• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه با هم در کنار خوشبختی | یسنا نجفوند کاربر انجمن یک رمان

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام داستان کوتاه: با هم در کنار خوشبختی
نام نویسنده: یسنا نجفوند
ژانر: عاشقانه

کد داستان کوتاه: 626
ناظر داستان: @Mers~


خلاصه: این یک رمان اکیپی هست که پنج دختر شیطون خیلی اتفاقی با پنج پسر برخورد می‌کنند و این شروع یک آغاز دعواست اما این دعوا تا زمانی ادامه پیدا میکنه که...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,657
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • مدیرکل
  • #2
698459

والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3
نجوا:
دست به سینه ایستادم و به سایه که داشت از حرص بخاطر یادآوری دیروز خودش میکشت نگاه کردم.
سایه _ در کل عمرم تا حالا دختر احمقی مثل ستین ندیدم
بهتون قول میدم احمق تر از اونم تو دنیا پیدا نمی‌کنید
میگید چرا خوب دلیلش کاملا واضحه خانم ستین یک سوتی بزرگ داده
من بهش گفتم برو از این مغازه سوال بپرس تخمه دارید
بعد ستین جان رفته گفته آقا شما تخمک دارید
نه اخه این چه سوالیه نه من می خوام بدونم چرا هرجا میری باعث میشی آبرو من بره!
بعد اتمام حرفش سمت ستین حمله ور شد که من و مانیا سریع بازوهایش را گرفتیم .

دریا با لحنی آرومی که قصد داشت سایه رو آروم کنه گفت_ عیب بابا یکم آرامش، حالا که چیزی نشده تو الکی واسه یک چیز مزخرف داری حرص می خوری!

ستین روبه هممون دستاش آورد بالا و همونطورکه تکون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mers~

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
همون پسر چشم آبی که باهاش چشم تو چشم شده بودم جلو امد و نگاه سردش رو بهم دوخت .
گفت _ درست حرف بزن فهمیدی!

این دیگه کی بود! انتظار داشت بخاطر کار گُلی که دوستش انجام داده بود درست حرف بزنم.

تک خنده ای کردم و بعد نگاه نفرت آمیزم را بهش دوختم و شمرده شمرده گفتم _ اونوقت اگه این کار رو نکنم!

بدتر از خودم بهم نگاه کرد و گفت _ درست باهات برخورد نمیشه!

جوری حرف می‌زد که انگار من زیردستش بودم و اونم صاحب کارم بود .

اخمام در هم فرو بردم گفتم _ تو چه خری هستی که من بخوام باهات درست حرف بزنم.

انگار حرفم بدجور رو مخش رفت که عصبی یقه لباسم گرفت و غرید _ نکنه تنت می خواره که این جوری حرف میزنی.

چقدر بی شخیت و بی نزاکت تشریف داشت که اینطور یقه لباس یک دختر گرفته بود .

مشخصه از این آدم ها کارای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mers~

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
پسره صورتش به سمت ستین برگردوند و نگاهی که به ظاهر آرام ‌ولی از درون عصبی به ستین انداخت .
یکی از اون پسرا که عقب بود جلو آمد.

مانیا به خودش امد و جلو رفت کنار ستین ایستاد و سینه سپهر کرد.
اون پسره که جلو آمده بود نگاهش را از ستین میگیره و به مانیا چشم میدوزه .

منتظر بودم بدونم می خوان چکار کنن که با مشت یهویی همون پسره که باعث شد دماغ ستین خون بیاد ، به صورت ستین آماده ای حمله میشم.

قبل از من مانیا میره طرف پسره که همون پسره جلوی مانیا مانع از رفتنش میشه .
مانیا با پا میزنه به پای پسره و سریع از کنارش میگذره . به سمت همون پسره که ستین و زد میره اما همون موقع که مشتش میاره بالا که بزنه یقه لباسش از پشت توسط پسری که با پا زده بودش کشیده میشه .

سریع به سمتش میرم تا کمکش کنم اما همون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
سایه :
مانیا و ستین که با پسره مشغول صحبت شدن نگین هم نزدیک شون ایستاده بود .

ما هم نگاهی به پسرا که از مدرسه خارج میشدن می‌انداختیم .

تا شاید اونا رو ديديم . یک پسر سمتم امد و ایستاد که اخمام بردم توهم و گفتم _ بله!
پرو گفت _ یک سوال داشتم شما سال اولی هستید؟
با اخم نگاهش کردم برای چی این سوال و پرسید! دست به سینه نگاهش کردم گفتم _ آره.
بعد اتمام حرفم پرسید _ نیکی رخداد داخل کلاس شماست؟
نگاهی بهش انداختم . چکار دختر مردم داشت . نیکی رخداد کی بود؟ همچنین فامیلی تاحالا تو مدرسه نشنیده بودم .
بالحن قبلی گفتم _ نه نمیشناسم!
کمی ایستاد ولی بعدش سری تکون داد و راهش و گرفت رفت.
نگاهم و به جلو دادم که دیدم مانیا و ستین به سمت مون دارن میان . با پا زدم به نجوا و گفتم _ بلند شید امدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
همه جا تاریک بود برای همین نور گوشی هامون و روشن کردیم.
رفتیم جلو که یک در دیدیم مانیا با تردید دستگیره و پایین کشید که نور روشنی وارد اتاق شد ‌.
از در که خارج شدیم فهمیدم داخل سالن اصلی افتادیم .
انتظار نداشتیم وارد سالن اصلی بشیم هرچند بدک نبود چون یکی از معلم ها دم در ایستاده بود و نمیذاشت دانش آموزی خارج بشود.

مانیا برگشت طرف مون پوکر گفت _ حالا اگه واقعا قصد مون این بود بیایم بیرون این راه جلو مون سبز نمیشد.

حرفش رو با خند و سر تایید کردم که نجوا گفت _ بچه ها اونجا یک در هست بیایید بریم ببینیم باز میشه یا نه!
ستین رو کرد سمت نجوا و گفت _ خوب گیرم کخ باز شد خوب بعدش ؟

نجوا لبخند پهنی زد و گفت _ میریم فضولی دیگه!
سایه نور گوشیش خاموش کرد و عقب گرد کرد
گفت _ حوصله دردسر ندارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
دریا :

تو کمد احساس خفگی میکردم چون فوبیا جاهای تنگ داشتم.
از لای در کمد دیدم یکی از اون سیاه پوش ها داشت نجوا و بیرون می‌برد
وای چه هوش ذکاوتی خوش بحالش برای خودش آزاد شد .
به حرف مرد ها گوش دادم
یکی شون گفت _ نه حتما اشتباه دیدی حاج رحمان اینجا که چیز مهمی نداره که بخوان واردش بشند.

مردی در جواب اون یارو گفت _ این همه چیز های مهم اینجاست بعد شما میگید چیزی مهمی نیست.
همون مرد اولی گفت _ الان که نمیشه بعدا میایم اینجا رو میگردیم ، فعلا بهتره بریم و در اینجا و برای احتیاط قفل کنیم.
با شنید حرفش رو به سکته رفتم یا امام زاده ها حالا چکار کنیم می خواستند در و قفل کنند.

اونا رفتن و صدا قفل در امد. در کمد و باز کردم بیرون رفتم‌.
همه بیرون امدن . بادیدن مانی سپنتا و رادین چشمام گشاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
مانیا از شدت حرص دستاش مشت شده بود که هر لحظه گفتم الان با مشت بزنه تو صورت مانی.

که یهو پاشو آورد بالا و یک چرخشی زد و کوبید به دهن مانی
یعنی کیف کردم انگار دنیا رو بهم داده بودن ‌

مانی اولش هنگ کرد ولی بعد به خودش امد رفت یقه لباس مانیا رو گرفت

با لحن عصبی گفت _ خیلی دیگه بهت رو دادم!

و مشتش آورد بالا کبوند تو صورت مانیا که دریا یهو رفت با پا کوبید به کمر مانی

آرتین هم برای دفاع از دوستش امد از پشت دریا رو گرفت سایه که یک راست رفت برای سپنتا .
این وقت شب هیچکی نمی امد از اینجا رد بشه و ما رو از هم جدا کنه .

منو ستین مونده بودیم که یهو یاد کار کارن افتادم پا تند کردم طرفش با پا یکی محکم زدم تو دلش انقدر دلم خنک شد که بلافاصله کباب شد.
جوری محکم دوباره با مشت کوبید تو صورتم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Yasnahhh

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
27/1/26
ارسالی‌ها
86
پسندها
5
امتیازها
98
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #10
***
سه روز بعد /

سایه :

دستم گذاشتم روی میز و سرم گذاشتم روش خوابم می امد

حوصله گوش دادن به تدریس رو نداشتم چون درس مهمی نبود از نظر من

دبیر زیبایی چه فامیلی مزخرفی هم داشت کجاش زیبا بود .
این بشر تنها چیزی که ازش پیدا نمیشد زیبایی بود .

خانم زیبایی _ خانم پارسایی خوابی یا بیدار

با حرص سرم رو از روی میز بلند کردم و درحالی که سعی داشتم بهش نپرم لبخندی زدم
گفتم _ گزینه سوم بی خیال!

صدای خنده بچه ها بلند شد این خانم مثلا پایه بود ولی از نظر من که چهار پایه بود .
خودش هم خندید و گفت _ سایه بیا برگه ها رو پخش کن.
با لبخند کمرنگی بلند شدم از انتها کلاس داشتم میرفتم سمتش که وسط راه متوقف شدم .

با تعجب گفتم _ برگه های چی ؟
با خنده گفت _ برگه های امتحان هه هه شوخی کردم
امتحانات رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا