- تاریخ ثبتنام
- 10/3/24
- ارسالیها
- 464
- پسندها
- 2,276
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 11
- نویسنده موضوع
- #51
حرفی نمیزنم، آنقدر که کوروش، برای اولینبار، تلفن را رویم قطع میکند. او دارد میآید و من، بهجای آنکه شاکی و ناراحت باشم، منتظر هستم. شاید کوروش مشکلات بدتر را از ذهنم دور کند و مشکلات بد را به خاطرم بیاورد. و من، بین بد و بدتر، بد را ترجیح میدهم. کوروش شبیه به ابرقهرمانها شده. هرجا مشکلی پیش میآید، حتی کوچک، در چشم برهم زدنی کوروش از راه میرسد و حلش میکند. هردویمان بهاین روال همیشگی عادت کردهایم. راز که بازمیگردد، بیهیچ حرفی به او خیره میمانم. با صدایی که از شدت گریه گرفته و خشدار شده، میگویم:
- دوست ندارم به کوروش تکیه کنم. این را نمیفهمی؟
راز میخندد. در خندهاش استرس موج میزند:
- داری از چه چیزی حرف میزنی؟ کار زشتی کردهام که خودم خبر ندارم؟
کار زشتی که نه. اتفاقاً...
- دوست ندارم به کوروش تکیه کنم. این را نمیفهمی؟
راز میخندد. در خندهاش استرس موج میزند:
- داری از چه چیزی حرف میزنی؟ کار زشتی کردهام که خودم خبر ندارم؟
کار زشتی که نه. اتفاقاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر