابه‌جا کرد.
- شش سال پیش... مهناز اینجا بود.
نفسم بند آمد.
- فقط چند قدم با لبه فاصله داشت.
لب‌هایم بی‌اختیار باز شد.
- نه...
دستم را به تنهٔ درختی که کنار صخره رشد کرده بود گرفتم. انگار برای اینکه خودم هم زمین نخورم، به چیزی محکم نیاز داشتم. علی هنوز به پایین نگاه می‌کرد.
- وقتی دیدمش، فقط ایستاده بود. صداش کردم... جواب نداد. انگار جایی خیلی دور بود. چند لحظه سکوت کرد.
- دستشو گرفتم. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. صدایش پایین‌تر آمد.
- اون نگاه رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.
باد میان ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
424
پسندها
2,175
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #60
مامان چشم از پنجره برنداشت و گفت:
- نیومد.
- چرا؟
آهی کشید؛ آهی که انگار از جایی دور، از میان سال‌هایی که حرف‌های نگفته در آن مانده بود، بالا آمده باشد.
- نمی‌دونم چرا... حدس می‌زدم نیاد. نیم‌ساعتی با بابابزرگ دنیز نشستم، بعد گلی رو بردم پارک و برگشتیم هتل.
سکوتی بین‌مان نشست؛ سکوتی که بیشتر از هر جوابی، از چیزی پنهان خبر می‌داد. گفتم:
- مامان... بین‌تون چی شده؟
نگاهش را از بخار شیشه گرفت و به من دوخت. خسته بود، محتاط بود؛ انگار سال‌ها جمله‌هایی را نگه داشته باشد و هنوز نداند کدامشان را باید به زبان بیاورد.
- دخترم... به موقعش می‌گم. الان نمی‌شه.
گلی بی‌خبر از سنگینی اتاق، خورشید کجش را کامل کرد و کاغذ را بالا گرفت.
- مامان‌بزرگ ببین.
مامان لبخند زد.
- آفرین عزیزم، قشنگه.
چند لحظه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا