- تاریخ ثبتنام
- 21/11/25
- ارسالیها
- 92
- پسندها
- 264
- امتیازها
- 1,113
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #21
زنی با وقار بالاخره از پلهها پایین اومد، موهای سیاه که بینشون تارهای خاکستری بود، چشمهای قهوهای روشن، با آرایش ملایم مدل تیپی که زده بود، بیشتر بهش میاومد رئیس خونه باشه.
افکارم رو پس زدم و دستهام توی هم قفل کردن اومد رو به روی من ایستاد، لبخندی بیشتر کنترل شده بود تا صمیمی بودن.
ماهلین: سلام خانم!
مادر دیار نگاهی سرتا پا انداخت و گفت:
- میتونی خاتون صدام کنی!
ماهلین: خوشحال شدم از دیدنتون!
خواست چیزی بگه که چشمش افتاد به بابا، نمیدونم چرا انگار رنگ از چهرهاش پرید و ماتش برده بود. نگاهم رفت سمت بابا، نگاهش خیلی کنترل شده و خونسرد بود.
اما برعکس خاتون که خیلی هنگ کرده بود اخمهایش درهم کشید.
خاتون: این امکان نداره!
بابا اومد جلوتر کمی.
بابا: سلام خاتون خانوم، عرض ادب، من پدر...
افکارم رو پس زدم و دستهام توی هم قفل کردن اومد رو به روی من ایستاد، لبخندی بیشتر کنترل شده بود تا صمیمی بودن.
ماهلین: سلام خانم!
مادر دیار نگاهی سرتا پا انداخت و گفت:
- میتونی خاتون صدام کنی!
ماهلین: خوشحال شدم از دیدنتون!
خواست چیزی بگه که چشمش افتاد به بابا، نمیدونم چرا انگار رنگ از چهرهاش پرید و ماتش برده بود. نگاهم رفت سمت بابا، نگاهش خیلی کنترل شده و خونسرد بود.
اما برعکس خاتون که خیلی هنگ کرده بود اخمهایش درهم کشید.
خاتون: این امکان نداره!
بابا اومد جلوتر کمی.
بابا: سلام خاتون خانوم، عرض ادب، من پدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر