- نویسنده موضوع
- #11
وقتی وارد بیمارستان شدم، بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده مستقیم خورد تو صورتم. فضای اورژانس همیشه یه جور خاصی سنگینه؛ انگار هر قدمی که برمیداری پر از اضطراب آدمهاییه که اونجا منتظر خبرن. چند نفر روی صندلیهای فلزی نشسته بودن، بعضیا زیر لب دعا میخوندن، بعضیا فقط به نقطهای خیره شده بودن.
من اما حتی فرصت نگاه کردن به اطرافم رو هم نداشتم. مستقیم رفتم سمت پذیرش.
گفتم:
- ببخشید… سهیل سهرابی کدوم بخشه؟ حالش چطوره؟
پرستاری که پشت میز نشسته بود، سرشو بلند کرد و چند ثانیه با دقت نگاهم کرد؛ انگار داشت سعی میکرد اضطراب صورتم رو بخونه. بعد گفت:
- یه لحظه صبر کنید عزیزم، الان نگاه میکنم.
شروع کرد توی سیستم جستوجو کردن. صدای تقتق کیبورد تو اون سکوت سنگین، عجیب بلند به نظر میرسید. هر ثانیهای...
من اما حتی فرصت نگاه کردن به اطرافم رو هم نداشتم. مستقیم رفتم سمت پذیرش.
گفتم:
- ببخشید… سهیل سهرابی کدوم بخشه؟ حالش چطوره؟
پرستاری که پشت میز نشسته بود، سرشو بلند کرد و چند ثانیه با دقت نگاهم کرد؛ انگار داشت سعی میکرد اضطراب صورتم رو بخونه. بعد گفت:
- یه لحظه صبر کنید عزیزم، الان نگاه میکنم.
شروع کرد توی سیستم جستوجو کردن. صدای تقتق کیبورد تو اون سکوت سنگین، عجیب بلند به نظر میرسید. هر ثانیهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر