• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌‌های اسنژانا | آیان و امین کاربران انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ayana
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 809
  • کاربران تگ شده هیچ

Ayana

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,565
پسندها
29,511
امتیازها
61,873
مدال‌ها
60
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #11

نامهٔ شماره شش
به تاریخ: 2 ژانویه 1943
***
ولودیای عزیزتر از جانم؛
این نامه را از رودخانه کامنکا برایت می‌نگارم. چه بگویم؟ تو نیستی و من از غم عشقت شاعرتر می‌شوم. هدیه‌ات، این درد، چه فرخنده است که از این مبارک‌تر چیزی نیست. تمام تلاشم را به کار گرفته‌ام، که روز دیگری را دوام بیاورم. دروغ چرا؟ همیشه دوام می‌آورم، حتی بدون تو. به هرچه مرا به زندگی بند کند چنگ می‌زنم، گویی به فانوسی در قعر خاموشی آب‌ها. خوش باد روال جاری این روزها که در من امید می‌دمند.
خانه‌های چوبی با پنجره‌های کنده‌کاری شده؛ درست از جنس دیوارهای درونم. می‌پرسی چه دیواری؟ می‌گویم پرسش مبهمی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ayana

amın

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
59
 
تاریخ ثبت‌نام
6/1/22
ارسالی‌ها
19,885
پسندها
84,739
امتیازها
96,979
مدال‌ها
192
سن
18
  • مدیر
  • #12
نامه شماره پنج، ولادیمیر
به تاریخ: 3 ژانویه 1943
***
ژانای نازنینم،
چقدر ساده است نوشتن اینکه دلم برایت تنگ شده و چقدر تضاد دارد تحمل این حقیقت. هر بار که نامت را روی کاغذ می‌نویسم، انگار چیزی در سینه‌ام ته‌نشین‌ می‌شود. می‌ترسم… از این‌که شاید فرصت دیدار دوباره‌ات را هرگز نیابم. می‌ترسم از این‌که عشق، همین باشد: دویدن به‌دنبال سایه‌ای که هرچه نزدیک‌تر می‌شوی، دورتر می‌رود.
تو را دوست دارم و همین دوست‌داشتن مرا فرو می‌برد. زندگی دور از تو وزنی ندارد؛ تنها پوسته‌ای‌ست که با آن از ساعتی به ساعت دیگر می‌خزم. خودم را با کاغذ و گلوله سرگرم می‌کنم، اما هیچ‌کدام نمی‌توانند جای خالی‌ات را پر کنند؛ تویی که مرا از نگاهی می‌خوانی، نه دیوارهای نم‌زده‌ی این سنگر.
نمی‌دانم چه بگویم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : amın

amın

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
59
 
تاریخ ثبت‌نام
6/1/22
ارسالی‌ها
19,885
پسندها
84,739
امتیازها
96,979
مدال‌ها
192
سن
18
  • مدیر
  • #13
نامه شماره شش، ولادیمیر
به تاریخ: 10 ژانویه 1943
***
اسنژانا، ماه شب تاریکم؛
برف می‌بارد اما سردی‌اش دیگر در تن نمی‌نشیند؛ سردی را مدت‌ها قبل پذیرفته‌ایم، درست همان‌طور که مرگ را.
تا چند ساعت آینده حلقه‌ی محاصره خواهیم زد. فرمان رسیده و هیچ‌کس اعتراضی ندارد. گویی همه آماده‌ی رفتن بودند، فقط منتظر یک اشاره.
امشب در کنار مردانی‌ام که به‌راستی فرشته نیستند و جلاد هم نه. گروهی‌اند از انسان‌های زخمی؛ کسانی که هرکدام چیزی از دست داده‌اند. پدر، مادر، زن، کودک، خانه. هیچ‌چیزی برایشان نمانده جز این جنگ، همین‌که بدانند می‌توانند دوباره ضربه بزنند؛ برایشان کافی‌ست. عجیب است ژانا، در چشمانشان نفرت نمی‌بینی؛ فقط خلأ. آن خلأیی که وقتی همه‌چیز را از آدم می‌گیرند مثل حفره باقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : amın

Ayana

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/7/21
ارسالی‌ها
1,565
پسندها
29,511
امتیازها
61,873
مدال‌ها
60
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #14
نامهٔ هفتم، ولادیمیر
به تاریخ: 11 ژانویه 1943، حوالی پنج عصر
***
اسنژانا، بانوی رویاهایم؛
یازدهمین روز زمستان یخ‌زده است و ششمین ژانویه‌ی در تب و تاب جنگ. در این خانه‌ی کوچک، میان صدای خس‌خس باد و بمباران دوردست هواپیماهای ارتش، به تو می‌اندیشم. پذیرفتن دوری تو سخت‌تر از آن است که در آغاز می‌پنداشتم. دلتنگی اما… دلتنگی را چگونه می‌توان پذیرفت؟
امروز، در بحبوحه‌ی آوار این شهر، پناهگاهی یافته‌ایم. خانه‌ای بود با دو فرزند خندان، با پدر و مادری که گرمی‌شان آفتاب گمشده‌ی ما بود. اکنون همه‌شان رفته‌اند، رفته‌اند تا ابد. و ما… ما در میان خانه‌ی متروکه‌شان، منتظر پایان بمبارانیم. عجیب است، نه؟ این‌که حتی در ویرانه‌ها، می‌توان تصور سپیدی از آینده ساخت. من به چهره‌ی دخترک‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ayana

amın

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
59
 
تاریخ ثبت‌نام
6/1/22
ارسالی‌ها
19,885
پسندها
84,739
امتیازها
96,979
مدال‌ها
192
سن
18
  • مدیر
  • #15
نامهٔ هشتم، ولادیمیر
به تاریخ: 12 ژانویه 1943
***
اسنژانا، نور چشمان من؛
امروز، کابوسم به حقیقت پیوست. میان دود و آتش، میان فریاد و آهن، دو یار دیرینم در یک چشم به هم زدن پر کشیدند. گلوله‌ای گوشم را خراشید، اما انگار روحم را زخمی کرد. خانه‌ای که پناه لحظه‌هایمان بود، اکنون توده‌ی خاکستری بیش نیست. من، در دل تاریک این فاضلاب، میان لجن و گنداب، به تو می‌نویسم. ترس… ترسی که مدت‌ها گمان می‌کردم از آن رها شده‌ام، دوباره چون ماری بر جانم چنبره زده. ترس از نرسیدن. ترس از ندیدن دوباره‌ات!
دستانم یخ‌زده، اما میل گرفتن دوباره‌ی دستانت، شعله‌ی دلم را روشن می‌کند. دلم می‌خواهد در آغوشت باشم، آن‌قدر که حتی این فاضلاب متعفن هم برایم رنگ بهشت بگیرد. آیا روزی دوباره آن گرما را حس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : amın

amın

پرسنل مدیریت
مدیر تالار سرگرمی
سطح
59
 
تاریخ ثبت‌نام
6/1/22
ارسالی‌ها
19,885
پسندها
84,739
امتیازها
96,979
مدال‌ها
192
سن
18
  • مدیر
  • #16
نامهٔ نهم، ولادیمیر
به تاریخ: 13 ژانویه 1943
***
اسنژانا، ای تنها ستاره درخشان تاریکی‌هایم؛
امروز، انگار از مردگان برخاستم و به زندگی بازگشتم. میان آن دوزخ سوزان، جایی که بوی باروت و خون، مشامم را می‌آزرد و صدای انفجارها، گوش‌هایم را کر کرده بود، ناگهان نوری درخشید. ارتش سرخ! آن‌ها مرا زخمی یافتند. از میان آن همه مرگ و نابودی، دستانم را گرفتند و به مکانی امن کشاندند. هوای تازه، گرما… و آرامشی که به گمانم دیگر از یاد برده بودم؛ اما این آرامش، مانند آرامش پیش از طوفان بود.
«دیمیتری» و «ایگور». نامشان هنوز در ذهنم حک شده. لحظه‌ی آخر، چشمانشان… پر از ترس، پر از تقاضای کمک. لبریز از فریاد می‌نمایاندند و من، ناتوان. ناتوان از نجاتشان. این بارِ پر وزن گناه بر شانه‌هایم سنگینی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : amın
عقب
بالا