- تاریخ ثبتنام
- 25/1/22
- ارسالیها
- 408
- پسندها
- 3,683
- امتیازها
- 16,913
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #11
نظر گرداند به سوی عکس دوم، همان مرد در کنار یک دختر و... هنوز چشم از قاب برنگرفته که صدایی از پشت سر، بُرنده و محکم فضا را شکافت.
- مادر، برای صبحانه بیدارم نکنید… شب بخیر.
صدای پر هیبت همان مرد بود. جمله سادهاش، چنان سیلی بر کنجکاویِ دختر کوبید، که بیاختیار عقب رفت، نفسش یخ زد، و دلش گفت:
«اخر سرت رو با این فضولیت به باد فنا میدی.»
حیران و بیقرار، یک دور کامل به دور خودش چرخید.
در کمدِ لباسهای مرد سنگر میگرفت؟
نه… نه. خطرش زیاد بود. اگر مرد تصمیم میگرفت لباس عوض کند؟ اگر در را باز میکرد و یک جسم مچاله میان لباسهایش میدید؟
سایهی بلند مرد که روی دیوار اتاق افتاد، این دست آن دست کردن را فراموش کرد. بیدرنگ روی زمین خوابید؛ تصمیمی غریزی، از سر ترس. تخت ارتفاع زیادی نداشت، اما در...
- مادر، برای صبحانه بیدارم نکنید… شب بخیر.
صدای پر هیبت همان مرد بود. جمله سادهاش، چنان سیلی بر کنجکاویِ دختر کوبید، که بیاختیار عقب رفت، نفسش یخ زد، و دلش گفت:
«اخر سرت رو با این فضولیت به باد فنا میدی.»
حیران و بیقرار، یک دور کامل به دور خودش چرخید.
در کمدِ لباسهای مرد سنگر میگرفت؟
نه… نه. خطرش زیاد بود. اگر مرد تصمیم میگرفت لباس عوض کند؟ اگر در را باز میکرد و یک جسم مچاله میان لباسهایش میدید؟
سایهی بلند مرد که روی دیوار اتاق افتاد، این دست آن دست کردن را فراموش کرد. بیدرنگ روی زمین خوابید؛ تصمیمی غریزی، از سر ترس. تخت ارتفاع زیادی نداشت، اما در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر