• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آیدی: مقتول؛ ورژن دمو (جلد دوم مرده نشین) | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #51

بی‌خیال شانه بالا انداخت.
- این هم یه استعداده دیگه... ‌باشه، بذار یه اصل رو در ارتباط با دخترها بهت بگم!
سرش را جلو آورد، مشکوک نگاهی به اطراف انداخت و با صدای آرام‌تری که فضا را جدی و اسرارآمیز می‌کرد، پرسید:
- می‌دونی چرا خانم‌ها از مردهای هیکلی یا پول‌دار خوششون می‌آد؟
واو... توقع هر شروعی را داشتم جز این!
من هیکل بدی نداشتم، به پای نیکین نمی‌رسیدم، لاغرتر بودم اما قابل قبول بود، از لحاظ پول‌داری هم با وجود تنوع مهارت‌هایم چندان مشکلی نبود، می‌توانستم کاری کنم، البته به خاطر مشکلم بیشتر کارهای آزاد برایم مناسب بودند اما به هر حال بابا هم ساپورتم می‌کرد.
منتها... هیچ کدامِ این‌ها تاثیری روی اصیلا نداشتند؛ مردها، هیکلی و غیر آن برایش فرقی نمی‌کردند، خودش هم که الی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #52
به زور لبخند ملیحی زدم. تقریبا می‌توانستم قصد مهدیه را حدس بزنم. آرام و با اشتیاقی که خوشش بیاید، پرسیدم:
- چه نقشی رو می‌خوای امتحان کنی؟
با هیجان خندید. در مغز خواهرک من، مرز بین هیجان و خطر واقعی گم بود. تا دم مرگ قرار نمی‌گرفت، نمی‌توانست بینشان تفاوتی قائل شود.
به خاطر همین ویژگی‌اش بود که نیمه‌شب‌ به دل جنگل زد یا الان به جای احساس خطر، احتیاط و ترسیدن، شبیه کبکی شده بود که خروس می‌خواند!
با شیطنت خندید، سر کج کرد و پرسید:
- به نظرت چه نقشیه که کسی کارش نداره اما می‌تونه به همه جا سرک بکشه؟ به چشم نمی‌آد ولی هست؟ تازه بهت نزدیک هم می‌شه ولی بهش توجه نمی‌کنی؟
مردد، تک ابرویی بالا انداختم. خیلی از حدسی که بهش رسیده بودم، مطمئن نبودم.
- یه... خدمتکار؟
با خنده دست‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #53

- محمدمهدی، الو... حداقل پا شو صبحونه‌ت رو...
بی‌حوصله، بین خواب و بیداری برگشتم پتو را از دست مهدیه بکشم و به ادامه‌ی خوابم برسم که با دیدن چشم‌های نیمه بازم، حرف در دهان مهدیه ماند.
دستش به خاطر تعجب، سست شده بود؛ پس راحت پتویم را پس گرفتم و روی خودم کشیدم.
سرم را درون بالش نرمم فرو کردم و زیر لب غر نامفهومی زدم.
- هوم...
- انگار جای چشم‌هات گوجه کاشتن!... مگه شطرنجتون چه‌قدر طول کشید؟
«هوم» کشیده‌ی دیگری گفتم. خوابم می‌آمد، مهدیه هم ول نمی‌کرد... پشتم را به مهدیه کردم و در حال تنظیم دوباره‌ی جای سرم روی بالش، جوابش را دادم. حتی بین خواب و بیداری هم می‌دانستم تا گزارش ندهم، بی‌خیالم نمی‌شود.
- تا صبح...
روز گذشته وقت نشد حضوری به دیدن اصیلا بروم، برای همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #54

- دیدن کیوتک طلایی‌ت خوش گذشت؟
قرار سرتیپ با اصیلا و نیکین برای امروز بود.
اصیلا در حالی که میز میان دو مبل را دور می‌زد تا مقابلیم بنشیند، چشم‌غره‌ی وحشتناکی برایم رفت و کاملا جدی، ابروهایش را درهم کشید.
- فقط من می‌تونم بهش بگم کیوتک طلایی‌م! تو نهایتا با ارفاق همون نیکین رو بگی... پس از حدت نگذر!
اوه! انگار جدی جدی نه تنها روی خود نیکین، که روی لقبش هم غیرت داشت.
حس ششمم تمام قد داشت می‌گفت «اگه زندگی‌ت رو دوست داری، سر این مورد روی اعصابش نرو!» و استثنائا حرفش را گوش دادم.
دست‌هایم را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفتم.
- باشه، باشه... حالا بگو خوش گذشت؟
چند تار مویش که از گوجه‌ای موهایش فرار کرده بودند را عقب زد.
با لبخند گفت:
- البته که دیدن نیک‌آیین خوش گذشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #55
در حال تا کردن دقیق برگه‌های سودوکو، بدون این که نگاهم کند، جواب داد:
- من به کسی نظر لطف ندارم، حقیقت رو گفتم.
خودکارهایمان را روی کاغذهای تا شده،‌ گوشه‌ی میز گذاشت. صدایش آرام‌تر شد.
- با همون چشمی که نقطه ضعف رو می‌بینم، نقاط مثبت هم می‌بینم! درسته ازت خوشم نمی‌آد اما این دلیل نمی‌شه فقط یه روی تو رو ببینم.
واو... چه دید بی‌طرفانه‌ای!
خندیدم. یک جورهایی... ته دلخوری حرف‌های دو روز پیشش را با خودش شست، برد. با همچین دیدی شانس بیشتری برای راضی کردنش داشتم.
روی زانوهایم خم شدم. به چشم‌های سبز کاملا بی‌میلش خیره شدم. ‌انگار با وجود پذیرفتن توانایی‌هایم، هنوز هم عمیقا دوست داشت از جلوی چشم‌هایش گم شوم. خب... کور خوانده بود!
لبخند دندان‌نمایی زدم.
- پس بریم سراغ پنجمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #56
برایم سوال بود چه شده که می‌خواهد تنهایم بگذارد! تا به حال، به هر ضرب و زور و قیمتی بود یک‌ لحظه هم چشم از من برنداشته بود.
الان یهویی چه کاری برایش پیش آمده بود که انقدر ضروری بود؟ فضولی داشت خون خونم را می‌خورد...
اگر خانه دوربین مداربسته نداشت، قطع به یقین پاورچین پاورچین پشت سرش راه می‌افتادم ولی...
اصیلا آخرین نگاه مشکوکش را به من انداخت که برای راحت کردن خیالش، خم شدم، کاغذ و خودکار را برداشتم، دفتر را زیر دستم، روی پایی که روی پای دیگرم انداخته بودم تا بالاتر بیاید، گذاشتم و مشغول نوشتن رزومه‌ام شدم.
اصیلا هم بالاخره نفسی بیرون داد، قشنگ معلوم بود به سختی دل کند و رفت...
این بار تمام تلاشم را کردم خوش‌خط بنویسم؛ مرتب، خوانا، تمیز، دسته‌بندی شده!
آن وسط‌ها برای این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #57
لعنتی... چیز پرتی برای فکر کردن در آن موقعیت بود اما به نحو ترسناکی بوی عطرش را دوست داشتم؛ نه خود رایحه‌ی عطر را، نه... فقط چون بوی اصیلا بود.
خودم را عقب کشیدم که سر اصیلا ذره ذره با عقب کشیدن من، جلوتر آمد؛ تا جایی که کمرم به مبل گرفت و قفل شدم...
لبخند عصبی و معذبی زدم. اصیلا رسما‌ چهار دست و پا روی میز در صورتم نیم‌خیز شده بود. این کارها از او بعید بود.
خواستم چیزی بگویم که با همان چشم‌های درخشانش، ترسناک خندید و بدون مکث، تهاجمی گفت:
- می‌خوامت!
انگار دنیا بایستد، هنگ کردم. دهانم باز ماند. چشم‌هایم گرد شدند. نفس؟ یادم رفت کشیدنش چه شکلی بود.
الان اصیلا چه گفت؟ می... می‌خوامت؟ نکند آن وسط‌ها بدون این که بفهمم به دنیای موازی منتقل شده بودم و این یکی، اصیلای دنیای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #58
ناراضی، ابروهایم را درهم کشیدم. شاکی‌ گفتم:
- می‌شه انقدر من رو به چیزهای ترسناک تشبیه نکنی؟
شانه بالا انداخت. انگار کمال هم‌نشینی‌ام اثر کرده باشد، داشت از اذیت کردنم لذت می‌برد.
- نه! و محض اطلاعت خیلی هم دوست دارم مغزت رو در بیارم و مطالعه‌ش کنم، تا بفهمم دقیقا چی باعث همچین اختلال جذابی می‌شه ولی خب... متأسفانه تخصص مغز و اعصاب ندارم!
گوشه‌های لب‌هایش افتادند. واقعا ناراحت بود؛ از نداشتن تخصص مغز و اعصاب... چیزی که من باید به خاطرش سجده‌ی شکر به جا می‌آوردم.
- وقتی یه نفر رو می‌خوای جذب کنی، باید بهتر باهاش رفتار کنی!
با این که به نظر خودم حرف ساده‌ی رندومی بود، ابروهای اصیلا بالا پریدند. عنبیه‌های سبزش لحظه‌ای در جا لرزیدند، انگار شدیدا شوکه شده باشد. رنگش کمی پرید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #59
در حال بازی با انگشت‌هایش، جواب داد:
- جدیدا فهمیدم عشق هم توی مغز من یه مجهوله، دقیق نمی‌شناسمش... یاد گرفتن چیزهای جدید رو دوست دارم و به نظر می‌رسه لازمه بدونم عشق چیه تا بفهمم چه وقتی جواب مثبتم برات کارآمده؛ به علاوه، اگه عشق رو بشناسم، شاید بتونم تشخیص بدم واقعا صادقی یا...
ابروهایش را درهم کشید.
- فقط داری بازی‌م‌ می‌دی!
در یک جمله تمام رشته‌های امیدم برای به ثمر نشستن میان‌بر امشبم را پاره پاره کرد. شانه‌هایم افتادند. کج‌خندی زدم.
- اصلا حس خوبی نداره که بعد این همه وقتی که با هم گذروندیم و دو بار، به هر دلیلی پذیرفتی باهام ازدواج کنی، برگردی توی صورتم بگی هنوز باورم نکردی و بهم اعتماد نداری!
طلب‌کار ادامه دادم:
- همین چند دقیقه‌ی پیش حاضر بودی برای استخدامم هر کاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

مدیر بازنشسته
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,245
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #60
- تو که انقدر خوب عواطف بقیه رو تحلیل می‌کنی و مشاوره می‌دی، چرا هنوز از نیکین، شوهر نساختی؟!
مهدیه یک‌ لحظه چنان آهی کشید، چنان آهی کشید که دلم یک‌ جوری ریش شد که هیچ وقت برایش ریش نشده بود.
با تأسف، لاتی‌وارانه دستی روی ران چهارزانو زده‌اش کوبید و نالید:
- من می‌تونم درجه‌ی علاقه‌‌ی نیکین رو بالا ببرم؛ مشکل اینه دسته‌بندی دوست داشتنش تغییر نمی‌کنه...
با چشم‌هایی که از حرص، گرد شده بودند، ادامه داد:
- لامذهب انگار شش قفلش کردن!
کره را روی برنج انداخته بودم؛ در قابلمه را با دمی گذاشتم و بالاخره از سر کلاه سر درازم راحت شدم! روی سنگ آشپزخانه‌ی کنار گاز گذاشتم و رو به مهدیه، به همان تکیه دادم.
- منظورت چیه؟
مهدیه در جایش تکان خورد. با ناامیدی توضیح داد:
- ببین، من می‌تونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا