• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پروانهٔ نارس | مروارید کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع D.Kh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 98
  • کاربران تگ شده هیچ

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
پروانهٔ نارس
نام نویسنده:
مروارید
ژانر رمان:
فانتزی
کد رمان: 5770
ناظر: @Mobina.yahyazade


خلاصه:
خانهٔ پلاک سیزده گونه‌های مرطوبش را پشت نقابی از لبخند پنهان کرده بود.
وقتی کرم ابریشم برای نجات جانش پا به زیرشیروانی کهنسال گذاشت، زمان دستش را به سویش دراز کرد و به فرصتی به نورا می‌دهد؛ فرصتی که اجازه تغذیه را به نورا می‌دهد. هنگامی که نورا به اَکسِلیا قدم می‌گذارد، جان تنها دوستش را در خطر می‌بیند. نورا برای پیدا کردن تنها، به راهی قدم می‌گذارد که از قبل سیاهیش روحش را خراش می‌دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,907
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.


نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: تنهایی از نظر هر فرد فلسفه و معنی خاصی دارد. تنهایی به این معنی نیست که فرد در یک بیابان وسیع و خشک و تشنه لب قرار بگیرد و حتی یک هم زبان نباشد تا با او گرم درد و دل شود. تنهایی می‌تواند درست میان شلوغی و هیاهو رخ بدهد؛ حتی درست در هنگام یک جشن و پایکوبی.
تنهایی یعنی اطرافت پر باشد از آدم های جورواجور و مختلف؛ اما چه فایده که آن‌ها همان اطراف باقی می‌مانند و درون جسم آدم نفوذ نمی‌کنند.
تنهایی واقعی در اعماق قلب رخ می‌دهد. درست هنگامی که تو منتظر یک چیز کوچیک هستی تا به اعماق قلبت نفوذ کند و تو را نجات بدهد از دست آن دیو بد ذات تنهایی. همان دیوی که در قلب شلوغی، ذره ذره نفوذ و ریشه می‌دواند و جوانه می‌زند و تو را نابود می‌کند.
تنهایی مانند پیچک است، یک پیچک سمی. نمی‌دانی چه زمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #4
*به نام خالق تخیل*
*سیزدهم اردیبهشت ماه هزار و چهارصد و چهار*
پلکی زدم و انگشت‌های بی‌حسم رو داخل همدیگه قفل کردم. با اینکه لقمه کوچیک نون و پنیری خورده بودم؛ اما هر لحظه ممکن بود با هر ضربان ضعیف قلبم، زانوهام سست بشه و همین وسط دراز به دراز بیوفتم. با هر بار باز و بسته شدن شش‌هام، بوی وحشتناک نم و کهنگی رقصان در هوا وارد دستگاه تنفسم میشد و دکمه حالت تهوع توسط معده فشرده میشد. چنگی به شکمم زدم و تلاش کردم با ریز کردن چشم‌هام خانم و آقای داخل اتاقک رو واضح ببینم؛ اما از پشت درز کوچیک در، زن و مرد که هیچی، کوفتم معلوم نبود. پوفی کردم و قدمی به در نزدیک شدم؛ اما جز تاریکی هیچ کس به استقبالم نیومد. سرمای وحشتناکی که در محیط خونه کرده بود، توی استخون‌هام نفوذ می‌کردن و با رنگ پریدم رسما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #5
اولین قدمم رو به داخل اتاقک مدیریت گذاشتم و تا نزدیکی مچ پام توی آب نه چندان تمیز فرو رفت. ای تف تو روح کسی که این زنیکه گدا رو مدیر این خراب شده کرد. شلوار سیاهم رو داخل مشتم گره کردم تا حداقل تنها شلوار تمیزم کثیف نشه و منیژه خانم توی همین آب غرقم نکنه. چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت به مقابلم خیره شدم و تونستم ریخت قناس ابوالهول رو در مقابلم ببینم. لامصب مثل رئیس شرکت اپل نشسته پشت میزی که از پدربزرگ همسایه دوران بچگیشون به ارث برده و توی این سگ لرز سرما چای سرد می‌خوره. راست میگم، واقعا چاییش سرد که نه، تقریبا یخه. این روانی همیشه چای سرد می‌خورده و اعتقاد داره ممکنه چای داغ پانکراسش رو مورد آسیب قرار بده و والا مقام خدایی ناکرده، زبونم لال اوف بشه. درواقع این سیسش نبود که اون رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #6
می‌ترسیدم. از رسیدن به اون صندلی و اتفاقات بعدش می‌ترسیدم. من رو از اون صندلی ترسونده بودن. به ح‍دی که انگار هزاران دست نامرئی از اون صندلی بیرون زده بودن و هر کدوم با خنده قفسه سینم رو می‌شکافن و چنگی به قلبم می‌زدن. قبلا خیلی از این کلمات رو شنیده بودم. عزیزم، خوشگلم، عمرم، دختر کوچولوی بابا، پرنسس مامان؛ اما آخر کار... کمتر از فحش خوار و مادر نصیبم نشد. انگار من زانو زدم جلو پاشون و یقه خودم رو پاره کردم که شیر مادر و نون پدرتون قسم من رو به سرپرستی بگیرید! خوب اگه بخوایم صادق باشیم، بله، من حاضرم حتی این کار رو بکنم؛ اما از اینجا خلاص بشم.
نفسم رو بیرون فرستادم و مقابل دو تا صندلی نمور که مثل دیو دو سر نگاهم می‌کرد متوقف شدم. خیره به زمین و آب و گل‌ و لای رقصون، پلکی زدم تا سوزش قلبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #7
- نورا.
مرد لبخندش رو تشدید کرد و با انگشت شصتش پوست نازکم رو نوازش کرد:
- نورا! چه اسم خوشگلی داری خانم کوچولو. من هم فریدم.
فرید! لبخندی زدم و سرم رو روی شونم کج کردم. خانومه دستاش رو از دور کمرم آزاد کرد و مثل خودم سرش رو روی شونش کج کرد:
- اسم منم ویداس.
لبخندی زدم و نوک انگشتام رو به کفشم فشردم. تمام کارهایی که می‌کردم فرمالیته و از سر اجبار بود. واقعا دلم می‌خواست لبخندهایی که روی لب‌های سفیدم می‌نشونم واقعی باشه. از صمیم قلب دلم می‌خواست امید مثل خورشید از دل چشم‌هام طلوع کنه و به قول سگ خانوم اکلیل از چشم‌هام شره کنه؛ اما سیما خانوم همیشه می‌گفت:« امید داشتن چیز خوبیه جادوگرِ سگ صفت؛ اما زندگی فقط برای یک بار بهت اون رو میده. اگه امید داشتی و از دستش دادی، همه چیزت رو از دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #8
هنوز چند قدمی با میز پنج نفرمون فاصله داشتم؛ اما مبینا تونست از پشت ستون سفیدی که بینمون قرار داشت ببینتم. با دیدنم لبخند کوچیکی زد و دستی برام تکون داد. نیشم رو باز کردم و صندلی فلزی و سرد کنار مبینا رو عقب کشیدم. با گذاشتن سینی سفید رنگ روی میز لبخند عمیقی روی لبم نشوندم و سلامی کردم. مهدیه طفلی تا صبح مشغول ظرف شستن بود و الان مثل کرگدن داشت چرت میزد. مبینا با روی خوش دستش رو برام تکون داد و مهسای سگ بدون اینکه تغییری در خودش ایجاد کنه، مشتی سبزی توی حلقش چپوند.
نگاه از لپ‌های زردش گرفتم و قاشقم رو برداشتم. نگاه کوتاهی به صندلی خالی انداختم و شونه‌ای بالا انداختم. به امید خدا خبر مرگش میاد. مبینا نونی رو به دستم داد و لگدی از زیر میز به پای مهسا زد که یعنی زهرخر بخوری بی‌حیثیت، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #9
لبخند مهربونی زد و تکونی به موهای دم اسبیش داد. به سمتم متمایل شد و پلکی زد:
- نگران نباش.
پلکی زدم و بی‌توجه به سوزنی که هر لحظه مردمکم رو می‌فشرد، سری تکون دادم و قاشق بعدی رو داخل دهنم گذاشتم. دلم برای خودم می‌سوخت. واقعا مردم چرا به من مثل یه هیولا نگاه می‌کنن؟ انگار مثلا چهار تا سر دارم و سه تا پا. بابا منم یه خریم مثل شما دیگه. حالا یکم رنگ ندارم چیه مگه؟
مهسا با تموم شدن محتویات بشقاب مهدیه، بالاخره دست از خوردن کشید و روی صندلی فلزی لم داد. موهای بلند و مشکیش که همیشه خدا باز بود رو توی‌ هوا تکون داد و برای چند ثانیه چشم‌هاش رو‌ بست. ای الهی به خواب مرگ رفته باشی. من نمی‌دونم این چطور گرمش نمیشه حضرت عباسی. من بدبخت دو تیکه مو دارم دو ثانیه بخورن به گردنم انگار وسط جهنمم، اون وقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #10
اخمی کردم و توی صندلی فلزی فرو رفتم. دست به سینه شدم و زیر چشمی به مهسا نگاه کردم:
- وا؟ به من چه؟ این خرتناق گرفته بره.
مبینا لبخندی در ظاهر مهربون و در باطن خر کننده‌ای زد و لیوان یک بار مصرفش رو که آثار دوغ روش مونده بود رو داخل کیسه ریخت و زمزمه کرد:
- من نمی‌دونم کدوم آدم عاقلی با لوبیا دوغ میده آخه؟ نور جونم تو که می‌دونی این گشنه وقتی مثل خر کوفت می‌کنه فقط کاردک می‌تونه تکونش بده. آفرین برو دیگه قربونت بشم.
مهسا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- برای موضوع دوغ باید بگم که ناراحتی بدش به من و برای موضوع دوم هم باید بگم خر قیافته.
مبینا بزرگی به خرج داد و محلش نزاشت و نگاهی بهم انداخت. اخمی کردم و نفسم رو با شدت بیرون فرستادم. تف به گورت مهدیه. آخه به من چه؟ ناله کنان از روی صندلی بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا