• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آیدی: مقتول؛ ورژن دمو (جلد دوم مرده نشین) | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #41
[THANKS]در واقع، اگر دیالوگ «حتی یه سگ هم باید بدونه چه زمانی عقب بکشه!»‌ی اصیلا نبود، با وجود شناختم هم نیتش را نمی‌فهمیدم. وقتی مستقیم اشاره کرد باید عقب بکشم، هدفش را فهمیدم. سرنخ کارسازی بود.
با صورت ناراضی‌ای، ابروهایش را درهم کشید، لب‌هایش را غنچه و به سمت در خانه اشاره کرد.
- اگه واقعا جیگرت سوخته، فقط دست از سر من بردار و برو دکتر.
خندیدم؛ دوباره شاد، دوباره دندان‌نما...
- بشین تا برم!
از ته دل آهی کشید و با تأسف، گوشه‌ی پیشانی‌اش را مالش داد. یک‌جوری با ابروهای درهم نگاهم کرد، انگار سرپرستی‌ است که بچه‌ی از چاله‌ی گل درآمده‌اش را می‌بیند؛ پر از تأسف، حرص، عصبانیت...
- حتی اگه لحن تندم هم حساب شده برداشت کنی، حقیقتی که بهش اشاره می‌کردم، تفاوتی نمی‌کنه...
هم‌زمان، سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #42
[THANKS]با اعتماد به نفس جواب دادم:
- این قسمتش رو بسپار به من... خودم درستش می‌کنم. تو فقط این رو در نظر داشته باش نیکین شرایطم رو می‌دونه، بیشتر از تو هم می‌دونه...
- فهمیدم؛ کاراکتر تو...
ابروهایم بالا پریدند. حرفش را تمام نکرد. چشم بست. با سر پایین افتاده‌ای آه کشید. کمرش را صاف کرد. با چشم‌های ریز شده‌ای کاملا جدی ادامه داد:
- چوپان دروغ‌گوئه!
خندیدم. از رو نرفتم. بازی به سادگی ادامه داشت. مهره‌هایمان هم‌دیگر را می‌زدند و خودمان، شخص مقابلمان... سرگرم کننده بود.
- چوپان دروغ‌گو دوست داری؟
ابروهایش را درهم کشید.
- ازش متنفرم؛ از داستانش...
نگاهم روی واکنش‌های ریز اصیلا ماند؛ روی انگشت‌هایی که نامحسوس بر بازوهای مخالفشان فشرده شدند، روی سری که چرخاند، نگاهی که دزدید، صورتی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #43
[THANKS]اصیلا ناراضی به مبل تکیه داد، ابرو درهم کشید و با چشم‌های ریز شده نق زد:
- نمی‌دونستم در محضر دادگاهم که هر حرفی علیه خودم استفاده می‌شه!
بامزه حرص می‌خورد؛ به ویژه آن بخشی که لب‌هایش را غنچه می‌کرد و ناراضی و دست به سینه خیره‌ام می‌شد.
در حالی که با خنده مهره‌ام را تکان می‌دادم، اصیلا حرکتش را کرده بود، جواب دادم:
- چه عجب یه بار به یه چیز درست حسابی تشبیهم کردی! سر راه ملاقات اون پیش‌کار خیرندیده‌ی بابات مطمئن می‌شم قبلش برات توی امامزاده شمع روشن کنم.
با این که حواسش به حرفم بود، هم‌چنان به خاطر کرم شاد درونم به سمتش متمایل شدم، بشکنی زدم و ادامه دادم:
- در ضمن، من همون دادگاه هم نیستم! من فقط یه عاشق خجسته دلم که هر حرف کسی که دوستش دارم رو روی هوا می‌قاپم.
اصیلا تک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #44
[THANKS]دوباره مکث و چند سرفه‌ی نمایشی، به ظاهر صاف کردن گلو و به باطن، شاید کنترل صدایی که می‌خواست بلرزد.
-بابا خودکشی چوپان دروغ‌گو رو از ترس خودش تماشا کرد و مطمئن شد به پایانی برازنده‌ی یه چوپان‌دروغگو برسه... بابا گفت نباید دلم برای چوپان دروغ‌گو بسوزه، چوپان دروغ‌گوها، شبیه میکروب می‌مونن، میکروب‌هایی که ساده تمیز نمی‌شن، برای همین باید به روش‌های خشن رو آورد... بابا می‌گفت، برای من نتیجه‌گیری اخلاقی-عملی می‌کرد و...
پوزخند دردناکی زد.
- داستان تموم شد.
و به فاصله‌ی کوتاهی، دست اصیلا روی دسته‌ی مبل سست شد و من... داشتم فکر می‌کردم اصیلا آن موقع تنها چهارسالش بوده، چهارسال! و چنین داستان و نصیحت ترسناکی را از پدرش گوش داده.
صورتم درهم رفته بود. دلم می‌خواست خرخره‌ی رسام را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #45
[THANKS]شانه‌های اصیلا با صورت آویزانی پایین افتادند. با تک ابروی بالا پریده‌ای تماشایم کرد و آه کشید.
ناامیدانه گفت:
- اصلا حس خوبی نداره کسی که ازت خوشش نمی‌آد، برگرده بگه می‌خواد تبدیل به کاراکتر مورد علاقه‌ت بشه.
شانه بالا انداخت و در حال راست کردن کمرش با چشم‌های گرد شده‌ای ادامه داد:
- تقریبا مثل این می‌مونه شیطان به یه فرد خداپرست بگه می‌خوام خدات بشم... همین‌قدر توهین‌آمیز!
خنده‌ام گرفت. دستی جلوی دهانم گرفتم و راحت خندیدم.
- تو واقعا استاد پا کشیدن به تموم اعترافات عشقی دنیایی... قشنگ از همه‌شون یه توهینی، دشنامی، چیزی در می‌آری و از سر خودت بازشون می‌کنی.
لایک نشانش دادم. مشتاق بودم بدانم کجا و مقابل چه نوع اعترافی کوتاه می‌آید و در عین حال که همراهی‌اش می‌کردم، پس ذهنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #46
[THANKS]ایستادم. با شیطنت خندیدم و چشمکی زدم.
- خودم درستشون کردم، با همون مهر مخصوص!
اصیلا دوباره به حلقه‌ها نگاه کرد. این بار حتی از جعبه بیرونشان کشید و با دقت بیشتری نگاهشان کرد. انگار دنبال آن مهر رویشان می‌گشت.
میان بررسی‌اش پرسید:
- چرا دوتا؟
- یکی‌ش جاخالی اولین باریه که بهت ابراز علاقه کردم، روز اول حلقه‌ای همراهم نبود!
ملاقات اول به یاد ماندنی‌ای که خیلی یهویی، تقریبا انگار آسمان سوراخ شده باشد و احساسم از وسطش به پایین پرت شده باشد، فهمیدم عاشق شده‌ام؛ آن هم عاشق چه کسی!
اصیلا حلقه‌ها را به داخل جعبه برگرداند.
- نیازی نبود.
ساده خندیدم و شانه بالا انداختم.
- فقط دوست داشتم به ازای هر خواستگاری یه حلقه بهت داده باشم... کنجکاوم با چندمین حلقه ازت بله رو می‌گیرم!
اصیلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #47
[THANKS]- برای ملاقات اولمون هم یه دروغ مسخره‌ی قانع‌کننده جور کردم، داستان خیالیمون رو برات ای‌میل می‌کنم، پس حتما بخونش که باهام هماهنگ شی!
اصیلا نه چندان راضی، با ابروهای به هم نزدیک شده، نگاهم کرد. دیگر به در رسیده بودیم. گوشه‌ی سرش را با حرص مالش داد.
چشم‌های سبزش را با هاله‌ی سرخ تهدید به قتل در صورتم گرد کرد و غرید:
- هر کار می‌کنی، بکن، فقط این رو در نظر داشته باش، نیک‌آیین اگه ذره‌ای شک کنه، هست و نیستت رو به باد می‌دم؛ متأسفانه، من شبیه بابا قبول ندارم زنده زجر دادن آدم‌ها، گاهی می‌تونه بهتر از کشتنشون جواب بده، من معتقدم نه فقط گاهی، همیشه این انتخاب درسته!
برای یک لحظه، مات شدم. شبیه ظهور رسام در اصیلا می‌ماند، خوف‌انگیز بود. به هر حال دختر و پدر بودند ولی... خندیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #48
[THANKS]خب، فاز مهدا شدیدا مشکوک به نظر می‌رسید؛ به ویژه وقتی با چشم‌های ریز شده‌اش گفت:
- و تو مهدیه... می‌دونی؟ حتی اگه اون آدمی باشه که از صد درصد داداشت، نزدیک هشتاد درصدش رو از تو می‌دزده، بازم دلیل نمی‌شه که از شرش خلاص بشی! فراموش نکن یه خواهرشوهر بد، کلیشه‌ی ملیه و تو از کلیشه‌ها متنفری!
از میانه‌ی حرف مهدا، مهدیه درجه به درجه داشت بد و بدتر رنگ می‌پراند. در نهایت دیگر واقعا تبدیل به روح مهدیه شده بود؛ چشم‌هایش وحشتناک گرد شده بودند و گردش خونش هم انگار به احترام حجم کپ کردنش، ایستاده بود. نگاهش روی مهدا خشک شده بود.
یک آدم معمولی هم حرف مهدا را می‌گرفت، مهدیه که تیزش بود!
مهدا که از ریختن زهرش در قالب مقدمه مطمئن شده بود، ساده، انگار نه انگار همین الان چه قبری برای من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #49
[THANKS]نیکین با آرامش نفس عمیقی کشید، ریلکس، انگار وسط کتاب‌خانه نشسته باشد، چشم‌هایش را بست و شقیقه‌هایش را مالش داد. واکنشش یک جوری آدم‌وار بود که از آدم خارجش می‌کرد.
مهدیه از بسته بودن چشم‌های نیکین، کمال استفاده را برد و بی‌صدا، شمرده لب زد:
- من بعداً با تو تسویه حساب می‌کنم!
و با حرص دست‌هایش را به نشانه‌ی تکه پاره کردنم تکان داد. دوباره داشت جوش می‌آورد... البته این‌جوری نبود که نفهمم از نگرانی‌اش است؛ احتمالاً هزاران گزاره از شرایط خاص من، موقعیت اصیلا، اختلاف سنی و تفاوت شخصیتی‌مان گرفته تا... در ذهنش بالا و پایین می‌شدند.
نگاهش را روی نیکین گرداند. لیوان دمنوشش را برداشت و یک نفس سر کشید. هوفی کرد. لیوان را بی‌سروصدا روی میز گذاشت و این بار آرام‌تر، چشم‌غره‌ای رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
  • نویسنده موضوع
  • #50
زبانی روی لب‌هایم کشیدم و خودم را جمع کردم. به زور لبخند زدم.
- آره، در قالب یه مشکل روانی براش توضیح دادم. هیچ وقت نخواستم در مورد همچین موضوع جدی‌ای با دروغ‌ پیش برم و البته که نمی‌خوام بهش آسیب هم بزنم... من الان قابل کنترل‌ترم و حس می‌کنم دارم بهتر می‌شم! فهمیدم موقع اون حالتم باید چه کارهایی بکنم.
شاید یک التماس زیر پوستی برای گرفتن تایید نیکین بود. نمی‌دانم... این بار، انگشت‌هایم حقیقتا از سر استرسی زیر پوستی با هم بازی می‌کردند.
با نفس راحتی که نیکین بیرون داد، سرم به ضرب بالا آمد. لبخند ملیحی داشت. فازش بد به نظر نمی‌رسید. امید به دلم افتاد. نیکین کمر راست کرد.
- خوبه که بهش گفتی... من فقط می‌خواستم تا همین‌جاش رو مطمئن بشم. بابت احترامی که به عنوان برادرش بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya
عقب
بالا