• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از این‌جا تا هیچ‌جا | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 59
  • بازدیدها بازدیدها 798
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #51
حرفی نمی‌زنم، آن‌قدر که کوروش، برای اولین‌بار، تلفن را رویم قطع می‌کند. او دارد می‌آید و من، به‌جای آن‌که شاکی و ناراحت باشم، منتظر هستم. شاید کوروش مشکلات بدتر را از ذهنم دور کند و مشکلات بد را به خاطرم بیاورد. و من، بین بد و بدتر، بد را ترجیح می‌دهم. کوروش شبیه به ابرقهرمان‌ها شده. هرجا مشکلی پیش می‌آید، حتی کوچک، در چشم برهم زدنی کوروش از راه می‌رسد و حلش می‌کند. هردویمان به‌این روال همیشگی عادت کرده‌ایم. راز که بازمی‌گردد، بی‌هیچ حرفی به او خیره می‌مانم. با صدایی که از شدت گریه گرفته و خش‌دار شده، می‌گویم:
- دوست ندارم به کوروش تکیه کنم. این را نمی‌فهمی؟
راز می‌خندد. در خنده‌اش استرس موج می‌زند:
- داری از چه چیزی حرف می‌زنی؟ کار زشتی کرده‌ام که خودم خبر ندارم؟
کار زشتی که نه. اتفاقاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #52
مقابل درب اصلی بیمارستان ایستاده‌ام. ماشینی که نمی‌شناسمش، جلویم ترمز می‌کند. شیشه‌ی سمت شاگرد ماشین که پایین می‌آید، کوروش از داخل ماشین، با لحنی طعنه‌آمیز می‌گوید:
- اگر زیرلفظی نمی‌خواهی، سوار شو.
بانارضایتی درب ماشین را باز می‌کنم و می‌نشینم. بدون آن‌که حتی سلامی بدهم، می‌پرسم:
- آفتاب از کدام طرف در آمده؟ ماشینت را عوض کرده‌ای؟
کوروش اخمی می‌کند و درحالی که با سرعت به‌طرز اعصاب‌خردکنی پایین، به راه می‌افتد، می‌گوید:
- یک، پولش را ندارم و دو، اگر هم پولش را داشتم ماشینم را عوض نمی‌کردم.
لحظه‌ای کوتاه مکث.
- تمام خاطرات خوبمان با آن ماشین است.
کوروش ماشین را می‌راند؛ اما اصلاً مشخص نیست که قرار است کجا برویم. مثل همیشه، وقتی که می‌خواهد چیزی را از من بپرسد.
- دوستت نگرانت است.
طوری که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #53
به‌‌پشتی صندلی‌ام تکیه می‌دهم. کوروش همچنان به من خیره مانده است. پس از چند ثانیه‌ی دیگر سکوت، با صدایی پایین‌تر، انگار از ته گلو، می‌پرسد:
- سرت درد گرفت؟
بدون آن‌که نگاهش کنم، پاسخ می‌دهم:
- به تو ربطی ندارد.
کوروش ابرویی بالا می‌اندازد، انگار انتظار چنین پاسخی را نداشت. باری دیگر می‌پرسد:
- فقط قضیه را بگو و هم خودت را راحت کن، هم مرا.
- مادرم آلزایمر دارد.
کوروش با صدای بلند و کش‌دار، می‌خندد:
- نه که این را خودم نمی‌دانستم! خب، دلیل ناراحتی‌ات چیست؟
قبل از این‌که بتوانم پاسخش را بدهم، چشمانم دوباره پر از اشک می‌شوند:
- قلبش... .
لبخند کوروش با همین یک کلمه، از روی لبانش پاک می‌شوند. چهره‌اش برای لحظه‌ای بی‌‌حرکت می‌ماند.
- من نمی‌خواهم مادرم را از دست بدهم... .
وسط حرفم می‌پرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #54
***

ساعت‌ها به‌سرعت گذشتند. هوا کم‌کم تاریک شد؛ اما اشک‌های من تمامی نداشتند. گوشی کوروش بارها زنگ خورد. او اهمیتی نمی‌دهد. فقط تماس را رد می‌کند و زیرلب می‌گوید:
- تو اهمیت نده، چیز مهمی نیست.
او قبلاً نمی‌گفت چیز مهمی نیست. می‌گفت:«تو مهم‌تری». شاید منظورش همان است، فقط نمی‌خواهد به‌زبان بیاورد. از وقتی در آغوش او هستم، حتی ذره‌ای هم تکان نخورد. بارها خواستم بلند شوم، از آغوشش بیرون بیایم، خودم را جمع و جور کنم؛ اما او دستش را با ملایمت روی شانه‌ام می‌گذاشت و می‌گفت:
- این‌که قوی باشی، ربطی به اشک‌هایت ندارد. می‌توانی با اشک هم قوی باشی.
حرف‌هایش امید می‌دهند. انگار دوباره متولد می‌شوی. گوشی‌اش باری دیگر زنگ می‌خورد. قبل از آن‌که رد تماس بزند، با صدایی گرفته و ولوم صدای پایین،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #55
- پس که این‌طور. خودت می‌روی، نه؟
این را کوروش با لحنی تقریباً عصبانی می‌گوید. صدایش هنوز پایین است؛ اما مشخص است اصلاً نمی‌تواند سرد بودنم را تحمل کند. زیرچشمی نگاهی به او می‌اندازم. صورتش کاملاً بی‌احساس است. هرکه او را نشناسد و از دور ببیندتش، قطعاً فکر می‌کند کوروش آرام‌ترین انسان روی زمین است. درحالی‌که من با اطمینان می‌توانم بگویم که او فقط دنبال فرصتی مناسب است که برسر کسی هوار بکشد. کوروش آدم به‌شدت خونسردی است، به‌حدی که اگر همین حرف‌های من را کس دیگری می‌زد، به‌جای عصبانیت، فقط سری تکان می‌داد، انگار نشنیده‌. این‌که فقط من می‌توانم باعث شوم کمی حساس‌تر باشد، حداقل وقتی کنار من است، احساس خاص بودن می‌دهد. با بی‌تفاوتی می‌گویم:
- من یک دختر مستقل هستم. خودم می‌توانم تا خانه‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #56
کوروش اولش با صدای آرام حرف می‌زند، اما لحنش رفته‌رفته تندتر و جدی‌تر می‌شود:
- دوست خانوادگی؟ حق با توست؛ ولی یک دوست خانوادگی، چرا باید سه‌بار به خواستگاری‌ات آمده باشد؟
لب‌هایم تکان می‌خورند، می‌خواهم حرفی بزنم؛ ولی صدایی از گلویم بیرون نمی‌آید. کوروش ادامه می‌دهد:
- فکر می‌کنم جدا شدن از من آن‌قدرها هم که می‌گفتی، برایت سخت نبوده است. به‌هرحال، رضا کنارت بوده دیگر. این فقط من بودم که در نبودت... .
به‌جای این‌که جمله‌اش را تمام کند، نفسش را آرام بیرون می‌دهد:
- دارم چه می‌گویم واقعاً؟
بلافاصله پاسخ می‌دهم، گویی مدت‌ها منتظر همین لحظه بوده‌ام:
- داشتی کاری را می‌کردی که از تو بعید است: احساسات نشان می‌دادی.
او دستش را به‌ فرمان ماشین می‌کوبد. نه آن‌قدر محکم که انگار کنترلش را از دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #57
***

«هفتم شهریور سال ۱۴۰۱»
روزها بود که حتی نور خورشید را هم روی پوستم احساس نکرده بودم. نه دری باز شده بود و نه پنجره‌ای. به‌قدری خسته بودم که حتی لباس عروسم را هم در نیاورده بودم. روی تختم نشسته بودم، پتو را نصفه‌نیمه رویم انداخته بودم و زانوهایم را محکم در آغوش گرفته بودم، گویی می‌خواستم خودم را از فروپاشی نجات دهم. ‌به صفحه‌ی گوشی‌ام خیره بودم. هنوز هم هیچ‌خبری نبود. هیچ پیامی، هیچ تماسی، هیچ نشانه‌ای از او. فکرها با سرعت نور در ذهنم می‌چرخیدند. یکی پس از دیگری. دیگر حتی برایم مهم نبود که با آبروی خانواده‌ام بازی شده بود. فقط داشتم به این فکر می‌کردم که چطور بدون کوروش زندگی کنم. یادم نمی‌آمد قبل از او چه‌کار می‌کردم. بدون او چطور می‌خندیدم، چطور نفس می‌کشیدم. هیچ‌چیز از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #58
وقتی بالأخره توانسته بودم خودم را قانع کنم که از اتاقم بیرون بروم، بلافاصله متوجه شدم تصمیمی اشتباه گرفته بودم. مثل باقی تصمیماتم!
پدرم که تا آن لحظه داشت در خانه قدم می‌زد و مرتب می‌گفت:
- آهای خانم؟ این کت قهوه‌ای من را کجا گذاشته‌ای...؟
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق من، ناگهان متوقف شد. سرش را برگرداند و نگاهی به سراپایم انداخت. انگار هنوز انتظار نداشت مرا ببیند. انگار که من به‌سفری طولانی رفته بودم و حالا، زودتر از چیزی که قرار بود بازگشته بودم. واقعاً؟ زمانی که من در سخت‌ترین دوران زندگی‌ام به‌سر می‌بردم، پدرم را به‌فکر این بود که چه بپوشد؟ کدام کتش را بپوشد که شیک‌تر به‌نظر برسد. لابُد مادرم هم به‌فکر آن بود که ناهار و شام را چه بپزد. تازه فهمیده بودم که زندگی فقط برای من جریان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #59
پشت میز ناهارخوری نشسته بودم و به بشقاب پر از غذای روبه‌رویم، با انزجار نگاه می‌کردم. مادرم درحالی که خورشت قیمه را روی برنجش می‌ریخت، گفت:
- غذایت را بخور. فکر آن پسره‌ی بی‌لیاقت را هم از ذهنت بیرون کن.‌
کاش می‌توانستم. کاش به‌همین آسانی بود. اشتها نداشتم، اگر هم می‌خواستم چیزی بخورم قطعاً به زور نوشابه و دوغ و کوفت و زهرمار می‌توانستم یک قاشق را بدون حالت تهوع قورت بدهم. قاشق را در ظرف ول کردم و صدای برخوردش با بشقاب، صدای تق آرامی ایجاد کرد.
- اشتها ندارم.
مادرم سعی نکرد مجبورم کند چیزی بخورم. حتی سعی نکرد نصیحتم کند. فقط همان پوزخند تمسخرآمیز بر لبانش نقش بست:
- اشتها نداری یا از این‌که به‌حرفم رسیده‌ای ناراحت هستی؟
نمی‌فهمیدم چرا عالم و آدم داشتند با من دشمنی می‌کردند. انگار همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
464
پسندها
2,276
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #60
وقتی دوباره گوشی‌ام را چک کردم، کوروش پیام داده بود. واقعاً. نوشته بود:«دیگر به‌من زنگ نزن.» همین. نه یک کلمه بیشتر، نه یک کلمه کمتر. اگر فقط یک جمله‌ی دیگر هم نوشته بود، شاید می‌توانستم باور کنم که هنوز اهمیتی دارم.
خشکم زده بود و چشمانم همه‌جا را تار می‌دیدند. انگار از این دنیا کنده شده بودم و فقط جسمم روی آن مبل راحتی نشسته بود. مادرم که برای اولین‌بار در صدایش رگه‌هایی از نگرانی شنیده می‌شد، پرسید:
- آیسان؟ چه مرگت شده؟
دستش را جلوی چشمانم تکان داد. انگار که می‌خواست حواسم را معطوف به‌خودش کند. مادرم حتی وقتی که نگرانم شده بود، باز هم نمی‌توانست با زبان خوش با من صحبت کند. دیگر سؤالش را تکرار نکرد. گوشی را که مانند آیینه‌ی دق جلوی صورتم گرفته بودم، ناگهان از دستم بیرون کشید و پیام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا