• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از این‌جا تا هیچ‌جا | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 357
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #31
***

وارد کافه می‌شوم‌. همان کافه‌ای که بوی خاطراتش از در ورودی شروع می‌شود. قدم اول به زمین سردش، مثل قدم گذاشتن به گذشته است. گویی تمام آن خاطراتی که با خنده و شادی ساخته شده بود، حالا فقط مانند پرده‌ای، دیدم را تار کرده است. نمی‌بینم، نمی‌فهمم، فقط ایستاده‌ام. حسی دارم شبیه به بی‌حسی. چشمانم از همان لحظه‌ی ورود، بی‌اراده به‌همان گوشه‌ی همیشگی می‌چرخد. میز کنار دیوار. میز همیشگی ما. نمی‌توانم باور کنم که واقعاً خود ایران آن‌جا نشسته باشد. بیشتر احساس می‌کنم یک دختر از رویاهایم بیرون آمده باشد. ایران روی صندلی گوشه‌ی دیوار نشسته است. نه مثل کسی که منتظر است، نه مثل کسی که مشتاق است. مثل کسی که آمده تا فقط یک کار بی‌اهمیت را انجام دهد و برود. غرق در موبایلش است. تیپش ساده است. نه آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #32
ایران چند لحظه‌ی دیگر به چهره‌ی مبهوت من نگاه می‌کند و بعد، نگاهش را دوباره به موبایلش می‌دهد. باورم نمی‌شود که این‌قدر دارد عادی برخورد می‌کند، طوری که انگار پیک برایش بسته آورده است، نه این‌که عشق سابقش را دیده باشد. این‌بار، ایران بدون آن‌که حتی سرش را بلند کند، با لحنی تقریباً سرد، می‌گوید:
- نمی‌نشینی؟ حرف‌هایم طولانی هستند، ممکن است پاهایت درد بگیرند.
باز هم کنایه. می‌خواهد با این حرف‌هایش چیزی را به من بفهماند: این‌که من بدون او فقط یک مرده‌ی متحرک هستم و هیچ فایده‌ای ندارم. کمی تندتر پلک می‌زنم. می‌خواهم اشک‌هایم را کنار بزنم و حداقلش، مشخص نشود که دارم گریه می‌کنم. روی صندلی مقابل ایران می‌نشینم‌. به‌جز گلدان وسط میز، هیچ‌چیز دیگری روی آن نیست. ایران بالأخره موبایلش را کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #33
ایران چند لحظه بدون آن‌که پلک بزند، به من نگاه می‌کند. نگاهش مثل نور سردی است که می‌خواهد مرا اسکن کند. انگار دارد بررسی می‌کند که این بحث ارزش ادامه دادن دارد یا خیر. بعد، با صدایی آرام و بی‌رحم می‌گوید:
- خیلی ساده‌ است. وانمود کن از هم جدا نشده‌ایم، تا زمانی که پدرم برگردد تهران. همین هم برایت سخت است؟
سری تکان می‌دهم، نه از روی موافقت، از روی اجبار:
- مادرت مگر با ازدواج ما مخالف نبود؟ پس چرا حالا برایش تا این حد مهم است که من هنوز نامزدت باشم؟
ایران می‌خندد. نه آن خنده‌ای که از ته دل باشد، خنده‌ای که بیشتر شبیه به تمسخر است. انگار برایش جوکی بی‌مزه تعریف کرده‌ام:
- درست است، مخالف بود؛ اما... در نتیجه فهمیدیم حق هم داشت. نظرت چیست، آقای زمانی؟
حق با او نبود‌. هنوز هم نیست. اگر آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #34
ایران دستانش را روی فنجان قهوه‌ی داغی که به تازگی برایش آورده‌اند گذاشته است و طوری با دقت به بخاری که از قهوه بلند می‌شود نگاه می‌کند که گویی معادله‌ای حل نشده در آن نهفته است. زمان از دستم در رفته است. نمی‌دانم دقیقاً چند ساعت یا چند دقیقه است که همین‌طور نشسته‌ام و به ایران که روبه‌رویم است، چشم دوخته‌ام. نگاه کردن به ایران لذتی دارد که خودم هم نمی‌توانم درکش کنم.
- نگاهت دارد اذیتم می‌کند.
این را ایران می‌گوید‌؛ اما من هرکاری می‌کنم نمی‌توانم نگاهم را از روی او بردارم. در ایران چیزی است که مرا جذب می‌کند. انگار من آهن هستم و او آهنربا. بالأخره می‌گویم:
- در این چند سال چه‌کار کرده‌ای؟
ایران واکنشی نشون نمی‌دهد. حتی پلک هم نمی‌زند. لعنتی، نباید این را می‌گفتم. بد موقع حرف زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #35
ایران قبل از گفتن جمله‌اش، چند لحظه مردد می‌ماند و سپس، بدون مستقیم نگاه کردن به صورتم، می‌گوید:
- ماشین ندارم... فروختمش. الان هم کار واجب است. ماشینت که همراهت است، نه؟
طوری سریع پاسخش را می‌دهم که گویی منتظر چنین لحظه‌ای بوده‌ام:
- آره، همراهم است.
چند قدم دیگر که راه می‌رویم، پرشیای سیاهم مانند گاو پیشانی سفید به چشم می‌آید. من سال‌هاست که ماشینم را عوض نکرده‌ام. طوری که آن زمان‌ها، ایران حتی شماره‌ی پلاک را هم از بر بود. در ماشین می‌نشینم‌ و ایران درست چند لحظه بعدش، روی صندلی کناری‌ام می‌نشیند. می‌توانم خیلی راحت بفهمم که ایران معذب است. دست‌هایش را در هم گره کرده است، زیادی صاف نشسته است و عملاً به هیچ‌جا نگاه نمی‌کند. او فقط نشسته است. بی‌کلام، بی‌لبخند. فقط بوی همان عطر قدیمی‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #36
***

ایران وقتی جلوی مادرش هستیم، به‌مراتب خوش اخلاق‌تر از حالت عادی‌اش است. مادرش با بی‌حالی می‌گوید:
- چه‌ عجب! شما دوتا بالأخره تصمیم گرفتید آشتی کنید.
آشتی؟ طوری می‌گوید آشتی که گویی ماجرای من و ایران فقط یک‌قهر ساده و بچگانه بوده است. مثل این‌که ایران راست می‌گفت. مادرش واقعاً حافظه‌اش را از دست داده است. ایران لبخندی دندان‌نما می‌زند. از آن‌هایی که مطمئنم از روی تظاهر است:
- ما که قهر نبودیم، فقط یک اختلاف کوچک بود.
مادرش سری تکان می‌دهد، انگار خودش هم از قبل این را می‌دانست:
- نگذارید اختلاف‌های کوچک بینتان فاصله بیندازد. شماها در آینده جز یک‌دیگر هیچ‌کس را نخواهید داشت. نه فقط شما، همه‌ی زوج‌ها.
باز هم ما را زوج خطاب کردند. کاش حقیقت داشت‌؛ اما ندارد. نمی‌تواند داشته باشد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

vida1

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
343
پسندها
1,773
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #37
«نه آبان سال ۱۳۹۹»

هوا گرفته بود. از آن خاکستری‌هایی که نه باران می‌بارد، نه آفتاب می‌تابد. فقط نم سردی روی پوست می‌نشیند و همه‌چیز را سنگین و خسته‌کننده می‌کند. باد آرامی می‌وزید، نه آن‌قدر که برگ‌ها را تکان دهد، فقط آن‌قدر که بخار نفس پشت ماسک را سردتر کند. آن روز، با لباس راهور و خودکاری که دیگر خوب نمی‌نوشت، ایستاده بودم کنار جدول. پاهایم از خستگی تیر می‌کشید. ساعت نزدیک‌های هشت شب بود و شیفتم رو به‌پایان بود؛ اما انگار زمان مانند آدامس کش آمده بود و هر دقیقه، مانند یک ساعت می‌گذشت. ذهنم خسته بود. نه از کار، از تکرار. از آدم‌هایی که می‌آمدند، جریمه می‌شدند و می‌رفتند. از ماسک‌هایی که چهره‌ها را پنهان می‌کردند و از ویروسی که انگار تصمیم نداشت از بین برود. فقط یک‌نفر مانده بود. آخرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : vida1

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا