• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کدِ قتل | مهتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahta138
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 264
  • کاربران تگ شده هیچ

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
کدِ قتل
نام نویسنده:
مهتا راد
ژانر رمان:
پلیسی، عاشقانه، معمایی
کد رمان: 5794
ناظر: @vida1

خلاصه رمان :
داستان درباره‌ی دختریه به اسم هوران که کارآموز کارآگاهیه. اولین بار که می‌برنش سرِ صحنه‌ی قتل و جنازه رو می‌بینه، حالش بد می‌شه و از اون به بعد گوشه‌گیر و تو خودش می‌مونه. خانواده‌اش فکر می‌کنن افسردگی گرفته و برای کمک، می‌برنش پیش یه روان‌شناس؛ اما کسی خبر نداره این آدم اصلاً روان‌شناس نیست؛ یه بیمار فراری از تیمارستانه که با هویت جعلی خودشو جا زده. کم‌کم هم مشخص می‌شه که اون بیشتر از حد معمول درباره قتل‌ها می‌دونه…طوری که هوران شروع می‌کنه به شک کردن به این‌که شاید حضورش کنار اون اصلاً اتفاقی نبوده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,124
پسندها
23,512
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000031967.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
گاهی، تاریکی معنایی عمیق‌تر از شب دارد.
گاهی، سکوت، سرآغازِ طوفانی است که در راه است.
و گاهی، تنها یک کد، کلیدِ گشودنِ درهای بسته است… .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
فکر می‌کردم قراره مثل بابا یه کارآگاه خفن بشم، ولی همین اول کاری، تازه کارآموز بودم که کم آوردم. اون صحنه قتل شده بود کابوس شب و روزم، واقعاً وحشتناک بود. ولی من به بابا قول داده بودم که مثل خودش نترس باشم و حقیقت مخفی پرونده‌ها رو پیدا کنم. آخه چطوری؟!
انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی شب شد. با صداهایی که از بیرون اتاقم اومد، فهمیدم اهورا و حلما اومدن خونه. حتماً مامان دوباره داره حال داغون منو براشون تعریف می‌کنه.
از جام پاشدم، خواستم چراغ اتاقم رو روشن کنم که صدای در اتاق اومد:
- بیا تو.
مثل همیشه، خواهر دلسوزم بود که اومده بود حرف بزنه.
- هوران، نمی‌گی چته؟ ما نگرانیم!
- هیچی بابا، فقط یکم اعصابم خورده. یه کم بگذره، به کارم عادت کنم، خوب می‌شم.
- مگه تو دوست نداشتی معمار بشی؟ پس چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
یهو خوابم برد، اما چه خوابی! انگار تو یه کابوس گیر افتاده بودم. پسری بود، با یه صورت که اصلاً معلوم نبود کیه، اما داشت پدرم رو خفه می‌کرد. یهو چشمش افتاد به من، انگار من رو شناخته بود و مستقیم اومد سمتم. همین‌طور که داشتم فرار می‌کردم، پام گیر کرد به یه چیزی و محکم افتادم زمین. درست همون لحظه که داشت بهم می‌رسید، با صدای بلند از خواب پریدم. تمام بدنم خیس عرق بود و قلبم داشت از جا کنده می‌شد. خدای من! این دیگه چه خوابی بود؟
گوشیم رو چنگ زدم، دیدم ساعت ۱۲ ظهره. پیام از حلما اومده بود. بازش کردم. «سلام هوران. امین از ماموریت برگشته بود، رفتیم خونه. خواستم بگم ساعت ۵ عصر برو اون آدرس: زعفرانیه، نبش کوچه یاسمن، پلاک ۱۲، طبقه سوم، واحد ۱۰.»
وای خدای من! از این سر شهر، اونم تازه بعد از کلی گشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
با خودم گفتم: «حالا تا قبل از اینکه برم دفتر استاد، یه سر به خانم شایان بزنم.» شایان فامیلیشه، اسمش فریباست. یکی از همکارای بابا بود تو اون پرونده. اما نه، الان وقت خوبی نبود. اگه الان می‌رفتم، حتماً نمی‌رسیدم به کار استاد. برای همین پشیمون شدم.
تا رسیدن به دفتر دکتر، سعی کردم اصلاً فکر نکنم. وگرنه فکرای خوبی نمی‌اومد تو ذهنم و خودم رو اذیت می‌کردم. یادمه بابام همیشه عاشق کارش بود، برعکس مامانم که می‌گفت: «با اینکه فقط یه کارآگاهی، ممکنه آخر سر جونتو فدای کارت کنی!» البته مامان من خودش یه خانم معلم، همیشه هم می‌گه عاشق بچه‌هاست و برای همین معلم ابتدایی شده. خودش می‌گه چون عاشق آرامشه، معلم شده. اما مگه معلما از دست بچه‌ها آرامش دارن؟
سر یه چراغ قرمز وایستادم که دیدم یکی از این بچه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
خاله رفت و من نشستم تو حیاط و به زمانی فکر کردم که یه روزی من و آرمان و سهراب و اهورا و نازی اینجا بازی می‌کردیم. اما الان همه‌مون پی کار و زندگی خودمونیم و سال تا سال‌ام همو نمی‌بینیم. با صدایی که از کنار گوشم بلند شد، از جا پریدم:
- حالا دیگه حتی نمیای تو؟
آرمان بود. نمی‌دونستم باید چی بگم. از آخرین باری که دیدمش خیلی گذشته بود. شاید آخرین بار موقع عروسی‌اش بود و با حسرت نگاش می‌کردم. البته بعد دو سال فهمیدم زنش با یه بچه ولش کرد و طلاق گرفت و رفت، چون نمی‌تونست با یه پلیس زندگی کنه.
- سلام. ببخشید، باید برم. اما آخر هفته میام. البته همه باید بیان، چون دستور آقاجونه.
بعد از تموم شدن حرفم، مامان اومد. از پشت سر آرمان اشاره کرد «بیا بریم».
- خب دیگه پسرخاله، خداحافظ.
مامانم هم خداحافظی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
قبل از اینکه کامل بشینه، یه نگاه دقیق بهش انداختم.
ساغر واقعاً دختر خوشگلی بود.
موهای بور، پوست سفید، چشم‌هایی که انقدر عسلی و روشن بود انگار دو تا کاسه عسل پشت حصار پرپشت و فرِ مژه‌هاش قایم شده.
هیکلش لاغر و کشیده بود و از نظر من… .
واقعاً جذاب.
نشست تو ماشین و رو به مامانم گفت:
- سلام حورا جون، خوبی عشقم؟
ساغر واقعاً عاشق مامانم بود و همیشه می‌گفت مامانم رو مثل مامان خودش می‌بینه و اصلاً دوست نداره هیچ‌وقت دلش رو بشکنه.
مامانم با لبخند همیشگیش گفت:
- سلام دختر خوشگلم. من که با دیدن گل روی تو خوبم. تو چی؟ حال دلت خوبه؟
مامان همیشه وقتی می‌خواست حال کسی رو بپرسه می‌گفت “حال دلت چطوره؟” می‌گفت حال جسم معلومه، اما حال دل رو آدما قایم می‌کنن.
ساغر هم رو راست مثل همیشه گفت:
- نه خاله جون…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #9
تنها چیزی که وادارم می‌کرد برم سمت همون جایی که اون زن بود، فقط اون رنگ قرمز لعنتی بود؛ رنگی که انگار قدیمی شده بود و کمی به قهوه‌ای می‌زد. بوی تعفن عجیبی هم ازش می‌اومد… انگار ساعت‌ها کنار یه مرده مونده بود. همون بو تا ته ریه‌هام می‌سوخت.
تا خواستم قدم بردارم، یکی دستش رو گذاشت روی شونم. از جا پریدم و برگشتم که ساغر رو دیدم با چهره‌ی شاد همیشگیش:
- هوری بیا بریم دیگه، آشت یخ می‌کنه ها!
چند ثانیه خشکم زد. بعد دست بردم تو جیبم، سوییچ ماشین رو درآوردم و گرفتم سمتش.
با جدیت گفتم:
- این رو بگیر، تو و مامان برید تو ماشین بشینید. درا رو قفل کنید… اصلاً پیاده نشید.
صدای من اون‌قدر محکم بود که ساغر گیج و منگ فقط سرش رو تکون داد، سوییچ رو گرفت و رفت سمت ماشین، بدون اینکه حتی بپرسه چی شده.
قبل از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #10
دو دل گفت:
- آخه نمی‌خوام مزاحم بشم.
مامان با اخم ملایم و لحن جدی گفت:
- مزاحم چیه دخترم؟ تو عزیز مایی. بعدم هوران راست می‌گه، ما هم تنها می‌مونیم. تو که بیای خیالم راحت‌تره.
ساغر آروم گفت:
- چشم خاله جون… فقط اول بریم خونه‌مون چند دست لباس بردارم.
سر تکون دادم و مسیر رو تغییر دادم سمت خونه‌ی ساغر.
خیابون‌ها خلوت… تاریک… وهم‌انگیز.
کسی نبود، هیچ صدایی نمی‌اومد.
و همیشه حس می‌کردم یکی از همین کوچه‌ها یه روز قراره اتفاق خیلی بدی توش بیفته…
قبل از اینکه برسیم جلوی درِ خونه‌ی ساغر، گوشیِ ساغر زنگ خورد. جواب داد و گفت:
- الو… سلام، بفرمایید.
چند ثانیه گوش داد.
- بله، بفرمایید، خودم هستم.
باز سکوت.
بعد با صدایی که یک‌هو لرز افتاد توش گفت:
- چی؟… الان… الان خودمو می‌رسونم اونجا.
تا تماس قطع شد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا