• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان الیسیان | توکا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع TWCA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 91
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    انجمن یک‌رمان
  • کاربران تگ شده هیچ

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #11
دست مارینا را که همانند جنازه‌ای بی‌جان شده بود را در دست گرفت و نبض او را گرفت، به ملکه خیره شد و با صدای آرامی که گویا از ته چاه در می‌امد ل*ب زد:
- ملکه چیزی نیست نگران نباشید، قبل از به قصر آمدن چه چیزی شده بود؟
ملکه به واهیک خیره شد، نمی‌توانست بگوید کسی قصد جان‌ او را کرده است.
به طبیب خیره شد، آب دهانش را قورت داد، با زبانش ل*ب‌های خود را تر کرد و گفت:
ـ از سگ‌های جنگل ازن ترسیده است، شما می‌دانید سگی دارند همچو گرگ!
طبیب به ملکه خیره شد و دست مارینا را بر روی تخت گذاشت. از جای خود بلند شد و گفت:
ـ نگران نباشید، این بی‌هوشی تنها از ترس و نگرانی‌ست بانوی من. هر چقدر که می‌توانید او را از ترس و نگرانی‌ها دور نگه دارید.
جعبه‌اش را برداشت و مجددا دستی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #12
به چشم‌هایش خیره شده بود، با لحن آرام و مهربانی گفت:
ـ نمی‌دانم چگونه قدردان این محبت شما باشم، ولیکن خوشا به سعادت والدین تو!
واهیک لبخندی به ل*ب زد و گفت:
ـ با اجازه‌ی شما ملکه می‌خواهم به بانو شمشیر زنی، تیراندازی را آموزش دهم.
ملکه دستش را از شانه‌ی او برداشت، به رخسار رنگ پریده دخترک خود نگاهی انداخت و به این فکر افتاد که اگر بلایی به سرش می‌امد‌ چه باید می‌کرد؟ بعد از چند دقایقی به واهیک نگاهی انداخت و مردد گفت:
ـ در داشتن مهارت شما شکی نیست و من نیز مشکلی با آموزش او ندارم؛ اما همه می‌دانیم هر شخص نیرویی دارد برای مردم عادی این نیرو دیده نمی‌شود اما برای ما… .
کمی مکث کرد و به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاق قدم گذاشت. به باغ بزرگ قصر خیره شد و گفت:
ـ اگر نیروی وجود او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #13
مهربانی او مرا این‌گونه به وجد آورده بود. لباس‌های خاکی‌اش را تمیز و مرتب کرده بود. موهای بلند قهوه‌ای خود را بسته بود و با یک‌ دستمال سر مخصوص شمشیر زنی را به سر بسته بود. رخسارش همانند کودک دو ساله بود شیرین و دوست داشتنی. لبخندی به لب زدم و سلامی زیر لب زمزمه کردم. هنوز سردرد عجیبی داشتم. واهیک لبخندش را به سخن گفتن بخشید و گفت:
ـ درود بانوی من، حالتان چطور است؟
نگاهم را از واهیک گرفتم و به اتاق مادرم خیره شدم، نکند حال مادرم نیز بد شده باشد؟ نگران به واهیک نگاهی انداختم، لبخند هنوز برلبانش بود، با صدایی که قصد کنترل استرس و نگرانی‌اش را داشتم گفتم:
ـ اری، من خوب هستم، حال مادرم چطور است؟ چه بلایی بر سرم آمده؟
واهیک همانند قبل آرام و متین ایستاده بود. لبخندش او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #14
به چشم‌های واهیک خیره شدم و ل*ب زدم:
ـ نه چیزی نیست شاهزاده، از تمرین چه چیزی سخن می‌گفتید؟
یک دستش را پشت کمرش جای داد و گفت:
ـ زین پس باید شمشیرزنی، تیراندازی یاد بگیرید.
دست‌هایم را بر روی پای خود گذاشتم، دلم برای پدرم تنگ شده است. نمی‌دانم این جنگ کی تمام می‌شود و دوباره مرا فرزند خود خطاب می‌‌کند. نفسی عمیق می‌کشم، به واهیک خیره شدم و به فکر اریک افتادم. آخر چرا به جانم افتاده است؟ چرا قصد جانم را کرده است؟ چرا می‌خواهد مرا به قتل برساند؟ نکند… نمی‌دانم چه کار باید کرد. نگران مادر خود هستم و سردرگم ل*ب می‌زنم:
ـ خبری از جنگ دارید؟
واهیک لبخندی زیبا به ل*ب زد و قدمی به عقب برداشت و گفت:
ـ جنگ به خوبی پیش می‌رود بانوی من، من بیرون منتظر شما هستم.
از اتاق خارج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #15
نگاهی به چشم‌هایم کرد، لبخند رضایت بخشی زد، چقدر این لبخند زیبای او را دوست داشتم؛ اما یک چیز عجیبی در چشم‌هایش موج می‌زد. نمی‌دانم شاید نگران است، حق دارم یکی از فرزندانش به جنگ رفته و شاید برنگردد دیگری هم قاتل جان پیدا کرده است. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- اجازه‌ی این کار را گرفته است، او تنها می‌خواهد از تو مراقبت کن، خوب یاد بگیر تا از خود دفاع کنی.
تعظیم کردم، نگاهش هنوز نگران بود، به سمت اتاق خود قدم گذاشتم. لباسی را که پدرم دستور داده بود تا برایم بدوزند را از کمد بیرون کشیدم. لباس جنگ بود! آیا مردمان عادی هم به فرزندان خود به عنوان یک کادو لباس جنگ هدیه می‌دهند؟ شانه‌ی چوبی خود را از روی میز برداشتم، موهای حنایی خود را شانه زدم. چقدر دلم برای پدرم تنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا