• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آی‌دی: مقتول؛ ورژن دمو | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
413
پسندها
1,485
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51

بی‌خیال شانه بالا انداخت.
- این هم یه استعداده دیگه... ‌باشه، بذار یه اصل رو در ارتباط با دخترها بهت بگم!
سرش را جلو آورد، مشکوک نگاهی به اطراف انداخت و با صدای آرام‌تری که فضا را جدی و اسرارآمیز می‌کرد، پرسید:
- می‌دونی چرا خانم‌ها از مردهای هیکلی یا پول‌دار خوششون می‌آد؟
واو... توقع هر شروعی را داشتم جز این!
من هیکل بدی نداشتم، به پای نیکین نمی‌رسیدم، لاغرتر بودم اما قابل قبول بود، از لحاظ پول‌داری هم با وجود تنوع مهارت‌هایم چندان مشکلی نبود، می‌توانستم کاری کنم، البته به خاطر مشکلم بیشتر کارهای آزاد برایم مناسب بودند اما به هر حال بابا هم ساپورتم می‌کرد.
منتها... هیچ کدامِ این‌ها تاثیری روی اصیلا نداشتند؛ مردها، هیکلی و غیر آن برایش فرقی نمی‌کردند، خودش هم که الی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
413
پسندها
1,485
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
به زور لبخند ملیحی زدم. تقریبا می‌توانستم قصد مهدیه را حدس بزنم. آرام و با اشتیاقی که خوشش بیاید، پرسیدم:
- چه نقشی رو می‌خوای امتحان کنی؟
با هیجان خندید. در مغز خواهرک من، مرز بین هیجان و خطر واقعی گم بود. تا دم مرگ قرار نمی‌گرفت، نمی‌توانست بینشان تفاوتی قائل شود.
به خاطر همین ویژگی‌اش بود که نیمه‌شب‌ به دل جنگل زد یا الان به جای احساس خطر، احتیاط و ترسیدن، شبیه کبکی شده بود که خروس می‌خواند!
با شیطنت خندید، سر کج کرد و پرسید:
- به نظرت چه نقشیه که کسی کارش نداره اما می‌تونه به همه جا سرک بکشه؟ به چشم نمی‌آد ولی هست؟ تازه بهت نزدیک هم می‌شه ولی بهش توجه نمی‌کنی؟
مردد، تک ابرویی بالا انداختم. خیلی از حدسی که بهش رسیده بودم، مطمئن نبودم.
- یه... خدمتکار؟
با خنده دست‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
413
پسندها
1,485
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53

- محمدمهدی، الو... حداقل پا شو صبحونه‌ت رو...
بی‌حوصله، بین خواب و بیداری برگشتم پتو را از دست مهدیه بکشم و به ادامه‌ی خوابم برسم که با دیدن چشم‌های نیمه بازم، حرف در دهان مهدیه ماند.
دستش به خاطر تعجب، سست شده بود؛ پس راحت پتویم را پس گرفتم و روی خودم کشیدم.
سرم را درون بالش نرمم فرو کردم و زیر لب غر نامفهومی زدم.
- هوم...
- انگار جای چشم‌هات گوجه کاشتن!... مگه شطرنجتون چه‌قدر طول کشید؟
«هوم» کشیده‌ی دیگری گفتم. خوابم می‌آمد، مهدیه هم ول نمی‌کرد... پشتم را به مهدیه کردم و در حال تنظیم دوباره‌ی جای سرم روی بالش، جوابش را دادم. حتی بین خواب و بیداری هم می‌دانستم تا گزارش ندهم، بی‌خیالم نمی‌شود.
- تا صبح...
روز گذشته وقت نشد حضوری به دیدن اصیلا بروم، برای همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
413
پسندها
1,485
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54

- دیدن کیوتک طلایی‌ت خوش گذشت؟
قرار سرتیپ با اصیلا و نیکین برای امروز بود.
اصیلا در حالی که میز میان دو مبل را دور می‌زد تا مقابلیم بنشیند، چشم‌غره‌ی وحشتناکی برایم رفت و کاملا جدی، ابروهایش را درهم کشید.
- فقط من می‌تونم بهش بگم کیوتک طلایی‌م! تو نهایتا با ارفاق همون نیکین رو بگی... پس از حدت نگذر!
اوه! انگار جدی جدی نه تنها روی خود نیکین، که روی لقبش هم غیرت داشت.
حس ششمم تمام قد داشت می‌گفت «اگه زندگی‌ت رو دوست داری، سر این مورد روی اعصابش نرو!» و استثنائا حرفش را گوش دادم.
دست‌هایم را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفتم.
- باشه، باشه... حالا بگو خوش گذشت؟
چند تار مویش که از گوجه‌ای موهایش فرار کرده بودند را عقب زد.
با لبخند گفت:
- البته که دیدن نیک‌آیین خوش گذشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا