• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناجی و پاره آیینه‌های تکامل | زمان‌الدین صدیقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Zamanuddin Sediqi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها بازدیدها 441
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    micu
  • کاربران تگ شده هیچ

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #11
باب سوم: تولد
فصل نهم: نور

سال ۲۳۵ قبل از میلاد – مقدونیه
سکوتِ بی‌پایان شکست.ابتدا، صدای چکشی که به سنگ می‌خورد.سپس، نوری که از بالای سیاه‌چال نشت کرد.
و بعد، صداهایی آدمیزاد که برای زید اکنون فقط اصوات ناشناخته‌ی فراموش گشته، بود.
نور...!
برای قرن‌ها، چشم‌هایش نوری ندیده بودند.اما حالا؟ یک شعاع طلایی بزرگ از دریچه‌ی سیاه‌چال داخل افتاد.پلک‌هایش لرزیدند. چشمانش سوختند. دستش را بالا آورد تا از خودش محافظت کند.از بالا صداهای شنیده می‌شد:
- این خائن را درون سیاه چال بندازید او هرگز دیگر نور را نخواهد دید، بگذارید اینجا بپوسد و بمیرد.
- این مرد به شاه خ**یا*نت کرده است.
- شاه دستور داده او را به درون چاهی بندازند که صد ها سال است کسی بازش نکرده.
ابتدا صدای ناله های التماس گونه‌ی یک مرد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #12
فصل دهم: امید

سال ۲۱۰ قبل از میلاد – سرزمین‌های شرقی.
در گوشه‌ای از بازار، زید سخنان مردی را شنید:
- کسی که خضر را بیابد، سه آرزویش را برآورده خواهد کرد.
زید ایستاد. ضربان قلبش تند شد:
- خضر؟
زید کسی را به این اسم می‌شناخت که در میان لشکر اسکندر به جستجوی آب حیات رفته بود.
مرد ادامه داد:
- او جاودانه است. و می‌تواند هرکس را که بخواهد، از هر بندی آزاد کند.
چیزی درون زید شکست. در سرش سوال ها جریان پیدا کرد:
- آزاد کند؟
- آیا این حقیقت دارد؟
- یا فقط یک افسانه‌ی پوچ دیگر؟

او نباید امیدوار می‌شد؛ اما شد.
و او برای اولین بار در سال‌ها، هدفی پیدا کرد.
پس راه افتاد.
سه سال گذشت.
زید همه‌جا را جست‌وجو کرد: کوه‌ها را، بیابان‌ها را، رودها را...
هر کس که نام خضر را شنیده بود، چیزهای متفاوتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #13
فصل یازدهم: مرگ نمی آید!

ماه‌ها گذشته بود؛ شاید سال‌ها.
زید دیگر زمان را نمی‌شمرد.
او در اعماق سرزمینی دورافتاده، میان مخروبه‌ای متروکه، درمانگاه باستانی که سال‌ها ترک شده بود، جایی که هیچ انسانی پا نمی‌گذاشت، پناه گرفته بود.
در آنجا، با دانش بیکرانی که از خضر گرفته بود، بی‌وقفه آزمایش می‌کرد.
کیمیاگری، پزشکی، کیهان‌شناسی، متافیزیک… هر دانشی را که بشر در طول قرون اندوخته بود، حالا در ذهن او جاری بود. اما همه‌ی این‌ها تنها یک هدف داشت: شکستن نفرین جاودانگی.
او در اتاقی که دیوارهایش از سنگ‌های باستانی ساخته شده بود، در نور کم‌رنگ چراغی که از روغن گیاهی می‌سوخت، آخرین معجون خود را آماده کرد. مایعی به رنگ نقره، که درون شیشه‌ای باریک می‌درخشید.
این همان بود.
زید نفس عمیقی کشید. احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #14
فصل دوازدهم: ناجی

پس از ساعت ها گریه و خواب از نا امیدی، زید بیدار شد. خود را کنج دیوار آن خرابکده دید که مثل موشی افتاده، و خوابش برده.
خسته و تهی از احساسات از راه پله های قدیمی و شسته شده از آب باران بالا رفت
شهر شلوغ بود باران می‌بارید.
روز بود، اما آسمان تیره‌تر از شب.
ابرهای سیاه همچون حجابی سنگین، خورشید را بلعیده بودند. باران بی‌وقفه می‌بارید، قطراتش زمین را می‌شست، اما هیچ چیز را پاک نمی‌کرد. خیابان‌ها مملو از مردمی بودند که در شتاب زندگی، حتی سر بلند نمی‌کردند تا آسمان را ببینند.
در میانشان، زید ایستاد؛ ولی هیچ‌کس او را نمی‌دید.
هیچ‌کس حضورش را احساس نمی‌کرد، هیچ‌کس از کنار او عبور نمی‌کرد، آن‌ها از درون او عبور می‌کردند.
او، یک شبح در میان زندگی، یک سایه در میان نور بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #15
فصل سیزدهم: تلافی

چند هفته بعد.
شب بود و قصر، که زمانی مرکز قدرتی شکست‌ناپذیر بود، حالا همچون مقبره‌ای ایستاده بود.
دیوارهایش که سال‌ها شاهد فرمانروایی و ستمگری بودند، امشب قرار بود آخرین حقیقت را ببینند.
دروازه‌های عظیم قصر، آرام باز شدند.
سربازانی که برای نگهبانی ایستاده بودند، چیزی را احساس نکردند؛ نه سایه‌ای، نه صدا، نه حضور مرگ.
و ناگهان، شمشیری از تاریکی بیرون آمد.
اولین سرباز حتی فرصت نکرد فریاد بزند. تیغه از گلویش عبور کرد و خون گرمش روی سنگفرش قصر ریخت.
نفر دوم چرخید، اما قبل از اینکه بتواند سلاحش را بالا بیاورد، ناجی با یک حرکت او را به دو نیم کرد.
زنگ‌های هشدار در قصر به صدا درآمدند.
سربازان از هر گوشه‌و‌کنار بیرون ریختند، شمشیرها درخشیدند، اما ناجی دیگر یک انسان نبود او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #16
کتاب دوم: راه ناجی: جلاد یا ناجی؟
فصل اول: پیامبر

چند ماه بعد...
آسمان روشن است، اما خورشید بیش از آنکه گرما ببخشد، مانند تیغی سوزان بر زمین می‌کوبد. دشت گسترده‌ای از خاک زرد، خشک و ترک‌خورده که تنها علف‌هایی کم‌جان، زیر آفتاب بی‌رحم جان می‌کنند. شبحی در امتداد این دشت، آرام و بی‌صدا حرکت می‌کند.
ناجی؛
شنل سفید تیره‌اش در نسیم خفیف صحرا تکان می‌خورد. کلاه را پایین کشیده است، سایه‌ای بر صورتش افتاده، و چشمانی که در تاریکی زیر کلاه پنهان شده‌اند. لباس خاکستری‌اش، ساده اما مانند خودش فرسوده، گویی گرد و غبار سال ها سفر را به دوش می‌کشد. با چکمه‌های چرمی باستانی اش، قدم‌هایی سنگین و آرام بر زمین خشک می‌گذارد. هیچ نشانی از خستگی در حرکاتش نیست، گویی گذر زمان بر او تاثیری ندارد.
او چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #17
فصل دوم: برو آنجا که دلت تو را بُرد

باد سردی که در دشت‌های بی‌کران می‌وزید، دانه‌های شن را بر صورت ناجی می‌کوبید، گویی طبیعت قصد داشت او را از تصمیمی که گرفته بازدارد.
اما چیزی در درونش می‌گفت که بازگشتی در کار نیست. ری پشت سرش کم‌رنگ شده بود، خاطراتی که گویی در غبار فراموشی محو می‌شدند. او دیگر نمی‌دانست در پی چیست، اما می‌دانست که باید راه را ادامه دهد.
برای روزها و شب‌ها، ناجی در میان راه‌های ناشناخته سرگردان بود، از دشت‌های خشک و بی‌پایان قومس گذر کرد، از بیابان‌های پهناور پارتیان، از روستاهای کوچک و مردمانی که گاه نان و آبی تعارف می‌کردند و گاه، با نگاه‌هایی پر از سوءظن، راهش را سد می‌کردند.
در طی سفر، ناجی شب‌ها کنار آتش می‌نشست، به ستارگان خیره می‌شد و با خود می‌اندیشید: "من به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #18
اما عارف لبخند زد. لبخندی نرم، مهربان، پر از آرامش:
- نکن پسرم… بگذار بریزند.
صدایش آرام بود، اما انگار از ژرفای هستی می‌آمد.
- اشک، گوهرِ وجود است. مقدس است. این آبِ حیات است، آبِ زندگی.
ناجی بی‌حرکت ماند.
عارف آهسته ادامه داد:
- وقتی اشکت جاری می‌شود، یعنی هنوز زنده‌ای. یعنی قلبی داری که هنوز می‌تپد.
ناجی چیزی نگفت. اما انگار برای اولین بار بعد از سال‌ها، حس کرد که هنوز دلی در سینه دارد.
عارف: بگذار این گوهر مقدس بریزد، دردهایت را با خود بشوید و ببرد.
لحظه‌ای در باد، فقط صدای نفس‌های آرام آن دو شنیده شد. ناجی، سرش را پایین انداخته بود، دست‌هایش روی زانوانش، سایه‌ی درخت کهنسال بر شانه‌هایش افتاده بود. برای اولین بار در مدت‌ها، نیازی به حرف زدن نداشت. انگار که درک شده بود، بی‌آنکه چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #19
فصل سوم: از کجا آمده‌ام؟

پس از ملاقات با عارف در هریوه، ناجی با دلی پر از اندیشه‌های نو و امیدی تازه، راه زادگاهش باختر(بلخ) را پیش گرفت. در آن سال (۲۰۶ پیش از میلاد)، باختر تحت حاکمیت پادشاهی یونانی باختری بود که سال ها قبل آنرا "دیودوتوس یکم" بنیاد نهاده بود. این سرزمین به "امپراتوری هزارشهر طلایی" شهرت داشت و باختر به عنوان پایتخت، یکی از غنی‌ترین و پرشکوه‌ترین شهرهای باستان به شمار می‌رفت.
بازارها پررونق بودند، کاروانسراها بزرگ و معابد متنوع، که نشانی از چندگانگی باورها داشتند. مردمان باختر آمیزه‌ای از فرهنگ‌های یونانی و ایرانی بودند و این تنوع، غنای خاصی به زندگی می‌بخشید.
ناجی با ورود به شهر، تحت تأثیر این شکوه و تنوع فرهنگی قرار گرفت. در کوچه‌های سنگ‌فرش قدم زد و به صدای زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #20
فصل چهارم: جلاد یا ناجی؟

سُغد:
پس از روزها و شب‌ها سفر، نخستین تمدنی که پیش روی ناجی پدیدار شد، سرزمین سُغد بود؛ بخارا و سمرقند، دو جواهر درخشان که در میان بیابان و کوه ها میدرخشیدند. بازارهای پرجنب‌وجوش، معابد زرتشتی و کاروانسراهای مجلل نشانی از شکوه دیرینه‌ی این دیار داشتند.
مردم سُغد استادان تجارت بودند. آنان به زبان سُغدی سخن می‌گفتند، اما در کنار آن یونانی، فارسی و چینی را هم می‌دانستند. بازرگانانشان نه‌تنها ابریشم و ادویه، بلکه داستان‌ها، فلسفه‌ها و آیین‌ها را نیز میان شرق و غرب رد و بدل می‌کردند.
ناجی شب‌ها را در کاروانسراها می‌گذراند؛ به سخنان تاجران گوش می‌داد و در سکوت به دیوارنگاره‌های باستانی خیره می‌شد. با این همه، دلش آرام نمی‌گرفت. عظمت این شهرها تنها حس بیگانگی‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا