• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کدِ قتل | مهتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahta138
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 264
  • کاربران تگ شده هیچ

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #21
راه افتادم سمت خونه.
خیابون‌ها کم‌کم خلوت شده بودن، چراغ‌های زرد مثل خط‌های کشیده از جلوی چشمم رد می‌شدن. یه آهنگ آروم گذاشتم فقط که سکوت ماشین اذیتم نکنه… ولی راستش همون آهنگ هم داشت چشم‌هامو گرم می‌کرد.
هر چند دقیقه یه‌بار پلکم سنگین می‌شد، یه‌هو می‌پریدم و پلک می‌زدم که خوابم نبره.
بدنم انگار داشت از کار می‌افتاد.
نمی‌دونم چقدر تو فکر بودم که بالاخره بعد از حدود یه ساعت پیچیدم تو کوچه‌مون.
هنوز درست نپیچیده بودم که صدای آهنگ بلند خورد تو گوشم.
انگار یکی مهمونی گرفته بود.
صدای خنده و موزیک می‌پیچید تو کوچه‌ی نیمه‌تاریک.
سرم رو بلند کردم نگاه کنم کدوم ساختمونه… ولی واقعاً اون‌قدر خسته بودم که حتی حوصله غر زدن هم نداشتم.
فقط ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.
هوا سرد بود و صدای موزیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #22
زیر لب گفتم:
- این دیگه چه وضعشه…؟
چند نفر وسط کوچه جمع شده بودن، سرشونو بالا گرفته بودن سمت پشت‌بام.
یکی داد زد:
- یکی بره بالا بیاره‌ش پایین!
اون یکی زود پرید وسط حرفش:
- ولش کن بابا! خودشه می‌پره، ببین!
همه داشتن حرف می‌زدن، ولی هیچ‌کس قدم جلو نمی‌ذاشت.
چند ثانیه فقط نگاهشون کردم.
هوای شب سنگین بود، یه بوی بارون خشک‌شده تو هوا پیچیده بود.
بعد یه حس عجیب مثل خارش تو قفسه سینه‌ام گفت: «نرو، بی‌خیال شو، بخواب، امروز بس بود دردسر…»
اما یه چیز لعنتی تو دلم نمی‌ذاشت.
رفتم لباس پوشیدم، سریع. در رو باز کردم، زدم بیرون.
کوچه حالا شلوغ‌تر شده بود. چند نفر با تلفن فیلم می‌گرفتن، یکی داشت گزارش زنده برای استوری رد می‌کرد. صدای پچ‌پچ پیچیده بود.
من فقط رفتم جلو، بدون حرف.
در باز ساختمون روبه‌رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #23
- هی!
با تمام توان دویدم جلو.
همون لحظه که داشت سقوط می‌کرد، دستش رو چنگ زدم.
وزنش مثل یک کیسه شن افتاد توی دستم.
یه‌هو کشیده شدم سمت لبه.
پاهام لیز خورد… فقط نوک کفشم گیر کرد به لبه سیمانی.
قلبم کوبید تو گلوم. دندون‌هامو روی هم فشار دادم و گفتم:
- نه نه نه… الان وقت افتادن نیست… نه تو، نه من…!
با همه زورم کشیدمش بالا.
انگار زمان کش اومده بود.
چند ثانیه نبود… یه عمر گذشت.
بالاخره بدن شُل و بی‌وزنش افتاد کف پشت‌بوم.
مثل یه بچه‌ی خوابیده.
بی‌حرکت.
بی‌صدا.
دست‌هام می‌لرزید. نفسم بریده بریده بود.
دستم رفت سمت جیبم تا زنگ بزنم… ولی گوشی نبود.
- لعنتی…!
رفتم لبه پشت‌بوم و داد زدم:
- یکی زنگ بزنه اورژانس!
چند نفر پایین سرشونو آوردن بالا.
یکی داد زد:
- زنگ زدیم! راهه!
نگاهم افتاد به دختره.
نشسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #24
ماشین که آروم آروم می‌اومد جلو، دلم داشت می‌کوبید.
نمی‌دونم چرا انقدر مضطرب بودم.
شاید چون بالاخره یکی از خودم داشت برمی‌گشت.
ناخن‌هامو فرو کرده بودم تو کف دستم.
حتی حواسم نبود دارم پوست دستمو خط می‌ندازم.
ماشین جلوی در ایستاد.
چراغ‌ها خاموش شد.
در که باز شد و اهورا یه پاشو گذاشت بیرون، دیگه صبر نکردم.
دو قدم دویدم جلو و خودمو پرت کردم بغلش.
محکم.
خیلی محکم.
انگار اگه ولش کنم دوباره غیب می‌شه.
صورتم چسبید به شونه‌ش.
همون بوی همیشگی… یه بوی ساده، ولی امن.
یه بوی «همه‌چی درست می‌شه».
گونشو بوسیدم و صدام لرزید:
- وای داداشی… دلم برات تنگ شده بود… .
اهورا خندید. همون خنده‌ای که همیشه نصف استرسمو کم می‌کنه.
- منم فنچ خانم… .
یه‌هو عقب کشیدم و اخمامو جمع کردم.
- نخیر! اصلاً هم دلت تنگ نشده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #25
صبح که چشم باز کردم، چند ثانیه طول کشید بفهمم کجام.
سقف سفید اتاق.
نور کم‌رنگی که از لای پرده می‌خزید تو.
صدای دور ماشین‌ها.
همه‌چی عادی بود.
ولی ته دلم یه چیزی سنگین بود.
یه جور دلشوره‌ی بی‌اسم.
از اون حس‌ها که هنوز کامل بیدار نشدی، ولی مغزت می‌دونه یه چیزی منتظرته.
چند لحظه پلک زدم.
بعد یهو مثل برق گرفتگیا یادم افتاد.
مشمبا.
همون مشمبای سیاه که استاد رشادتی دیشب داد دستم.
نگاهم ناخودآگاه چرخید سمت گوشه اتاق.
اونجا بود.
کنار کمد، یه‌جوری افتاده بود که انگار خودش هم حال و حوصله صاف وایسادن نداشته.
یه گوشه‌ش تا خورده بود و نور صبح افتاده بود روش. چین‌های پلاستیک برق می‌زد.
ظاهرش هیچی نداشت.
یه مشمبای معمولی.
ولی نمی‌دونم چرا از همون فاصله حس می‌کردم تو دلش یه چیزی خوابیده که قراره زندگیمو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #26
یه نفس عمیق کشیدم و اولین برگه رو باز کردم.
بالای صفحه با حروف درشت نوشته بود:
«گزارش ارزیابی و دستور بستری روان‌پزشکی»
اخمام خودبه‌خود رفت تو هم.
روان‌پزشکی؟
تو پرونده‌ی کارآموزی من؟
یه کم جلوتر خم شدم و شروع کردم خوندن.
اولش عادی بود. همون لحن خشک اداری:
«ارزیابی اولیه…»
«بررسی وضعیت رفتاری…»
«نتیجه مصاحبه…»
چیز خاصی نداشت.
اما هرچی پایین‌تر می‌رفتم، کلمه‌ها سنگین‌تر می‌شدن.
«بی‌ثباتی رفتاری شدید.»
یه لحظه مکث کردم.
ادامه دادم.
«خنده‌های ناگهانی در موقعیت‌های نامتناسب.»
تصویر یه آدم که وسط یه موقعیت جدی بی‌هوا بخنده، تو ذهنم شکل گرفت.
«واکنش‌های هیجانی کنترل‌نشده.»
گلوی خودمو صاف کردم.
«رفتارهای تهاجمی نسبت به اطرافیان.»
ضربان قلبم یه درجه رفت بالا.
«تمایل به فریب دیگران در جریان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #27
چرا استاد رشادتی این گزارش رو داده بود دست من؟
هنوز همون‌طور خشک نشسته بودم و به جای خالی اسم خیره شده بودم که یه دفعه گوشی‌م زنگ خورد.
صدای زنگ تو سکوت اتاق مثل یه ضربه پیچید.
یه جوری جا خوردم که نزدیک بود برگه از دستم بیفته.
همون لحظه صدای دیگه‌ای هم اومد.
قدم.
روی پله‌ها.
خش.‌.‌. خش… خش… .
کسی داشت می‌اومد بالا.
چند ثانیه طول نکشید تا مغزم بفهمه کیه.
اهورا.
قدم‌هاشو خوب می‌شناختم. یه جور خاص راه می‌رفت، آروم ولی محکم.
قلبم همون لحظه چنان کوبید که حس کردم داره می‌کوبه به دنده‌هام.
لعنتی.
بدون اینکه حتی نگاه کنم ببینم کی پشت خطه، سریع خم شدم روی کاغذها.
انگشت‌هام از استرس درست کار نمی‌کردن.
یه برگه از دستم لیز خورد و افتاد زمین.
«لعنت…»
سریع خم شدم، برداشتمش، بقیه رو جمع کردم.
کاغذها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا