• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاطره‌های ناپدید | دِزدِمونا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Desdemona
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 228
  • کاربران تگ شده هیچ

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #11
بعد از خرید لباس و کفش که با وجود مسعود دو ساعت بیشتر طول نکشید به خانه بازگشتیم. به اصرار مادرم، مسعود برای شام هم پیشمان ماند و بعد هم با پدر و مادرم برای رفتن به سربازی خداحافظی کرد. مادرم برای مسعودی که حکم پسر بزرگش را داشت؛ گریست. تا دم در بدرقه‌اش کردم. وقتی خواست سوار ماشین بشود؛ با او دست دادم و در آغوشش کشیدم. درآخر خواستم تا خواهرانه گونه‌اش را ببوسم که صورتش را به سمتم چرخاند و لحظه‌ای بعد گُر می‌گرفتم از حرارت این تماس. حیرت زده بودم با چشمانی که گشاده شده بودند.
نفسم جایی بین دوراهی عقل و احساسم گیر کرده بود و بالا نمی‌آمد. افسار قلبم از دستم خارج شده بود و می‌طلبید این گرما را و مغزم فرمان می‌داد تا حد مسعود را به او نشان بدهم. بالاخره مغزم محکم افسار قلبم را کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #12
با صدای کوبیده شدن در حیاط خودم را به پنجره رساندم و منتظر ماندم. پدرم بود؛ چه‌قدر دلم برایش تنگ شده بود؛ همیشه وقتی این طور وارد خانه می شد و در را به هم می کوبید؛ به حیاط می‌دویدم و خودم را در آغوشش می‌انداختم. پیشانی‌ام را می‌بوسید و لبخند می‌زد. آهی کشیدم؛ به خیالم دیگر آن لحظه‌های شیرین تکرار نخواهند شد. نمی‌دانم فقط حس دخترانه‌ی من بود یا پدرم واقعاً خسته و کلافه و دلتنگ به نظر می‌رسید. تا زمانی که پدر از دیدم خارج شود؛ نگاهم به دنبالش بود. نگاهی به جعبه‌ی داخل دستم انداختم، روی جلد کاهی‌اش با خط خوش نوشته شده بود:
"سلام بهترینم تولدت مبارک گل من. امیدوارم منو ببخشی مسعودت!"
اما مسعود متعلق به من نبود؛ نخواستم که باشد. جعبه را باز کردم. داخل آن یک سرویس نقره‌ی فوق‌العاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #13
نور چشمم را می‌زد؛ با خیال این که مادرم دوباره پرده‌ها را کنار زده تا به کمک نور آفتاب مرا بیدار کند؛ نالیدم:
- مامانم عزیزم، لطفا بزار روز تعطیلمو بخوابم!
اما صدای غیر منتظره‌ای که شنیدم باعث شد تا به سرعت چشمانم را باز کنم:
- خانوم قشنگم پاشو دیگه امروز کلی کار داریم؛ بعد از مدت‌ها بالاخره کنار همدیگه‌ایم، همون‌طور که همیشه می‌خواستیم!
صدا، صدای پسری بود که نزدیک پنجره ایستاده و آفتاب چهره‌اش را غرق نور کرده بود. چند قدمی جلو آمد و من او را شناختم "مسعود"! سمت چپم، روی تخت نشست؛ طره‌ای از موهای بلند مشکیم را گرفت و بو کرد. وحشت‌زده و با لکنت پرسیدم:
- مامانم کو؟ کجاست؟
خندید:
- والا نمی‌دونستم عروس خانوما با مامانشون میرن خونه‌ی بخت!
یخ زدم. حتی تصورش هم وحشتناک بود و مو را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #14
دو روز پست نگذاشتماااا، کسی فهمید؟؟ نه والا
بخونید و امیدوارم لذت ببرید. دوست داشتید نظر هم بدید مرررسی!:smiling-face-with-hearts:



ساعت‌ها بود که تلوزیون روشن گوشه‌ی سالن برای خودش با صدای بلند نُطق می‌کرد و من زیر شیر آب ایستاده بودم. از عمد صدای تلوزیون را زیاد کرده بود تا سکوت خانه را بپوشاند و من کمتر بترسم. این‌روزها خیلی ترسو شده بودم. از حمام که بیرون آمدم. ساعت از ۴ بعدازظهر گذشته بود کلاس زبانم راس پنج شروع می‌شد آماده شدم و از خانه بیرون زدم. باد خنکی که می‌آمد از نم موهایم مرا به لرز می‌انداخت. در را قفل کردم و به سمت کلاس روانه شدم.ازخانه ماتاکلاس زبان فقط دوخیابان راه بود. سلانه سلانه راه می‌رفتم و به این فکر می‌کردم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #15
لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد.
- آهان! داشتم می‌گفتم؛ منظور من تکالیف زبان و درست نبود. تا حالا که همه را به بهترین نحو انجام دادی. این چند جلسه رو می‌تونم زیر سبیلی رد کنم. چیزی که هست؛ اینه که توی کلاس شرکت نداری. منظورم اینه که چی خنده رو از روی لبت برده؟
جوابی نداشتم که بدهم. بلند شد و آمد روی نزدیکترین صندلی به من نشست.
- همیشه با شوخی‌هات کلاسمان را گرم می‌کردی اما الان نمی‌دونم چرا اینطوری شدی. با دیوار فرقی نداری. اصلا خودت نیستی! نه فقط من، همه‌ی ما نگرانتیم. چیزی شده؟
سرم را تا انجا که می‌شد؛ پایین انداختم و با صدای خفه‌ای گفتم:
-نه استاد چیزی نشده.
آقای پیمانی صدایش را بالاتر برد و با تحکم بیشتری گفت:
-تو فکر می‌کنی من نفهمم؟! آخر دختر داری جلوی چشم همه‌ی ما آب می‌شی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #16
با عجله از پله های آموزشگاه پایین می‌رفتم که چند پله آخر سرم گیج رفت. نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم. یکی از دست‌هایم را روی سرم گذاشتم و سعی کردم با دست دیگرم تکیه گاهی پیدا کنم اما دریغ. ناگهان دستی دور بازویم حلقه شد و مرا بالا کشید. چشمانم را بسته بودم. هنوز سرم دَوَران داشت اما حالا تکیه‌گاه داشتم. طولی نکشید که صدایش را از نزدیک گوشم شنیدم:
- هلنا خانم، خانم مولوی حالتون خوبه؟ خواهش میکنم چشماتون رو باز کنید. هلنا لطفا!
چه‌قدر صدایش آشنا بود. مطمئن بودم این صدا را بارها شنیده‌ام. تمام تلاشم را کردم تا با میل شدیدی که به خواب داشتم چشم‌هایم را باز کنم. پس از چند لحظه موفق شدم. به آرامی چشمانم را گشودم. کسی که مرا نجات داده بود؛ یکی از پسرهای کلاسمان، برزو صادقی، دانشجوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #17
غروب بود و غروبهای اصفهان اوج ترافیک داخل شهری است.چشمانم را بستم و سرم را به پشت صندلی تکیه دادم تا کمی بهترشوم. این خاطرات لعنتی رهایم نمی‌کردند.
****
زمستان 93
- هلنا مامان ما داریم می‌ریم آرایشگاه؛ مطمئنی نمیای؟؟
- بلـه مامان! مطمئنم خودم این توانایی رو دارم که برای یه عقد ساده آماده بشم.
- خوددانی. فقط اگه بعداً غر زدی که زشت شدی و چه می‌دونم ما باید به زور هم که شده می‌بردیمت آرایشگاه، من می‌دونم و تو.
خندیدم:
- چشـــــــــــــم برو دیگه بایـی.
وای که پدرم از صبح درآمد. امروز عقد دایی کوچکم است؛ دایی امین. کسی نبود بگوید؛ برادر من، دایی من، عزیز من، تو که هزینه می‌کردی؛ سفره‌آرایی و آتلیه هم روی همان. ولی خب تا نوکرشان هلنا خانم هست چرا پول اضافه خرج کنند؟! دایی امین را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #18
دوربین به دست، خودم را به در رساندم و یک برگ از خاطرات این زوج دوست‌داشتنی را ثبت کردم. چقدر همه چیز سریع اتفاق می‌افتاد. خیلی زود دستمال بزرگ و سبز رنگ قشنگی روی سر عروس و داماد باز شد. مامان قشنگم مثل ماه شده بود و مدام روی سرشان نقل می‌پاشید. یک نان کامل از بقچه‌ای ابریشمی بیرون کشید و روی دستمال گذاشت. بعد هم قند ها را برداشت و شروع به ساییدن کرد. عاقد خطبه عقد را شروع کرد. دو بار خواهر عروس، المیرا را فرستاد کاشان تا آب و گلاب بیاورد و بالاخره بار سوم:
- برای بار سوم می‌پرسم. دوشیزه محترمه سرکار خانم المیرا راسخ فرزند یاور راسخ، آیا به بنده وکالت می‌دهید تا شما را به عقد دائم جناب آقای امین رضایی فرزند محمد رضایی، با یک جلد کلام الله مجید، یک دست آیینه و شمعدان و مهریه معلوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #19
سلااااام، می‌دونم، می‌دونم بد قولی کردم امروز جبران می‌کنم حتماً! فعلا اولی رو داشته باشید تا بعد...:kissing-face-with-closed-eyes:



-خانوم رسیدیم بفرمایید.
صدای راننده باعث شد از شکافتن خاطره‌هایم دست بردارم.
- ممنونم آقا، چه‌قدر شد؟
کرایه را حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم.
کلید انداختم و در را باز کردم و وارد خانه شدم. خانه زیبایمان که حالا در تاریکی فرو رفته بود بسیار وهم انگیز در نظرم می‌آمد. این خاموشی بیش از اندازه، نشان می‌داد؛ پدر و مادرم هنوز از خانه طلعت بانو باز نگشته‌اند.
راهم را به ایوان خانه کج کردم. چراغ‌های حیاط را روشن کردم تا از آن حالت متروکه در بیاید.کیفم را همان‌جا روی میز سفیدرنگ ایوان رها کردم و به حیاط بازگشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

Desdemona

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
86
امتیازها
203
  • نویسنده موضوع
  • #20
- چه‌قدر خانم شدی!
هیــنی کشیدم و به عقب بازگشتم. مسعود کنار در آشپزخانه ایستاده بود و دستش را به چهارچوبۀ در تکیه‌زده بود. دقیقا طوری که حتی نتوانم از دستش فرار کنم. مرا با نگاهش برانداز می‌کرد. از بالا به پایین و از پایین به بالا، جنس نگاهش آمیخته از پاکی و دوست داشتن بود اما من طاقت آن نگاه را نداشتم. نگاهش مو بر تنم سیخ می‌کرد. صدایم را فراموش کرده بودم. انگار اصلا با خودم نیاورده بودمش؛ اما صدای او لحظه به لحظه رساتر می‌شد:
- راستش اصلا نشناختمت. عوض نشدی؛ فقط من انتظار نداشتم اینطور ببینمت.
از نگاهش شرم‌زده بودم. سرم را پایین انداختم. صدایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد:
- چه قـــدر زیبا شدی. چه قــــدر خواستنی و دوست داشتنی.
جمله ی بعدیش را که زمزمه کرد؛ صدایش را از جایی بالای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا