• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بازگشت غیرمنتظره | سایه ماه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه ی ماه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 293
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
92
پسندها
264
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #21
زنی با وقار بالاخره از پله‌ها پایین اومد، موهای سیاه که بینشون تارهای خاکستری بود، چشم‌های قهوه‌ای روشن، با آرایش ملایم مدل تیپی که زده بود، بیشتر بهش می‌اومد رئیس‌ خونه باشه.
افکارم رو پس زدم و دست‌هام توی هم قفل کردن اومد رو به روی من ایستاد، لبخندی بیشتر کنترل شده بود تا صمیمی بودن.
ماهلین: سلام خانم!
مادر دیار نگاهی سرتا پا انداخت و گفت:
- می‌تونی خاتون صدام کنی!
ماهلین: خوشحال شدم از دیدنتون!
خواست چیزی بگه که چشمش افتاد به بابا، نمی‌دونم چرا انگار رنگ از چهره‌اش پرید و ماتش برده بود. نگاهم رفت سمت بابا، نگاهش خیلی کنترل شده و خونسرد بود.
اما برعکس خاتون که خیلی هنگ کرده بود اخم‌هایش درهم کشید.
خاتون: این امکان نداره!
بابا اومد جلوتر کمی.
بابا: سلام خاتون خانوم، عرض ادب، من پدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
92
پسندها
264
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #22
خاتون نگاهش رو سمت من سوق داد.
- مشکل؟ کسی که اصلاً ندیدمش. اومده عروس من شده. این مشکل نیست؟ هیج شناختی ازش ندارم... این مشکل نیست؟ اصلا تو لیاقت پسر من رو داری؟
از این رک بودنش دهنم بسته شد و همینطوری بهش‌‌ خیره موندم خدا به داد شوهرش برسه.
دیار: مامان لطفاً!
جوری محکم این حرف رو زد که من به‌ جای مامانش خفه شدم. آدم ترسویی نبودم اما خب اینجا نمی‌دونستم‌‌ چطوری باید واکنش نشون بدم همه‌ چی‌هم سریع‌‌ اتفاق می‌افتاد؛ هم عجیب.
بابا بلند شد از سرجایش. روح‌ از بدنم انگار جدا شد ‌نکنه بابا می‌خواست بزنه زیر همه‌چیز و عصبی شده بود. چون بابا روی من خیل حساس بود و تحمل نمی‌کرد کسی بهم حرفی بزنه.
بابا: خاتون باید باهاتون حرف بزنم!
خاتون: من حرفی برای گفتن ندارم گفتم این ازدواج رو قبول ندارم یعنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
92
پسندها
264
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #23
یک دفعه دستم رو گرفت و به جلو قدم برداشت.
دیار:با من بیا!
مجبور شدم همراهش هم قدم بشم رفتیم توی اتاق و دررو قفل کرد اخم هام توی هم بود و حتی بهش نگاه نمی‌کردم تنها کارم شده بود زل زدن به زمین سرد .
دیار: ماهی بخدا این‌جوری که فکر می‌کنی نیست من کولت نزدم راستش بهت میگم چون نمی‌خوام از دستت بدم اما توهم درکم کن!
ماهلین: هه درک ؟ واسه دروغات؟ بابام می‌دونه ؟
دستش رو گذاشت روی شونم خواستم پسش بزنم متوجه شد و نذاشت و مجبورم کرد بشینم گوشه تخت با اخم های درهم صورتم رو به جهت چپ چرخوندم کلافه شده بود می‌دونم اما باید می‌فهمیدم چرا دروغ گفت اونم به منی که می‌دونست جونم به جونت وصله حس کردم نشست کنارم برای همین سریع‌ یکم خودم رو کشیدم عقب تر.
ماهلین: میگی یا برم ؟
دیار: بابام زنده‌ست من بهت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا