• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته ‎مُخَیَّلهٔ وِدادِ واقِعی | الف.قاف کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف.قاف
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 329
  • کاربران تگ شده هیچ

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام:مُخَیَّلهٔ ودادِ واقعی
نویسنده:الف.قاف
مقدمه:
و این، فقط آغازِ قصه است…
قصه‌ای که در دو دفتر روایت می‌شود؛
دفترِ اول، حرف‌های دختری که عاشق شد.
دفترِ دوم، حرف‌های پسری که عاشق ماند.
شاید حرف‌هایشان متفاوت باشد، شاید عشق را به زبانِ خودشان روایت کنند؛ اما وقتی یک احساس در دو قلب لانه کند، معنایی پیدا می‌کند که شبیه هیچ چیز دیگری نیست.

«دفتر اول»
می‌خواهم تو را آن‌قدر بشناسم که سکوتت را هم فرمان بدانم.
تو مسیر را بگو تا من با چشم‌های بسته قدم بردارم و خستگیِ سال‌هایم را کنار تو جا بگذارم.
اعتماد؟ چه کلمه‌ای فراتر از آن وجود دارد؟ نمی‌دانم، اما معنایش را در نگاهی می‌خوانم که به من حسِ امنیت می‌دهد و با عشق از آن پیروی می‌کنم.
این بار، بر من رحم کن و منتی بر سرم بگذار؛ چون من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,442
پسندها
32,818
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
1000027937.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل 20 پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
تمام سال‌هایی که از خودم به یاد دارم، آدمِ امنی کنارم نبود.
از کودکی، سهم من از زنگ‌های تفریح، تماشای خنده‌های دیگران بود؛ نه شریک شدن در آن‌ها.
هم‌بازی نداشتم و در میان شلوغیِ مدرسه، کمتر کسی بود که مرا واقعاً «دوست» بداند.
سال‌ها گذشت؛ اما انگار بعضی چیزها فقط شکل عوض می‌کنند.
هنوز هم آدم‌ها در روزهای اول، از بودن کنارم لذت می‌برند؛ اما کافی است کمی پرده از عمق وجودم کنار برود، کافی است کمی بیشتر مرا ببینند… آن وقت آرام‌آرام فاصله می‌گیرند.
راستش را بخواهی، بیشتر از تارهای مویم دنبالِ دلیلش گشتم.
بارها خودم را زیر و رو کردم تا شاید نقصی پیدا کنم که باعث رفتنشان شده باشد؛ اما هیچ پاسخی قانع‌کننده نبود.
در قصه‌ها، آدم‌های طردشده معمولاً بالاخره به کسی می‌رسند که تمام جای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
خودم، خودم را شکنجه می‌دهم!
راست می‌گفتند که انسان بنده‌ی نفس است و برای یک لحظه لذت، اسیر می‌شود.
من می‌دانستم که «اشرفِ مخلوقات» یک دروغِ محض است؛ اما کاش من هم بنده‌ی نفس بودم.
بنده‌ی عطرِ تو بودن، بدترین نوعِ اعتیاد است.
برای کمی آغوش از تو، برای ثانیه‌ای احساسِ انگشتانت روی موهایم…
هر روز و شب خون گریه می‌کنم و اشک می‌ریزم.
فریاد می‌زنم و صدایم بلند نمی‌شود…
تا می‌خواهم به خود بیایم و از عذابِ وجدان بمیرم، وسوسه‌ی صدای خنده‌هایت فرصتِ مرگ را از من می‌گیرد.

و آه…
مرگ به در انتظارِ عذاب‌آورِ تو، شرف دارد.

لعنت به مخدرِ تو!
لعنت به نفسِ من!
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
از من نپرس چه کسی قلبم را شکسته؛
هیچ‌کس نشکسته. خودم بودم که خنجری در آن فرو کردم تا ادبش کنم.
باید تنبیه شود تا به تو دل ندهد.
باید یاد بگیرد که با دیدن مردمک‌هایت مطیع نشود.
من اجازه نمی‌دهم در دردِ عشق بیفتد؛ زیرا عشق فقط یک مرض است!
اما این بچه‌ی سمج، ساکت نمی‌شود؛
و به‌جای ادب شدن، فقط خونم را روی زمین می‌ریزد.
و من اکنون،
با لباسِ سفید و مشکیِ آغشته به خون،
با موهای مجعد و فرفری،
در جاده‌ی زندگی تلوتلو می‌خورم.
این قدم‌ها برای پیشرفت نیست؛
فقط راه می‌روم تا تمرکز روی پاهایم،
مرا از دردِ قفسه‌ی سینه‌ام رها کند.
منتظرم دنیا تار شود و بر زمین بیفتم؛
تا این داستان تمام شود،
تا الف.قاف در جهانی بهتر بیدار شود.
باد می‌وزد و موها و لباسم را به حرکت درمی‌آورد و تعادلم را می‌گیرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
به یاد می‌آوری روزی را که رامِ تو شده بودم و به آغوشت اعتیاد پیدا کردم؟

همان روز که خود را شکنجه می‌کردم و خنجری تیز با دسته‌ی زرشکی در قلبم فرو کردم تا تنبیه شود…

بعد از بیدار شدن در آغوشت، تمام تلاشم را برای فرار کرده بودم؛
فرار از خودم!
فرار از هرچه در دنیا متعلق به من بود!
فرار از عشقِ تو!
چنان نفرتی از خود داشتم که هر آغوشی را پس می‌زد.
عشق برای من شفا نبود؛ آن را مرضی رایج می‌دانستم!
نمی‌دانم چطور توصیفش کنم؛ اینکه مدام در آرزوی نوازش بودم، درحالی‌که با هر لمس عذاب می‌کشیدم.
علتِ عذابم را نمی‌دانستم و هنوز هم نمی‌دانم!
آن روز با تمام سرعت از زبریِ دست‌هایت روی پوستم فرار کردم.
تمام باندهایی را که برای تسکین خونریزی و دردم بسته بودی، شکافتم.
می‌خواستم آن‌قدر درد بکشم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
به یاد می آوری روزی را که رام تو شده بودم و به آغوشت اعتیاد پیدا کردم؟
همان روز که خود را شکنجه می کردم و خنجری تیز با دسته ی زرشکی در قلبم فرو کردم تا تنبیه شود...

بعد از بیداری در آغوشت ، تمام تلاشم را برای فرار کرده بودم
فرار از خودم!
فرار از هر چه در دنیا متعلق به من است!
فرار از عشق تو!

چنان نفرتی از خود داشتم،که هر آغوشی را پس میزد،عشق برای من شفاعت نبود،آن را مرضی رایج می دانستم!

نمیدانم چطور توصیفش کنم که مدام در آرزوی نوازش بودم درحالی که با هر لمس عذاب می کشیدم،علل عذابم را نمیدانستم ونمیدانم!

آن روز با تمام سرعت از زبری دستاهایت روی پوستم فرار کردم.
تمام باند هایی که برای تسکین خونریزی و دردم بسته بودی را شکافتم.
میخواستم انقدر درد بکشم که عاشق نشوم.

تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
از چشم هایت اجازه می‌خواهم تا گرد و غبارِ خستگی را از شانه‌هایت بتکانم و با کف دستانم، فشاری آرام بر آن‌ها بیاورم تا درد تو‌ را رها کند.

شانه تو آرامش را در تک تک رگ هایم تزریق میکند.

نرم ترین بالشت جهان شانه های پهن تو برای خوابی عمیق است.

بگذار کت ات را در بیاورم تا تو را لمس کنم و شانه هایت که استور بار سختی زندگی من را به دوش کشیدند ببوسم،تا دردشان در لب های من حل شود.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
کنارت می نشینم.یک دستم را قلاب مچ مردانه ات با رگ هایی که شریان زندگی من است،می کنم و دست دیگرم را در موهایت فرو میکنم.

هر چند رقص موهایت در باد و تضاد رنگ‌ تاربه تار مشکی ات با پالتو زمستانی،به اسیر کردن قلب من کمک می کنند.

اما بی رحم تر از آن که فقط باد زیبایشان نمی کند،افتاب هم با موهایت عهد میبندد و آن رنگ قهوه ای تیره ضربه خلاص را به قلب من میزند.

غصه نخور مالک من،تا من دستی دارم،ابریشم هایت بدون نوازش نمی مانند .

از همه این ها ظالمانه تر هم گذر زمان است که تلاشش را برای سفید کردن موهای شقیقه تو‌ می کند و‌ موفق نمیشود،زیرا تو هرروز زیبا تر می شوی.

آن آشفته ها را در صورتت بریز و بگذار پوستت را قاب بگیرند که من این نقاشی را تا ابد تماشا میکنم.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,081
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
من یک چیز را از جانم بیشتر دوست دارم اما با تمام جانم ازش میترسم.

چشم هایت را می گویم ،همان سیاهچاله های کهکشانی ات که من را در دنیایی دگر می کشند.

لعنت به خجالت که مدام سرش را پایین می اندازد و جرات ندارد از زیبایی مژه هایت لذت ببرد.

افسار من همان مردمک هایت هست که تمام تلاششان را میکنند،تا من سقوط نکنم و من همان قدرنشناسی هستم که تا خواب نباشی جرات بوسه زدن بر ‌پلک هایت ندارد.

امشب من را در رگه رگه های عنبیه ات به رقص در بیاور که من تشنه کشف بند بند وجود تو هستم.

آن قدر از ابرو های مشکی ات کار نکش و کمی بازشان کن ،بگذار انگشت هایم کشیدگی ظریفشان را حس کند.

با بستن پلک هایت و پایین اوردن مژه هایت زیبایی من را تایید کن که من بدون رضایت تو‌ هیچ نیستم.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف
عقب
بالا