• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غریب کوبه | میم.فا کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #11
نظر گرداند به سوی عکس دوم، همان مرد در کنار یک دختر و... هنوز چشم از قاب برنگرفته که صدایی از پشت سر، بُرنده و محکم فضا را شکافت.
- مادر، برای صبحانه بیدارم نکنید… شب بخیر.
صدای پر هیبت همان مرد بود. جمله‌ ساده‌اش، چنان سیلی بر کنجکاویِ دختر کوبید، که بی‌اختیار عقب رفت، نفسش یخ زد، و دلش گفت:
«اخر سرت رو با این فضولیت به باد فنا میدی.»
حیران و بی‌قرار، یک دور کامل به دور خودش چرخید.
در کمدِ لباس‌های مرد سنگر می‌گرفت؟
نه… نه. خطرش زیاد بود. اگر مرد تصمیم می‌گرفت لباس عوض کند؟ اگر در را باز می‌کرد و یک جسم مچاله میان لباس‌هایش می‌دید؟
سایه‌ی بلند مرد که روی دیوار اتاق افتاد، این دست آن دست کردن را فراموش کرد. بی‌درنگ روی زمین خوابید؛ تصمیمی غریزی، از سر ترس. تخت ارتفاع زیادی نداشت، اما در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #12
صدای پسری جوان، با لودگی و بی‌خیالی‌ای که اصلاً به موقعیت نمی‌خورد، فضای اتاق را شکافت.
- سید دست از این فردین‌ بازی‌ها بردار. چی ریختن تو شربتت؟ نخوردی که، آره؟
تندیس او را نمی‌دید، اما از صدای قدم‌ها و خش‌خش دست‌هایی که لابه‌لای سوراخ‌ سونبه‌های اتاق می‌گشت، معلوم بود دنبال چیزی می‌گردد.
- به ناز گفتم سرم درد می‌کنه. دو تا قرص آبی داد بهم… با یـ... ولش کن. از وقتی اون‌ها رو خوردم حالم... دست خودم نیست.
تندیس از تعجب نیم‌خیز شد که فرق سرش با شدت به آهن تخت خورد. درد مثل برق در بدنش دوید؛ نالید و دوباره روی زمین ولو شد.
- سید... سید خدا خفت نکنه. تو چرا به این خواهر من اعتماد می‌کنی؟ قرص؟ اونم تو؟ یه دونشم آدم رو می‌فرسته فضا… تو دوتا خوردی؟
حالا مرد درست مقابل دیدش قرار داشت. همان مردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #13
تقلا می‌کرد نگاهش نلغزد؛ انگار چشم هم می‌تواند گناه کند. زیر لب، با طعنه‌ای که بیشتر به استغاثه می‌مانست، گفت:
- این چه امتحانیه خدا؟ گوشت جلو گربه گذاشتی؟
معطل نکرد. دست دراز موبایل مدل‌ بالا را قاپید؛ سردی فلزش تا مغز استخوانش دوید. خاموشش کرد و با حرکتی عصبی، چپاندش داخل لباس زیرش. وجدانش را هم همان‌جا هل داد کنار موبایل و این‌طور آرامش کرد، «خدایا خودت شاهدی نیاز دارم. »
چند دقیقه، اتاق در سکوتی بی‌رحم فرو رفت؛ سکوتی که فقط با تیک‌تاک نامرئی زمان و خس‌خس نامنظم نفس‌های مرد می‌لرزید. دخترک حرکتی ندید. با خودش گفت لابد خوابیده. آهسته، پیشانی و بعد چشم‌هایش را از زیر تخت بیرون فرستاد؛ مردمک‌هایش در تاریکی گشاد شد و اتاق را وجب‌ به‌ وجب کاوید. همه‌ چیز در صلح و آرامش بود.
به زحمت از زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #14
نبض، زیر انگشتان یخ‌زده‌اش، ضعیف و لرزان می‌زد؛
نه ریتم داشت، و نه هیچ اطمینانی دیگر. ناگهان انگشت‌هایش ملافه را چنگ زد.
- داری می‌میری فرشته!
خودش از کلامش جا خورد.
- هوی… چه مردنی؟
بی‌فکر خم شد؛ گوشش را به بینی مرد چسباند.
- یالا… نفس بکش.
لرزش خفیفی را روی گونه‌اش حس کرد؛ آن‌قدر کم که می‌شد توهم باشد. فکر کرد شاید فقط چند دقیقه با رسیدن عزرائیل فاصله دارند. خواست بلند شود که ناغافل روسری‌اش کشیده شد. محکم، پیشانی‌اش خورد به سینه‌ی سپر مرد.
- وای ننه رباب!
با ناله سر بلند کرد و رد نگاهش رسید به انتهای گره روسری سرخش؛ آن‌جا که گیر کرده میان دکمه‌ی پیراهن چهارخانه‌ی مرد.
- خداوکیلی… تو اون‌جا چیکار می‌کنی؟
هر چه کشید، رها نشد. صبرش به سر آمد.
گره روسری کوتاهش را باز کرد و از سرش پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #15
نغمه‌ی زمین خوردنش آمد و چند دقیقه نگذشته بود که صدای دور الی هم پیچید:
- اومدی؟ پایین دیوار رو ببین، مرجان همون‌جا چهارپایه گذاشته.
تند چشم گرداند و پارچه‌ی سیاه مچاله‌‌ی کنار پایش را پیدا کرد. خم شده کنارش زد، چهارپایه فرسوده نمایان شد. دستانش که با چوب خیس تماس پیدا کرد، با پریشانی زیر لب غر زد:
- این اولین و آخرین بارم بود.
با تقلا چهارپایه را توانست بلند کند؛ اما از شدت سنگین بودنش دائم تلوتلو می‌خورد. یک‌بار سمت پهلو کج شد، یک‌بار هم کم مانده بود از پشت نقش بر زمین شود. عاقبت با نفس‌نفس به دیوار تکیه‌اش داد.
قطرات غرق، که پیشانی‌اش را در برگرفته بود پاک کرد و رو به آسمان دم عمیقی گرفت. آن سیاهی بی‌انتها بعد از باران عجیب صاف و پر ستاره شده بود. قلبش، تنش همه رعشه داشتند؛ نه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #16
ـ پول؟ پس الماس و یاقوت... .
منتظر همین بود. روی پاشنه‌ی پا چرخید. حرف الی را قطع کرد و با ضرب، کف دستش را روی سینه‌‌اش کوبید:
- خواب دیدین خیره. اون تو خبری از این چیزا نبود الهام.
‌دیگر صبر جایز نبود. گام‌هایش را سرعت بخشید که کتانی‌ سفیدش در چاله فرو رفت و آب‌های کثیف گند زد به هیکلش. واکنشی نشان نداد. در قراضه ماشین را باز کرد. همان‌طور عجول سمت شاگرد نشست و کوبیدن در، باعث شد گربه پنهان شده در سطل آشغالی بالا بپرد. چشمانش آمد بخندد، خفه‌اش کرد. از همان پنجره داخل کوچه و درختان سر به فلک کشیده را تماشا کرد.
- ماشینمونم به این محله باکلاس نمیخوره.
‌پوزخند غلیظی خانه کرد گوشه لبش، گوشی دکمه‌دارش را از لباس زیرش بیرون آورد. دید که الهام، با بی‌حوصلگی قدم‌هایش را روی زمین می‌کشد. با هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #17
الی آنقدرها غرق پیکانش بود که از هیاهوی صندلی بغلش چیزی نمی‌فهمید. دوباره سوییچ را چرخاند، دنده را جا زد و با همان اعتماد بنفس کج‌ و کوله‌ی همیشگی‌اش گفت:
- بچه پایین باخت نمی‌ده.
‌تندیس اما کتاب را بیرون آورد و مقابل صورتش گرفت. از سردرگمی نگاهش ریز و دهانش تقریباً کج شده بود. جلد سفید کتاب، طرح دو پرنده‌ی رنگین با بال‌های باز داشت. آن دو پرنده یک دانه انگور سبز به منقار گرفته بودند. تصویری ساده و لطیف، که در آن کوچه باران‌زده جان داشت.
انگشت‌های تندیس آرام روی نام طلایی کتاب کشیده شد؛ گویی حرارتِ حروف را لمس می‌کرد.
- مرهم قلب.
الهام که از دست پیکانش کلافه بود، با بی‌حوصلگی سرش را برگرداند و گفت:
- مطمئنی تو ساکه پوله؟ نکنه همش از این آت‌ و آشغالا باشه؟
پشت کلامش نمیچه گاز داد. تندیس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #18
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #19
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا