- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 32
- پسندها
- 62
- امتیازها
- 90
- نویسنده موضوع
- #11
بعد از خرید لباس و کفش که با وجود مسعود دو ساعت بیشتر طول نکشید به خانه بازگشتیم. به اصرار مادرم، مسعود برای شام هم پیشمان ماند و بعد هم با پدر و مادرم برای رفتن به سربازی خداحافظی کرد. مادرم برای مسعودی که حکم پسر بزرگش را داشت؛ گریست. تا دم در بدرقهاش کردم. وقتی خواست سوار ماشین بشود؛ با او دست دادم و در آغوشش کشیدم. درآخر خواستم تا خواهرانه گونهاش را ببوسم که صورتش را به سمتم چرخاند و لحظهای بعد گُر میگرفتم از حرارت این تماس. حیرت زده بودم با چشمانی که گشاده شده بودند.
نفسم جایی بین دوراهی عقل و احساسم گیر کرده بود و بالا نمیآمد. افسار قلبم از دستم خارج شده بود و میطلبید این گرما را و مغزم فرمان میداد تا حد مسعود را به او نشان بدهم. بالاخره مغزم محکم افسار قلبم را کشید...
نفسم جایی بین دوراهی عقل و احساسم گیر کرده بود و بالا نمیآمد. افسار قلبم از دستم خارج شده بود و میطلبید این گرما را و مغزم فرمان میداد تا حد مسعود را به او نشان بدهم. بالاخره مغزم محکم افسار قلبم را کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر