• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته ناگفته های او |معصومه بهرامی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع معصومه بهرامی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 51
  • کاربران تگ شده هیچ

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #1

به نام خالق هستی

نام اثر: ناگفته هایِ او
نام نویسنده: معصومه بهرامی
مقدمه:
شرح حالش را با شعر آغاز میکند
این شعر تمامِ اوست.
یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه اَبرم
تلفیق غَـم و شادی و دلتنگی و صَبــرم...


این دلنوشته روایت درد ها و غم هاو شادی ها و ترس هاو زندگی اوست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Your Pluto

نو ورود
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/21
ارسالی‌ها
3,347
پسندها
17,760
امتیازها
46,873
مدال‌ها
33
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

IMG_1050.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Your Pluto

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
***
تمامِ او

نمیدانم از کجا آغاز کنم این برگ برگ زندگی را.
من از کودکی اورا میشناسم؛
همیشه ی خدا لبخند میزند، اما خدا میداند که در دل او چه می‌گذرد؛
آنقدر که همیشه خودش را خوشحال نشان میدهد
بعضی اوقات اطرافیانش احساس میکنند که او دیوانه، یا شایدم شیرین عقل است!
میدانی چرا؟ چون زیادی باهمه خوب است!
اما بعضی اوقات با حضورش حال همه را خراب میکند...
با حرف هایی که میزند و منظوری ندارد،
خودش را در کنج خانه حبس میکند جایی که کسی اورا نبیند و با خودش حرف میزند:
" ای کاش نبودم!
اگر من نبودم همه مسرور بودند!
شاید، کسی مرا دوست ندارد."
اما نه !
من میدانم همه اورا دوست دارند؛
این حرف ها از فکر آشفته و افسرده او زبانه میکشند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
***

ذهن آشفته

امان از ذهن آشفته، که از کودکی رهایش نمیکند؛
اما امید دارد که روزی میرسد
فردی در راهش سبز شود که اورا از این فکر های
بیهوده نجات دهد.
اما خودش هم کاری نمیکند،
که از تنبلی و دیگر خلقیات بدش نجات پیدا کند.
میگوید،همه چیز به سرنوشت مربوط است...
یا شایدم قسمت!
ایضا فقط برای چیزی تلاش میکند که آن کار را دوست بدارد.
مادرش همیشه به او میگوید:《
دخترم درست را بخوان به خدا،آدم تا درس نخواند به جایی نمیرسد!
صدا به کار هیچکس نمی آید،قشنگ است اما با آن چه میتوان کرد...
تو اول باید درست را بخوانی در کنارش هم میتوانی به گویندگی ات هم برسی!
من خودم پشتت می ایستم.》


 
آخرین ویرایش توسط مدیر

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
مادر مدرس زندگی

او حتما به اصرار خود،باید مادرش در همه جا با او باشد؛زیرا از همه چیز میترسد!
با اینکه تقریبا سنش به سن قانونی رسیده اما هنوز دوست ندارد خودش تنهایی جایی برود زیرا احساس میکند؛
ممکن است اشتباهی از او سر بزند که دیگر نشودآن را جبران کند.
گرچه حواسش به خودش هست،در میان گرگ های انبوه جامعه.
و ایضا همه افراد شبیه هم نیستند بعضی ها گویا
برای امتحان الهی آفریده شده اند.
خداراشکر،او در این امتحانات تا حالا پیروز شده است.

چون بر این باور است که امام زمانش اورا میبیند!
به جز این خودش هم باعث کسر شانش میشود نگاهش به نگاه نامحرم بیافتد.
بگذریم از این سخن ها من خوشم نمی آید زیاد از کسی تعریف کنم!

میدانی چرا او اعتقاداتش اینگونه شده؟
به این علت،
روزی هنگامی که او کلاس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
طَرد

او از خودش خوشش نمی آید و همیشه خود را سرزنش میکند،که چرا من در این دنیا زاده شده ام که هیچ خلقیات خوبی ندارم!ای کاش نبودم!اگر نبودم همه مسرور بودند!
چرا باید برای بقیه زندگی کنم.
چرا باید همیشه دنبال راضی کردن بقیه باشم،که دست آخر بگویند:《تو خودشیرینی!
این انصاف است،این انصاف نیست!
پس کجاست این انسانیت!
چرا نمی بینید من چگونه تلاش میکنم!
خسته ام و نمیخواهم باشم!
من همینم که هستم،اگر میخواهید به پذرید واگر نمی خواهید روزتان خوش!》
من به او میگویم:《این ها از سن نوجوانی سرچشمه میگیرد.رفتارت،گفتارت،همه چیزت.
چرا این گونه باخود میکنی؟
چرا؟!》
او فقط گریه میکند،گریه...گریه!
او دوباره میگوید:《خسته ام از اینکه نه خداوند و نه هیچکس مرا نمی بیند.
دیگر به خرخره ام رسیده.
تو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
انتظار

***
امان از انتظار که بدترین و سخت ترین کاری ست که انسان به دوش می کشد.
او هم همیشه به این بیماری مبتلا ست.
به چشم دوختن به آسمان شب و گریه و زاری کردن که ای خدا توکه در جایگاه حق نشسته ای مرا یاری کن.
یاری ام کن از این گمراهی ، تنهایی ، خستگی.....
چه بگویم که هرچه بگویم از دردش کم نمی شود!
می خواهم آنقدر از ناامیدی هایش،درد ها،غم هایش بگویم تا شاید به لبخند واقعی برسد!
انتطار هر فردی متفاوت است؛بعضی ها با انتظار به امید بیشتری میرسند،اما او کلا با همه ی افراد متفاوت است او وقتی زیاد انتظار چیزی را میکشد بیشتر ناامید میشود!
شاید خنده دار باشد به انتظار نشستن یاری از سوی خدا.
آنقدر که اورا از پای در آورده که میگوید:《 ای کاش،نطفه هم نبودم هیچ چیز نبودم!انسان بودن در این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
فریاد

******
او را میبینم که دوباره گوشه ای در خود غرق شده است.
غرق در غم،غم از دست دادن ایمانش و پسر عمویش.
اورا از درون نابود کرده است!
نابوده نابود!
دلش برایش تنگ شده است.
میدانم چون از چهره اش معلوم است.
دلش میخواهد فریاد بزند،اما دوست ندارد کسی صدایش را بفهمد.
هیچوقت دوست ندارد کسی احساساتش را ببیند.
چون احساس میکند،ضعیف دیده میشود.
اما واقعا هم همه جا دیده میشود چه در دنیای واقعی،چه در دنیای مجازی!
او همیشه فریادش را در درونش انجام میدهد.
وقتی فریاد میزند،احساس میکند خدایش رو به رویش نشسته است و اورا دلداری میدهد.
دوست دارد تمام رفته هایش باز گردند.
اما من به جایش در این برگه از زندگی اش فریاد میزنم!
فریاد میزنم از داد بی دادی اش!
از دردش!
از ناگفته هایی که هیچوقت به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #9
مرگ

******
او پایانش را احساس میکند؛همچون احساساتی دیگر که به حقیقت پیوست.
هنگامی که کسی شبیه به خودش را دید،فهمید دیگر جانی برایش نمانده است.
خانواده اش با آن کسی که شبیه اوست خو گرفته اند.
پس میتوانند بعد از او دوری اش را تحمل کنند.
او از این اتفاق خوشحال است.
که میتواند حداقل آن دنیا در کنار خداوندش باشد،شاید کمی دورتر،دورتر!
او را میبینم که به آن بچه نگاه میکند.
بغضش میگیرد.
اما اورا مانند بقیه ی ابر هایی که در گلویش گیر کرده بودند را می بپوشاند.
کمی از هیاهو فاصله میگیرد،و خودش را در برگه ای دیگر از زندگی اش حک میکند.
نمیدانم کی این شمع خاموش میشود.
اما میتوانم جلوی این باد تند بایستم.
ولیکن من قدرت زیادی ندارم،شاید خداوند بتواند به امیدش بیفزاید!
او پشتیبانی بزرگ برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

معصومه بهرامی.

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
25/7/25
ارسالی‌ها
31
پسندها
252
امتیازها
1,090
مدال‌ها
2
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #10
اَسیر در بند خویش

*******
او مانند پرنده ایست که خودش را اسیر غصه و گذشته اش کرده است.
گذشته ای نیمه تاریک و بدون ایمان.
این مسئله دلش را گرفته است.
من از او می پرسم که چرا برای گذشته ات خودت را سرزنش میکنی؟
او می گوید:《
می شود دلت بگیرد و اسیر غصه ها شوی؟
و در سایه ها بمانی و درگیر سایه های اندوه شوی و دلت بخواهد فریاد بزنی اما از ترس ریزش اشک غمگین و بی صدا خودت را نشان دهی!》
سخنانش قلبم را سوزاندند.
خیلی سنگین بودند.
نمی دانستم چگونه جوابش را بدهم.
خاموش شدم و به آسمانِ انتظارش خیره شدم.
بعضی اوقات باید حواسم به زبانم باشد که با سخنی دل کسی را نرن جانم.

 
عقب
بالا