• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نیمه‌ی من | سیده زهرا موسوی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zahra mosavi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 249
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    جنایی مافیایی
  • کاربران تگ شده هیچ

zahra mosavi

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
13
پسندها
126
امتیازها
483
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #11
پارت ۹


نفس عمیقی گرفتم و ادامه دادم:- قبل از اینکه بیای دوربین‌ها رو پوشوندم. باید سریع‌تر کارمون رو انجام بدیم. اگه طولانی بشه، نگهبانا مشکوک می‌شن و برای سرکشی میان.
با دو قدم فاصله به در رسیدیم. و چیزی دیدم که غیر قابل باور بود؛ قفل در باز بود. چنین اشتباهی از آن پنج نفر بعید بود. احتمال تله بودن خیلی زیاد بود.
اما فرصت دیگری نداشتیم. باید هرچه زودتر کارمان را تمام می‌کردیم...و قبل از رسیدن نگهبان‌ها می‌رفتیم. تانیا با صدای آهسته گفت:- این نمی‌تونه اتفاقی باشه.
سرد و سریع جواب دادم:-معلومه که نه، ولی وقت نداریم، باید بریم داخل.
لحظه‌ای سکوت بینمان حاکم شد. و بعد هردو با احتیاط وارد شدیم. هیچ چیز غیرعادی به چشم نمی‌خورد. تانیا زمزمه کرد:- اگه تله باشه چی؟.
بدون مکث گفتم:- اون پنج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zahra mosavi

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
13
پسندها
126
امتیازها
483
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #12
پارت ۱۰


صدای در اتاق، خوابم را برید. چشم‌هایم سنگین باز شدند.
قباد... قولی که برای نجات زنش داده بودم. تانیا، بخش ممنوعه. و نوان...سایه‌ای که هنوز جدا نشده بود.
اتفاقات دیروز مثل پرده‌ای تاریک از جلوی چشمم رد شدند؛ بیشتر شبیه کابوسی که دوباره شروع شده باشد. صدای در دوباره تکرار شد، این بار محکم‌تر. نفس عمیقی کشیدم و از تخت بلند شدم. در باز شد، نور کم جان راهرو به داخل خزید. نورا با نگاه سرد بی احساس دم در بود:- رئیس باهات کار داره.همان نگاه، همان جمله، همان وضعیت. فقط من فرق کرده بودم.
از پشت سر نورا به سمت دفتر رئیس حرکت کردیم.
رئیس مثل همیشه پشت میز نشسته بود؛ سیگار میان انگشتانش آرام می‌سوخت، و دودش با حوصله در هوا پخش می‌شد.
اما تنها نبود. روبه رویش مردی میانسال نشسته بود؛ موهایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

zahra mosavi

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/12/25
ارسالی‌ها
13
پسندها
126
امتیازها
483
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #13
پارت ۱۱


تنها چیزی که آن لحظه، کوتاه‌ خوشحالم کرد، به ندرت حرف زدن نورا بود.
وگرنه تحمل کردنش با آن لحن ادبی غیرممکن می‌شد.
دستی روی شانه‌ام نشست و رشته‌ی افکارم را برید. بدون برگشت هم می‌شد حدس زد که دست کیست. صدای زمزمه‌ وارش به گوشم رسید، انگار که ترس از شنیده شدن حرفش، توسط بقیه را دارد:- قاتلی که ادبی صحبت می‌کنه؟ چه ترکیب عجیبی.
نوان دستش را از روی شانه ام برداشت و بی‌خیال‌تر از قبل، این بار با صدایی که همه شنیدند، به مرد غریبه اشاره کرد:
- این پیرمرد خرفت کیه دیگه؟! به نظرت اونم یکی از قاتل‌ هاست؟
و در حالی که ژست فکر کردم به خود گرفت ادامه داد:- ولی فکر نکنم...اون دیگه کم‌کم باید به فکر خرید کفن باشه.
و بی‌ مهابا شروع کرد به خندیدن، به شوخی مسخره‌‌ی خودش.
صورت مرد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا