• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نیمه‌ی من | سیده زهرا موسوی کاربر انجمن یک رمان

zahra mosavi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
7
پسندها
55
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
نیمه‌ی من
نام نویسنده:
سیده زهرا موسوی
ژانر رمان:
جنایی، روانشناختی، تریلر
کد رمان: 5744
ناظر: @پرینز


خلاصه: من کلاغی شومم، به هرجا پرواز کنم نحسی را با خودم می‌برم.
امیدهایم مدت‌ها است خاموش شده‌اند.
ترس، انسان را به همان چیزی تبدیل می‌کند که از آن می‌گریزد و من نیز از این قاعده مستثنی نبودم.
سیاهی همیشه پایان مسیر بود، نه یک تهدید؛ یک واقعیت. زندگی‌ام جهنمی بود که خودم در آن قدم گذاشتم، و مرگ نیز چیزی جز ادامه‌ی همان مسیر نخواهد بود.
عدالت؟ عدالتی وجود ندارد... .
فقط سقوط،
فقط سایه،
فقط من... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

اِللا لطیفــی

مدیر بازنشسته
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/23
ارسالی‌ها
1,196
پسندها
8,270
امتیازها
26,673
مدال‌ها
21
سن
24
  • #2
1000520675.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : اِللا لطیفــی

zahra mosavi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
7
پسندها
55
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
پارت ۱

فندک نقره‌ای را از جیبم بیرون کشیدم.
تنها چیزی که واقعاً مال من بود تنها دارایی باارزش.
خنده‌دار است، نه؟
در این زندگی جز تنهایی و همین فندک چیزی نداشتم.
یک نخ سیگار میان لب‌ های خشک و ترک خورده ام گذاشتم و، نفس عمیقی کشیدم و زیر چشمی به جنازه‌های روی زمین نگاه انداختم.
قسمت تاریک ماجرا این بود که نمی‌دانستم چطور اینجا افتاده ام.
چشم‌هایم را که باز کردم، میان انبوه جسد ها بودم با چاقوی خون‌ آلودی در دست.
اما خوب می‌دانستم کار کیست.
کار خودش بود.
او همیشه ردش را جا می‌گذارد، حتی وقتی حضور ندارد.
نوک انگشتم سوخت و از خیال بیرون آمدم.
آن‌قدر غرق بودم که نفهمیدم سیگار به فیلتر رسیده.
با پوزخندی خاموشش کردم و زیر پا له شد.
باید بر می‌گشتم به همان آشغالدونی.
هیچ‌جا نداشتم.
هر راهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zahra mosavi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
7
پسندها
55
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت ۲


بدون هیچ حرف دیگری به راهم ادامه دادم.
به سمت اتاق زیرشیروانی رفتم.
شاید بپرسید: چنین سازمانی با آن‌ همه امکانات، چرا یک اتاق زیرشیروانی؟
اما من نمی‌خواستم با هیچ‌کس روبه‌رو شوم.
تاریک‌ترین اتاق، در دورافتاده‌ترین گوشه‌ی ساختمان، انتخاب من بود.
من، سیگارم و تاریکی، سه عضو جدا نشدنی.
به در اتاق رسیدم، کلید انداختم و وارد شدم.
تا چشم کار می‌کرد، تاریکی بود و سیاهی، مثل بخت و اقبال من.
بوی کپک تنها چیزی بود که حس می‌شد.
یک تخت آهنی یک‌ نفره، یک کمد اهنی، بدون هیچ پنجره و نوری.
هیچ راهی برای نفس کشیدن نبود، و شاید همین را می‌خواستم.
پوزخند زدم، پوتین‌هایم را درآوردم و روی تخت دراز کشیدم.
یک روز تکراری دیگر تمام شد...
و فردا، دوباره همان جهنم.
دستم را سایه‌بان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zahra mosavi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
7
پسندها
55
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت ۳


همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت...
تا وقتی که کسانی که خانواده‌ صدایشان میزدم از من خسته شدند.
مرا مثل زباله از خانه بیرون انداختند.
پدرم، مرا دختری دوازده‌ ساله را، که از گوشت و خون خودش بود آواره‌ی کوچه و خیابان کرد.
و تانیا...فقط نگاه می‌کرد.
بی‌صدا، اما آماده.
من در دوازده‌سالگی آواره شدم.
اما او...باز هم تنهایم نگذاشت.
کسی که همیشه در انباری گوشه‌ی حیاط زندانی بود، من بودم.
تنها چهره‌ای که می‌دیدم تانیا بود.
و پدرم را، فقط زمانی که عصبانی بود.
می‌آمد، خشمش را سرم خالی می‌کرد، و وقتی آرام می‌شد، می‌رفت.
هیچ‌کس دیگری را نمی‌دیدم.
حتی دیدن فامیل هم برایم ممنوع بود.
نبودن در اجتماع باعث شد، در دوازده‌ سالگی بچه‌ای اجتماع‌ گریز شوم.
و حالا، برای زنده ماندن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zahra mosavi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
7
پسندها
55
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
پارت ۴


سر جایم خشک شدم. آن صدا...آن چشم‌ها...چیزی نبود جز تهدید خالص.
با ترسی که سعی داشتم پنهان کنم،
آرام به طرفش برگشتم. نباید ضعیف دیده می‌شدم.
زندگی خیابانی خوب یادم داده بود؛
اگر بفهمند بره‌ای، مثل گرگ‌ها تکه‌تکه‌ات می‌کنند.
تمام توانم را جمع کردم، به چشم‌هایش زل زدم، و با مکثی سنگین گفتم:
- از جونم چی می‌خواهی؟
با صدایی سرد و بی‌رحم جواب داد:
- من از تو چیزی نمی‌خوام، بچه‌جون.
چیزهایی که باید اتفاق می‌افتاد، افتاده.
گفتنی‌ها رو به دوستت گفتم. حالا هم برگرد اتاقت. فردا تمریناتت شروع می‌شود.
گلویم خشک بود. با صدایی لرزان گفتم:
- یعنی چ...چی؟ من اصلاً اینجا چیکار می‌کنم؟ تانیا کجاست؟
با خونسردی‌ ذاتی اش که ترسم را چند برابر کرد، گفت:
- من حرفم رو دو بار تکرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zahra mosavi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
7
پسندها
55
امتیازها
33
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
پارت ۵


تانیا مأموریت خودش را تمام کرده بود.
حالا نوبت من بود. کلت را برداشتم و پشت کمر جا دادم. از اتاق خارج شدم. محل مأموریت فاصله‌ی زیادی با مقر نداشت. سوار موتور شدم، کلاه کاسکت را روی سرم گذاشتم، و از سازمان بیرون زدم. همان لحظه، به رئیس پیام فرستادم:
-«کلاغ از قفس پرید.»
با سرعت به سمت محل مأموریت راندم.
قاتل‌ها حقی برای دانستن محتوای مأموریت نداشتند.
فقط باید می‌رفتیم، پاک‌سازی می‌کردیم،
و برمی‌گشتیم. بی‌سروصدا، بی‌ردپا.
اما من بدون دانستن دلیل مأموریت، آن را نمی‌پذیرفتم. این‌بار باید با چشم‌های باز می‌رفتم سراغش. قبل از رسیدن من، همه‌چیز آماده شده بود. نباید کوچک‌ترین اشتباهی رخ می‌داد.
گروه هکرها، ملقب به «عنکبوت‌ها»
پیش از شروع عملیات، تمام دوربین‌های منطقه را خاموش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا