• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غریب کوبه | میم.فا کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
غریب کوبه
نام نویسنده:
میم.فا.اصل
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 5791
ناظر: @پاییز پنهان


خلاصه: جلو در عمارت حبیب‌الله خان ارجمند، پیر و مرشد و نوباوه می‌آمدن برای دعای خیر؛ اما آن شبِ بارانی زنی غریب آمد برای دزدیدن گوهرهایش!
شاید با قضاوت زیر لب بگویید:
« این وسط‌‌ مسط‌ها نفرین یتیمی یقه‌اش را گرفته.»
منتها همان زنِ شبرو، جواب تمامی دعاهای خیری‌ست، که برایش می‌خوانند... .
-----------------------------------------------------------
در خصوص معنی عنوان رمان:
کوبه‌ها نشانه‌ای از فرهنگ ایرانی بر درهای روزگار قدیم است. درهای ورودی حیاط‌ها در بافت قدیم با نقش و نگارهای مختلف، کوبه‌های برنجی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
چند خط از نویسنده:
نمی‌دونم چندم اسفند، تو کدوم روز جنگ، زیر چند تا موشک و انفجار ایده این قصه زد به سرم.
خیلی داستانای قوی‌تری داشتم برای نوشتن؛ ولی تصمیم گرفتم« غریب‌کوبه» رو بدون حساسیت و ریزبینی بنویسم تا فقط ذهنم آزاد بشه.
پس بیاین این ماجرارو فقط به عنوان سرگرمی دنبال کنیم. البته عجله‌ای نیست، شاید یهو جدی شد!
با تموم بدی و خوبی‌ها، منتظر نظراتتون هستم
.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقدمه:
دخترک برای همه غریبه بود؛ انگار از مریخ سقوط کرده، افتاده وسط زمینی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد با او هم‌ زبان باشد.
آدم‌ها را می‌دید و در دلش می‌گفت: «خب، آدم‌اند دیگر؛ هر کدام دنبال هم‌ قبیله...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
بنامت گشایم کنون دفترم
که بی‌نام تو در سخن ابترم
خداوند جان و خدای رحیم
که از ذره‌ای در برش کمترم
کریما عنایت نما بنده‌ام
چو لطفت نباشد ز خس بدترم

سید محمد میر هدائی

-------------------------------------------------------
فصل اول: یک سرخ‌ خال‌دار، برای یادگاری

هوا بوی خاک نم‌خورده و نسترنِ پیرِ باغچه را می‌داد؛ رایحه‌ای غلیظ و وهم‌آلود که با هر نفس، سنگینی شب را به ریه‌ها می‌کشاند. آسمان، کاسه‌ی سیاه بی‌ستاره‌ای است که بی‌حوصله، سرمه‌ی کهنه‌اش را بر سر شهر پاچیده. هیچ نوری، هیچ امیدی؛ فقط سیاهیِ مطلق.
تندیس، غرق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
نوای« تق» سکوت سنگین عمارت را شکافت. زن کلید برق را زده بود. نور لوسترهای برنجی، تاریکی مطلق را درید و وهم‌انگیزترین گوشه‌های عمارت را در روشنایی غرق کرد. تندیس، که بیش از یک ساعت در این سیاهی خفه‌ کننده نفس کشیده بود، با برخورد ناگهانی نور، چشم‌هایش را به هم فشرد. سوزش تند آن‌ها حتی اشکش را هم در آورده بود.
- الان دیگه بهتر شد، مگه نه حبیب جان؟
صدای زن، سرحال و پر از رضایت کاذب، در فضا پیچید. تندیس، در حالی که با آستین بارانی پلک‌هایش را مالید، در دل پاسخ داد: «خدا لعنتت نکنه، زن! شاید یه دزدی تو خونت باشه، چرا این‌جوری شبیخون می‌زنی؟»
پاهای برهنه‌اش، که سرمای خوشایند سرامیک‌ها را حس می‌کرد، ناخودآگاه عقب رفتند.
صدای آشنای تکان خوردن دسته کلید از طبقه پایین شنیده شد، پشت سرش، غلظت صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
- وا، آقا حبیب‌الله!
طهورا با صدایی که تلاش می‌کرد بغض نداشته باشد ادامه داد.
- مگه چیزِ بدی گفتم که صداتون این‌طور بالا میره؟ معلومه دلتون از جایِ دیگه‌ای پُره‌ ها!
میان حریم آن‌ها گیر کردن عاصی‌اش کرده بود. پشتِ سرش را به ستون کوبید و ساق دستکشش را کنار زد تا ساعت مچی‌اش را چک کند. لعنت به همه‌ی این‌ها! الان باید غرقِ بافتنِ لباسِ صورتیِ عروسکش می‌شد، نه این‌که جان بکَنَد و کشمکش‌های این زن و شوهرِ یخمکی را تاب بیاورد.
- طهورا خانم، خودت خوب می‌دونی این اعصابِ من از کجا ضعیفه، پس دیگه ضعیف‌ترش نکن.
حبیب‌الله خان کُتِ مجلسی‌اش را از تن بیرون آورد، گویی بارِ سنگینی را بر دوش می‌کشید. همان‌جا شکست‌خورده، روی کاناپه‌هایِ سنتیِ پذیرایی، دراز کشید و آرنجش را بر چشمان میشی‌اش گذاشت؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
چیزی مشخص نبود. پس از بالای پلکان، دیوانه‌وار بیشتر به داخل پذیرایی خم شد. فقط بخشی از سالن مقابل عنایتش قرار داشت. همان‌قدر که کافی باشد تا دو پیکر مردانه در ورودی هویدا شوند.
آن‌که موهای سرش را با تیغ صفر زده و پیراهن کرم به تن دارد، محمدحماد است؛ کوچک‌ترین پسر خانواده، با چشمانی که هنوز خامی‌شان ته‌نشین نشده.
کنارش، ‌آقا حسام‌ ایستاده؛ مردی بلندبالا با چهره‌ای استخوانی و اخمی که گویا از کودکی با او زاده شده است. نخستین پسر ارجمندها و یخ‌تر از سایه‌ی همان ستون‌هایی که تندیس پشتشان پنهان بود.
زبانش را بی‌اختیار روی لبِ خشکیده‌اش کشید و چشم‌ها را تنگ‌تر کرد تا بتواند دقیق‌تر در چهره‌هایشان بخزد.
- کلید اتاقم حاضر شده؟
صدا، این‌بار خشک و حساب‌ شده در فضا پیچید.
نه پرسشی، بلکه امری آرام با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
سلام و درود و مهر.
با صدای اذان سومین پارت امروز و می‌ذارم.
به طور ناگهانی شد سه‌ تا، حالا ببینیم در ادامه چند تا میشه⁦(⁠。⁠♡⁠‿⁠♡⁠。⁠)⁩

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اکنون آن پله‌های بی‌فرش، در زیرِ پاهای بیگانه‌ی دختری لمس میشد. دختر با شنیدنِ قدم‌هایی سنگین و نزدیک‌ شده، وحشت‌زده از نرده‌ها عقب پرید.
نظر به اطراف چرخاند. تابلوهایِ خوش‌نویسی، گلدانِ قد دراز و جارو برقی… همه چیز بود، جز راهِ گریز.
درِ نیمه‌ بازِ روبه‌رو، مثل چشمی بیدار، پلک می‌زد. دل را زد به دریا، روی نوکِ انگشتان دوید و خودش را داخلش انداخت. همان دم، خیسی ناگهانی کف‌ پاهای برهنه‌اش مثل سوزی گذرا از پا تا دلش دوید. آهی بی‌اختیار از لبش گریخت.
دستشویی بود! خیس، تاریک و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
- بسه، بسه. از من چه انتظاری داری محمدحماد؟ برم به دختری که اسم پسرم روشه بگم نمی‌خوایمش؟
طهورا خانم گونه‌اش را چنگ زد.
- محمد حماد، مادر زبون به دهن بگیر مگه نمی‌بینی آقات ناخوشه؟
دندان‌های تندیس روی هم چفت شد. کمرش را خم کرد، ساک را برداشت. پارچه‌‌اش خیس و کثیف شده بود، حرص در وجودش جوش می‌زد؛ از‌ خانواده‌‌ای که کوچک‌ترین جرقه‌شان به آتش تبدیل می‌شد.
نفسی بلند کشید و با فوتی عصبی بیرون داد.
ناگهان برق دستشویی روشن شد؛ چنان دنیا از وحشت دور سرش چرخید که دیوار را چنگ زد تا زمین نیوفتد.ساک را بدون توجه به کثیف بودنش به سینه فشرد. در آینه مربع شکل مقابل، چهره رنگ و رو پریده‌اش را می‌دید. انتظارش را می‌کشید، دری که پشتش بود به داخل بازشد. با گاز گرفتن لب، خودش را به دیوارسرد سرامیکی چسباند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
407
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #10
چراغ تازه روشن شده، اجازه می‌داد چشمانش همه جا را زیر ذره‌بین بگیرد. مثلاً داخل دستشویی‌شان هم یک در دیگر وجود داشت!
عمارت ارجمند، هم‌چون هزارتویی دیوانه‌وار، پر راز بود. دخترک داشت فکر می‌کرد آن در به کجا ختم می‌شود که مرد، با پاهای نیمه‌جان، همان سو رفت؛ بی‌آن‌که بداند زنی پشتِ سرش نفس می‌کشد.
تندیس در دلش شمارد.
«یک، دو، سه... »
همان که مرد درِ بی‌سر و ته را هُل داد و درونش رفت، تندیس با جهشی تند، به بیرون از دستشویی پرتاب شد؛ مثل پرنده‌ای که از قفس گریخته باشد.
از طبقه‌ی پایین، دیگر هیچ صدایی از دعوا نمی‌آمد.
سکوت، حکم‌ فرما شده بود.
از جلوی اتاقِ مرد گذشت تا برسد به پله‌ها؛
ولی درِ نیمه‌ بازِ اتاق، دست گذاست روی فضولی تندیس، روی پاشنه چرخید؛ قدم‌ها را آرام برداشت. حالا از نزدیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا