• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بازگشت غیرمنتظره | سایه ماه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه ی ماه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 198
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بازگشت غیرمنتظره
نام نویسنده:
سایه، سایه ی ماه
ژانر رمان:
درام، معمایی
کد: 5752
ناظر: @miss_marynovel


خلاصه:
گاهی هنوز بوی سوختگی میاد؛ از روزهایی که ساختم.
میگن زمان همه چیو درست می کنه؛ ولی دروغ گفتند، من بهش باور ندارم. زمان فقط یاد میده چطور درد رو قایم کنی.
من قایم شدم، پشت یک چهره دیگه، یک زندگی دیگه؛ ولی آدم نمی‌تونه از خودش فرار کنه، نه تا وقتی صدای خنده‌ی اونا توی گوششه.
من برگشتم، نه چون قوی شدم؛ چون دیگه هیچ چیز برای از دست دادن ندارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,044
پسندها
45,691
امتیازها
96,873
مدال‌ها
51
  • مدیر
  • #2
مشاهده فایل‌پیوست 699997


«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
سریع راه افتادم باید عجله می‌کردم... حداقلاً باید دوباره می‌دیدمش.
یعنی ممکنه رفته باشه؟ به ساعت مچی ظریف نقره ایی که توی دستم خود نمایی می کرد، نگاهی انداختم. ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود... اگه تا الان رفته باشه چی؟
بالاخره رسیدم. بعد از حساب کردند کرایه، بلافاصله از ماشین پیاده شدم... قدم هم رو تند کردم... دیدمش، بین جمعیت در حالی که توی دستش گوشی بود، ایستاده بود.
نزدیک شدم. بخاطر این که پشت به من ایستاده بود، متوجه من نشده بود. صدام کمی بلند شد.
ماهلین: چرا منتظرم نموندی؟
برگشت، منو دید تعجب کرد.
دیار: تو چرا اومدی؟ من که دیروز باهات خداحافظی کردم!
اخم کردم.
ماهلین: خب باید صبر می‌کردی... می‌خواستم باهات بیام!
دیار: اها، که بعدش باز من اشک‌هات رو پاک می کردم!
اخم هام بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
رفتم خونه، مامان نشسته بود و داشت سبزی پاک می‌کرد... باز نتونسته بیکار بشینه.
بهش نزدیک شدم، سینی سبزی رو از توی دستش گرفتم.
ماهلین: مگه نگفتم کارها رو خودم انجام می‌دم؟ دستت هنوز خوب نشده، نکنه دوباره می خوایی دستت رو گچ بگیریم؟
مامان ماساژی به مچ دستش داد.
مامان: عزیزم من طوریم نیست... دو هفته نذاشتی حتی لیوان آب دستم بگیرم!
بغلش کردم.
ماهلین: مامان جونم، آخه من از تو فقط یک دونه دارم... تو خوب باشی حاضرم تموم دنیا رو برات بیارم!
مامان خواست حرفی بزنه که صدای بابا توی خونه پخش شد.
بابا: خوبه، برای مادرت کل دنیا رو میاری... بعد نمیایی این وسایل رو از دست بابات بگیری؟
با لبخندی برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم، بابا وسایل توی دست هاش بود به ما نگاه می‌کرد.
ماهلین: شما رو فراموش نکردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
مامان دوباره سینی سبزی رو برداشته بود و داشت سبزی تمیز می کرد.
وقتی من رو دید گفت.
مامان: اون جوری نگاه نکن، حوصلم سررفته!
قدم برداشتم و کنارش نشستم.
ماهلین: باشه مامان من که چیزی نگفتم!
مامان بدون این که به من نگاه کنه گفت.
مامان: از اون اخم هات متوجه میشم!
لبخندی زدم. خب نگران دستش بودم... شکسته بود و تازه خوب شده بود... اگه بهش فشار میومد. بیخیال شدم بهتر بود بحث و عوض می کردم.
ماهلین: مامان، هاکان هنوز نیومده؟
بازم توجهی به من نکرد و به کارش ادامه داد.
مامان: اون سرکاره، برعکس تو. نمیخوایی کار پیدا کنی؟
وایی نه، باز شروع شد.
ماهلین: مامان جونم وقتی دیار خودش کار داره، چه نیازی هست که من کار کنم؟ حالا بعد در موردش فکر می کنم!
مامان نگاه بدی به من انداخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
گوشی توی دستم... قر میدادم که یک دفعه با ضربه ایی به کمرم خورد صورتم از درد جمع شد.
سریع برگشتم که دیدم مامان دست به کمر ایستاده.
ماهلین: چرا میزنی مامان؟
مامان: مامان و یامان... خونه رو گذاشتی رو سرت!
حالت مظلومانه ایی به خودم گرفتم و صدای گوشی رو کم کردم.
مامان چادر گل گلی خودش رو سرش کرد و گفت:
- من میرم سرکوچه کار دارم... زود برمی‌گردم!
سری تکون دادم و رفت و در و پشت سرش بست... تا دیدم از دیده ها خارج شد دوباره صدای آهنگ و زیاد کردم.
ساعت ده شب بود. مامان و بابا نشسته بودند. بابا داشت تلویزیون نگاه می کرد و مامان هم کنارش نشسته بود.
گوشیم همینجوری که توی دستم بود رفتم توی اتاقم... شماره دیار رو گرفتم. یک بوق... دو بوق... سه بوق... بالاخره جواب داد.
دیار: جانم خانمم!
داشتم ذوق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
حرصم گرفت.
ماهلین: ولی مامان، من گشنمه!
مامان: تحمل کن الان هر جا باشه میاد!
با قیافه درهم به مامان چشم دوختم. هیچ وقت بدون هاکان غذا نمی خورد، همیشه حتی اگه داداشم دیر میومد خونه، باز هم منتظر می موندیم تا بیاد. دیدم نه هیچی نمیگه، با حرص گفتم.
ماهلین: ولی من گشنمه!
لباس رو کنار گذاشت.
مامان: چرا این قد شکمویی تو آخه دختر؟ تحمل کن وقتی داداشت اومد با هم غذا می خوریم!
با اخم گفتم.
ماهلین: من شکمو نیستم!
پوفی کشیدم و نشستم روی مبل، بعضی وقت ها حس می کنم مامان هاکان رو بیشتر من دوست داره و حسودیم میشه. نیم نگاهی به من انداخت.
مامان: ماهلین جان... ببین دخترم الان میاد!
سری تکون دادم و چیزی نگفتم. صدای باز شدن در و بعد صدای هاکان بلند شد و در آخر قامتش نمایان شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
همین‌جور که اخم توی چهره‌ام از دور داد می‌زد، محکم به بازوش ضربه زدم.
ماهلین: آخرین بارت باشه!
هاکان: باشه بابا چرا میزنی؟ اصلا هر جور دوست دارم رفتار می کنم... خواهرمی دوست دارم!
ایشی کردم و نگاه ام رو ازش گرفتم.
ماهلین: نمیدونم از روزی که تو رفتی سرکار چرا مامان به من توجه نمی کنه!
هاکان: خب تو هم برو سرکار!
مامان: کی گفته من بهت توجه نمی‌کنم... کمتر غر بزن!
سکوت کردم. به اطرافش نگاه کرد.
هاکان: دیار رفته؟
همینجور که نگاه ام رو ازش گرفته بودم گفتم.
ماهلین: تو کارمندشی؛ از من می‌پرسی؟ صبح رفت!
هاکان در حالی که کتش رو گذاشت روی مبل و اسیتن‌های بلوزش رو شروع کرد به تا کردن گفت.
هاکان: عه؟ قرار شد فردا بره!
مامان بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
مامان: ماهلین بیا کمک!
حرف مامان مانع شد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
اخم کردم با اخمی هولش دادم به سمت بیرون. با خنده از اتاق خارج شد، در و بستم و گوشی به گوشم نزدیک کردم.
ماهلین: الو خوبی؟ ببخشید!
داشت می خندید با صدایی که رگ های خنده توش پیدا بود گفت.
دیار: عیب نداره؛ ناراحت نشدم... خیلی وقته رسیدم ولی نشد زنگ بزنم!
ماهلین: الان کجایی؟
دیار: خونه عزیزم... وقتی رسیدم تهران مجبور شدم برم شرکت بابا، کارم داشت!
با تعجب گفتم.
ماهلین: تو دو ساعت پیش گفتی تو راه ام!
دیار: داشتم باهات شوخی می کردم. !
با شنیدن اسم پدرش تردید داشتم بگم حرفم رو یا نه.
نمیدونم چرا ولی بازم بهتره سوالی که هی توی مغزم رژه میره رو ازش بپرسم.
دیار: الو؟
با شنیدن صداش از فکر اومدم بیرون.
ماهلین: جانم؟ میخوام یه سوالی ازت بپرسم!
دیار: جونم؟
ماهلین: گفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
183
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
حتماً زده به سرم که یه لحظه شک کردم. ولی بازم واقعاً چرا مامانش یا باباش نیومدن؟ حتی بابا هم چیزی نگفت. با صداش به خودم اومدم.
دیار: ماهلین واقعاً به من شک داری؟
ماهلین: نه ندارم ، بهت اعتماد دارم!
انگار یکی صداش کرد که گفت.
دیار: من باید برم مراقب خودت باشی فعلاً!
ماهلین: تو هم مراقب خودت باش فعلاً!
گوشی قطع کردم... بعضی وقتا نمیتونم درکش کنم، به چی دارم فکر می کنم آخه. پوفی کشیدم انگار یا دلش نمی خواد من چیزی بدونم یا سعی می کنه یه چیزی رو پنهون کنه. نکنه مامانش با من مشکل داره؟
نه اگه این جوری بود که دیار حتماً به من می گفت، شاید دارم زیادی بزرگش می کنم.
گوشی رو گذاشتم روی میز و از اتاق خارج شدم. هاکان در حالی که داشت تخمه می شکست، پا روی پای دیگه گذاشته بود داشت تلویزیون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه ی ماه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا