- تاریخ ثبتنام
- 10/3/24
- ارسالیها
- 343
- پسندها
- 1,773
- امتیازها
- 10,133
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #31
***
وارد کافه میشوم. همان کافهای که بوی خاطراتش از در ورودی شروع میشود. قدم اول به زمین سردش، مثل قدم گذاشتن به گذشته است. گویی تمام آن خاطراتی که با خنده و شادی ساخته شده بود، حالا فقط مانند پردهای، دیدم را تار کرده است. نمیبینم، نمیفهمم، فقط ایستادهام. حسی دارم شبیه به بیحسی. چشمانم از همان لحظهی ورود، بیاراده بههمان گوشهی همیشگی میچرخد. میز کنار دیوار. میز همیشگی ما. نمیتوانم باور کنم که واقعاً خود ایران آنجا نشسته باشد. بیشتر احساس میکنم یک دختر از رویاهایم بیرون آمده باشد. ایران روی صندلی گوشهی دیوار نشسته است. نه مثل کسی که منتظر است، نه مثل کسی که مشتاق است. مثل کسی که آمده تا فقط یک کار بیاهمیت را انجام دهد و برود. غرق در موبایلش است. تیپش ساده است. نه آن...
وارد کافه میشوم. همان کافهای که بوی خاطراتش از در ورودی شروع میشود. قدم اول به زمین سردش، مثل قدم گذاشتن به گذشته است. گویی تمام آن خاطراتی که با خنده و شادی ساخته شده بود، حالا فقط مانند پردهای، دیدم را تار کرده است. نمیبینم، نمیفهمم، فقط ایستادهام. حسی دارم شبیه به بیحسی. چشمانم از همان لحظهی ورود، بیاراده بههمان گوشهی همیشگی میچرخد. میز کنار دیوار. میز همیشگی ما. نمیتوانم باور کنم که واقعاً خود ایران آنجا نشسته باشد. بیشتر احساس میکنم یک دختر از رویاهایم بیرون آمده باشد. ایران روی صندلی گوشهی دیوار نشسته است. نه مثل کسی که منتظر است، نه مثل کسی که مشتاق است. مثل کسی که آمده تا فقط یک کار بیاهمیت را انجام دهد و برود. غرق در موبایلش است. تیپش ساده است. نه آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.