• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

سرآمد مجموعه دلنوشته‌های تنفس نقش | آیان نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ayan
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 255
  • کاربران تگ شده هیچ

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: تنفس نقش
نویسنده: آیان

تگ: سرآمد
مقدمه:
هرکدام از ما سناریوی متفاوت و پیچیده‌ای از زیستن بشریت را تجربه می‌کنیم، نقش می‌پذیریم و چه متبحرانه با رنگ‌ها آمیخته می‌شویم. یکی سرد و یکی گرم، چندان توجه‌ها را مجذوب نمی‌کند. درنهایت اصلِ وجود است که پایدار می‌ماند و مراقبت می‌خواهد. شاید تنفسی کوتاه برای اذهان‌مان، مسیر تکامل را سرشار از روشنی کند. در "تنفس نقش" از تفکراتی متناقض پرده برداشته و حقیقت به زیبایی برخورد هاله‌های نور به آب عیان می‌شود.
*همراه بودنتون باعث افتخار بنده‌ست♡
لینک گفتمان آزاد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Ayan

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,373
پسندها
32,454
امتیازها
80,673
مدال‌ها
51
سن
21
  • مدیر
  • #2

•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...


1000027937.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.

خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.

***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #3
سادگی در ادراک همیشه رمز عبور از پیچیدگی‌های زندگی بوده است. اهمیتی ندارد که چند وقت را در پیچ و خم یافتن حقیقت در یک مدار دایره‌ای گذرانده باشیم یا مهم نیست که با تفکر عجیبی پیش می‌رویم. مثلا با خود می‌اندیشیم داریم چه گره‌ای از کار جهان می‌گشاییم پس بگذار به همین خط فکری هوشمندانه‌مان ادامه دهیم. کسی این بیرون نیست که درست و غلط پاسخ‌هایمان را بررسی کند. همه حول زندگی خود و بدبختی‌هایشان می‌چرخند؛ یکی آن را با عشق می‌آمیزد و همه‌چیز برایش قابل‌تحمل می‌شود و دیگری از تنهایی‌اش لذت می‌برد. به‌هرحال، آدم با هرچه خو بگیرد احساس نزدیکی می‌کند، چه درون خودش باشد چه بیرون وجودش.
 
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #4
اما او را در میان جمعیتی می‌یافتی که هرکدام سرشان به کار خودشان است. گویی "صلح و تعادل" بر پیشانی‌اش حک شده باشد. من نیز موافقت خود را ابراز می‌کنم، اگر همه به همین شیوه زندگی می‌کردند دنیا جای بهتری برای زیستن بود. شاید بپرسید چرا؟ خب چون مزاحمی وجود نداشت که گاه و بی‌گاه سوال‌پیچت کند که چرا این‌گونه زندگی می‌کنی. درد جایی شروع به ابراز وجودیت می‌کند که پاسخ «دلم می‌خواهد، زندگی خودم است.» متقاعدشان نمی‌کند. می‌خواهم به سرتاپایش گند بزنم و تا ریشه آن را بسوزانم. کمی هیزم نیاز دارم، اگر زحمتتان نمی‌شود! آخر به یاد دارم گفته بودند زندگی «من» است.
 
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #5
داشتم می‌گفتم، مردم اگر عقل در کله‌شان بود که ریسمان را دور گردن و پاهای خود نمی‌آویختند. شاید مشکل از منطق باشد، چه کسی می‌داند؟ این همه از خرد و منطقش گفتیم اما هیچکس احساس و دیوانگی را تحویل نگرفت. هنوز نیز نمی‌گیرند. حق را به آنها می‌دهم، شایستگی و ظرفیتش را ندارند. چه بهتر که جام بلورین احساسات، دست‌نخورده و مقدس باقی بماند. دیوانگی، جنون می‌خواهد و جنون بالاترین میزان درک را. فعلا که اهالی شهر همه در مرحله نخست گیر کرده‌اند!
 
آخرین ویرایش
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #6
ترجیح می‌دهم کت چرمم را تن کنم. هوس فنجانی قهوه کرده‌ام، نمی‌دانم. شاید قهوه بهانه است و تمایل دارم سرنوشتم را به فالی ته یک فنجان غریب بسپارم. شاید در میان راه، بخواهم سنگ‌های کف رودخانه را بررسی کنم. امیدوارم دلیل کافی برای لمس جریان درون آب را ارائه داده باشم. البته متوجه‌ام اگر درک نکنید با به نظرتان غیرمنطقی بیاید. در ژرفای کوچک‌ترین واحد زمان زیستن راحت نیست. باید پروا را بوسید و کنار گذاشت، فقط چنین وداعی به ما طعم زندگی را می‌چشاند. در این شهر کسی بی‌پروا نیست، من نیز از شما توقعی ندارم، راحت باشید. من به جنونِ کبود خود ادامه خواهم داد. زندگی همچون کلاویه‌های پیانو به رقص درمی‌آید، ما چرا نه؟
 
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #7
از خانه بیرون می‌زنم. امن است اما من طرفدار امنیتی ثابت نیستم. خطر، شور، هیجان، آدم را به وجد می‌آورد. نمی‌شود همزمان از خطر دوری کرد و خود را به جریان زندگی سپرد، تناقض مضحکی است. شاید ترکیب‌شان با هم آن‌قدر فوق‌العاده باشد که به اجبار از هم دورشان کرده‌اند. بگذار به فلسفه‌ی افسانه‌های ساخته‌ی ذهنم نپردازم. نور بر چهره‌ی یخ‌زده‌ام می‌تابد. گرم است و مشعل درونم را روشن می‌کند. لبخند کوچکی می‌زنم که فکر کنم فقط خودم متوجه‌اش می‌شوم. آسمان بالای سرم را نگاهی می‌اندازم، همیشه عاشق ابر‌ها بوده‌ام، مثل من غمگین و آرام‌اند. قابل احترام جلوه می‌کنند.
 
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #8
فنجان قهوه روبرویم قرار دارد، دفترچه یادداشت و خودکارم نیز. از دور کودکی را می‌بینم که اکلیل از سر و رویش می‌بارد. بی‌شک از زیبایی‌های امروزم است. با درد انگشتانم به خود می‌آیم. چه نفرینی را از سوی من متحمل شد‌ه‌اند! در این دنیا حتی نمی‌شود برای خود تصمیم گرفت. خورشید شیفتش را به ماه داده و چه کسی اکنون خوشبخت‌تر از من است؟ هرچه باشد شب چیز دیگریست. احساس شب جاری می‌شود و من در نزدیکی به تماشایش نشسته‌ام... اگر شروع کنم و از احساس سخن بگویم فقط با زدن گلوله در دهانم می‌توانید مرا متوقف کنید. آه که چقدر برایم ارزشمند و قابل‌ستایش است.
 
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #9
بلند می‌شوم و چند قدمی راه می‌روم. به نیمکتی در کنار رود می‌رسم. تنها صدای امواج اوست که فضا را پر می‌کند. چراغی مانند امیدم به زندگی سوسو می‌زند اما روشن مانده. با خود فکر می‌کنم برخی چیزها شاید سطحی به نظر برسند اما بیانگر موضوعات زیادی هستند. خیلی از مردم هیچ تصوری از خودشان یا حتی دیگران ندارند، شاید مثل دوربینی که از یاد زمان برده صحنه‌های به یاد ماندنی را ضبط کند؛ اما پذیرفته‌ام که عدم تصور خیلی بهتر از داشتن تصوری اشتباه است. تصور اشتباه توانایی زیادی دارد که تو را به سوی توهم و خیال سوق دهد. فریبنده و جذاب نیست؟ من که انکار نمی‌کنم.
 
امضا : Ayan

Ayan

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,537
پسندها
27,117
امتیازها
61,673
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • #10
ملاقات برخی افراد جانی تازه است به کالبد ما که روح‌اش خاک خورده، دیدار دوباره‌شان به همان اندازه مانند برخورد اول دلنشین و آموزنده است. دوست داشتن و دید تازه‌ای را بر نگاهمان می‌بخشند، گویی که بر بوم نقاشی سپیدی رنگ بزنی. گوشه‌ای دنج از طبیعت است دیگر، مگر می‌شود از زیر دوست داشتنش همین‌گونه در رفت؟... در سکانسی از فیلم مورد علاقه‌ام دیالوگی گفته می‌شود: "عشق چیزی است که باعث می‌شود در مقابل مرگ برقصیم." کسی دست سایه‌اش را می‌گیرد و می‌رقصد و دیگری یاری می‌گزیند. جهان، جهان آزادی است و مابقی همه اضافات آن.

* فیلم The map that leads to you.
 
امضا : Ayan
عقب
بالا