• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان الیسیان | توکا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع TWCA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 91
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    انجمن یک‌رمان
  • کاربران تگ شده هیچ

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
الیسیان
نام نویسنده:
توکا راد
ژانر رمان:
تراژدی، عاشقانه، تخیلی
کد رمان: 5763
ناظر: @miss_marynovel


بسم خالق زیبایی

خلاصه:
گاهی آدم‌ها چه کوچک چه بزرگ دچار غم و اندوه بزرگی می‌شوند، غمی که درمانی برایش نیست. غمی از جنس قشاع، غمی از جنس سوگواری و نیاز به دیواری محکم و استوار است تا تکیه دهی و غم‌هایت را به آن سپاری.
قلب‌ها کشته می‌شنوند اما واله‌ها ضمادی بر زخم می‌شوند و عشق در همان حین شروع می‌شود.



قسمت تخیل داستان تماما به نوشته نویسنده بوده و هیچ دخالتی با دنیای واقعی ندارد، الهه‌های نامبرده و ذکر شده واقعی نیستند و فقط تخیل نویسنده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

خوب به خاطر دارم، به خاطر دارم آن چشم‌های زیبایت را، به خاطر دارم لبخند زیبایت‌ را، به خاطر دارم آن آغوش امنت را!
من ماهی بودم تو دریا، آغوشت امن‌ترین نقطه‌ی جهان، صدایت شنیدنی‌ترین صدای جهان!
این‌گونه شد تو برایم بهشتی شدی که همه از آن سخن می‌گویند!
لبانت همان سیب ممنوعه شد که ضماد زخم‌هایم بود!


الیسیان به معنی نقطه یا جایی امن هست، بهشتی فراموش نشدنی
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #4
دامن چین‌دار خود را در دست گرفتم و با قدم‌های تند در اعماق جنگل به سمت ناکجا آباد رفتم. از سرمای جنگل دست‌هایم به وضوح سوزش شدیدی احساس می‌کرد. دعوت‌نامه‌ای از خانه‌ی غم و اندوه به خانه‌ی خوشی‌مان آمد، هر چه آن دعوت‌نامه را ‌پس زدم نمی‌شد و سمج‌تر از قبل مرا مجبور به قبول کردن آن دعوت‌نامه می‌کرد. برگ دعوت‌نامه را خواندم و با چشم دیدم که چه چیزی در انتظارم بود. نفس زنان چین دامن را پس زدم و دستم را بر تنه‌ی درختی گذاشتم. به پشت سرم نگاهی انداختم و صدای قدم‌هایشان هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و صدایشان واضح‌تر می‌شد. وقتی برای استراحت نداشتم، نمی‌دانستم کجا می‌روم و به کدام نقطه‌ی جنگل قدم می‌گذارم و تنها می‌رفتم که شاید به جایی برسم. دیگر نفسی برایم باقی نمانده بود، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #5
دستم را بر روی دست او گذاشتم و ل*ب زد:
- دستم را برمی‌دارم اگه بخواهی فریاد بکشی… .
مگر جای فریاد داشتم؟ چرا کسی دوست من نیست؟ چرا همه به فکر مرگ من هستند؟ حتی اویی که مرا به رسمیت نمی‌شناسد با من این‌گونه رفتار می‌کند. من سزاوار این هستم؟ دستش را آرام از روی دهانم برداشت و به سرفه افتادم. بر روی زمین نشستم، صدایی از اریک و سگ‌هایش نمی‌امد و این چراغی امید بود برایم؛ اما اینک عزرائیل بالای سرم ایستاده است و منتظر است تا من لب به سخن باز کنم. سرم را بعد از سرفه‌های مکرر بالا گرفتم و به چشم‌هایی که برق می‌زد خیره شدم. نمی‌دانستم این چه آرامشی است که اجازه می‌دهد از درد و ترس دور بمانم. اخمی در پیشانی‌اش نقش بست و لب زد:
- شاهدخت؟
دستش را به سینه گذاشت و به احترام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #6
نفسی کشیدم و ادامه دادم:
- سه روزی است که پدرم به آن قبلیه سفر کرده است، اسب سواری را به خانه نشستن ترجیح دادم؛ اما نمی‌دانستم چه چیزی منتظرم است. اینک اریک همراه افرادی از قصر به دنبال من هستند تا مرا سر به نیست کنند.
اخمی در پیشانی‌اش رخ داد و با عصبانیت کامل از جای خود بلند شد و گفت:
- این‌جا را شما به لطف ایزدمنان پیدا کرده‌‌اید کسی را این‌جا را نمی‌شناسد.
از جای خود بلند شدم، نگرانی در رخسار من و اخم و خشم در رخسار او پدید آمده بود. واهیک دستش را به پشت برد و گفت:
- از قصر جایی امن‌تر برای شما نیست، به قصر برویم… .
می‌خواستم مانع او شوم مگر می‌شد؟ درست هم می‌گفت اینک باید کنار مادرم باشم، کنار برادرم باشم. در حالی که به سمت اسب واهیک قدم می‌گذاشتیم ل*ب زد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #7
سری تکان دادم و گفتم:
- چیزی نیست فقط زیادی می‌ترسم.
اسب را جلوتر آورد و گفت:
- شاهدخت مارینا لطفا سوار اسب شوید تا زودتر به قصر برسیم.
به سمت اسب قدم گذاشتم و پایم را بر روی زین گذاشتم و سوار اسب شدم، ل*ب خود را تر کردم و گفتم:
- مرا ببخشید که پیاده به قصر می‌روید.
سکوت کرد و چیزی نگفت، این بی‌ادبی محصوب نمی‌شود؟ چشم‌هایم به قصر خورد و لبخندی به ل*ب زدم. به دروازه قصر که رسیدیم از اسب پیاده شدم. به سربازان قصر نگاهی انداختم، دروازه را باز کردند و به احترام سر خم کردند. وارد قصر شدیم، بوی گل‌های وحشی باغ با مشامم بازی می‌کرد. به سمت باغ قدمی گذاشتم که صدای اریک ترس را به کل اندامم انداخت به سمتش برگشتم و به او نگاهی انداختم:
- شاهدخت شما این‌جا چه می‌کنید؟
واهیک قدمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #8
واهیک دست راستش را بر روی شانه‌ی اریک گذاشت و لبخندی زد و با خونسردی تمام گفت:
- قصد جان شاهدخت پایتخت را داشتن جرم‌‌اش کمتر از مرگ نیست درست می‌گویم؟
اریک خواست چیزی بگوید که واهیک پیش‌روی کرد و گفت:
- نیازی نیست چیزی بگویی، منتظر بازگشت پادشاه پایتخت هستم… .
دستش را به سمت در ورودی گرفت و به چشم‌هایم خیره شد. چقدر مهربان به نظر می‌رسید. پس آن مرد شجاع و دلیری که از شجاعت‌اش می‌گفتند واهیک است؟ به سمت در ورودی قصر نگاهی انداختم، قدمی به سمت در برداشتم و این قدم‌ها شاید مرگ را برایم نزدیک‌تر کند. وارد قصر شدم، نفسی عمیق کشیدم و پله‌ها نگاهی انداختم. مادرم با لباس سبز زیبای خود که همانند ستاره‌ای درخشان شده بود همراه ندیمه‌های خود از پله‌ها پایین آمد. لبخندش زیبایی‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #9
با دست راستش واهیک را به سمت استراحتگاه قصر برد. واهیک اول منتظر ماند مادر بر تخت خود بنشیند و بعد از مادر واهیک بر روی صندلی نشست و دست‌هایش را بر روی دسته‌های صندلی گذاشت، چقدر این شاهزاده متین و باوقار بود. او همانند شاهزاده‌ی قصه‌هاست، در قصه‌های شبانه‌ام پسرک عاشق همانند او بود؛ زیبا اما ساده. در افکارم غرق شده بودم که صدای مادرم حواسم را بهم ریخت. به مادرم خیره شدم که با لبخند زیبای خود نگاهم می‌کرد. به صندلی شاهدخت اشاره کرد و گفت:
- مارینا دخترم بنشین.
کمی خجالت زده بودم از‌ افکارم، چرا باید زیبا بودن او این‌قدر به چشم بیاید؟ چرا اصلا باید به چشم من بیاید؟
به صندلی نگاهی انداختم و آرام بر روی صندلی نشستم. به نگاه‌های مهربان مادرم خیره شدم و لبخندی بر روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #10
دست‌های گرمی بر شانه‌هایم قرار گرفت. سرم را بالا بردم و به چشم‌های مادرم که غرق در نگرانی بود خیره شدم. نگاهش، پدرم کجاست؟ چرا مارا در تنها گذاشته است؟ من دیگر نمی‌خواهم شاهدخت باشم، من دیگر نمی‌خواهم مردم به من از روی ترس احترام بگذارند. صدای مادرم که اسمم را صدا می‌زد در سرم می‌پیچید که گویا در یک جای متروکه اسمم را فریاد زده باشد. با دست‌هایش تکانی به شانه‌ام داد، با صدایی که از ته چاه درمی‌امد ل*ب زدم:
- بله مادر؟
مادرم کنارم نشست و موهایم را نوازش‌ کرد. به روبه‌روی خود خیره شدم واهیک نیز نگران بود. حق داشت مگر چه گفته بود که من این‌گونه ترسیده بودم؟ واهیک با صدای آرامی ل*ب زد:
- خوب هستید بانوی من؟
سری تکان دادم، می‌دانستم این حرکات در شان یک شاهدخت نیست اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا