Raiya
مدیر بازنشسته
- تاریخ ثبتنام
- 9/3/25
- ارسالیها
- 450
- پسندها
- 2,276
- امتیازها
- 12,383
- نویسنده موضوع
- #41
[THANKS]در واقع، اگر دیالوگ «حتی یه سگ هم باید بدونه چه زمانی عقب بکشه!»ی اصیلا نبود، با وجود شناختم هم نیتش را نمیفهمیدم. وقتی مستقیم اشاره کرد باید عقب بکشم، هدفش را فهمیدم. سرنخ کارسازی بود.
با صورت ناراضیای، ابروهایش را درهم کشید، لبهایش را غنچه و به سمت در خانه اشاره کرد.
- اگه واقعا جیگرت سوخته، فقط دست از سر من بردار و برو دکتر.
خندیدم؛ دوباره شاد، دوباره دنداننما...
- بشین تا برم!
از ته دل آهی کشید و با تأسف، گوشهی پیشانیاش را مالش داد. یکجوری با ابروهای درهم نگاهم کرد، انگار سرپرستی است که بچهی از چالهی گل درآمدهاش را میبیند؛ پر از تأسف، حرص، عصبانیت...
- حتی اگه لحن تندم هم حساب شده برداشت کنی، حقیقتی که بهش اشاره میکردم، تفاوتی نمیکنه...
همزمان، سرش را...
با صورت ناراضیای، ابروهایش را درهم کشید، لبهایش را غنچه و به سمت در خانه اشاره کرد.
- اگه واقعا جیگرت سوخته، فقط دست از سر من بردار و برو دکتر.
خندیدم؛ دوباره شاد، دوباره دنداننما...
- بشین تا برم!
از ته دل آهی کشید و با تأسف، گوشهی پیشانیاش را مالش داد. یکجوری با ابروهای درهم نگاهم کرد، انگار سرپرستی است که بچهی از چالهی گل درآمدهاش را میبیند؛ پر از تأسف، حرص، عصبانیت...
- حتی اگه لحن تندم هم حساب شده برداشت کنی، حقیقتی که بهش اشاره میکردم، تفاوتی نمیکنه...
همزمان، سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.