• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کدِ قتل | مهتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahta138
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 64
  • کاربران تگ شده هیچ

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
کدِ قتل
نام نویسنده:
مهتا راد
ژانر رمان:
پلیسی، عاشقانه، معمایی
کد رمان: 5794
ناظر: @SARA_H

خلاصه رمان :
داستان درباره‌ی دختریه به اسم هوران که کارآموز کارآگاهیه. اولین بار که می‌برنش سرِ صحنه‌ی قتل و جنازه رو می‌بینه، حالش بد می‌شه و از اون به بعد گوشه‌گیر و تو خودش می‌مونه. خانواده‌اش فکر می‌کنن افسردگی گرفته و برای کمک، می‌برنش پیش یه روان‌شناس؛ اما کسی خبر نداره این آدم اصلاً روان‌شناس نیست؛ یه بیمار فراری از تیمارستانه که با هویت جعلی خودشو جا زده. کم‌کم هم مشخص می‌شه که اون بیشتر از حد معمول درباره قتل‌ها می‌دونه…طوری که هوران شروع می‌کنه به شک کردن به این‌که شاید حضورش کنار اون اصلاً اتفاقی نبوده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ALIREZA_R

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
3,872
پسندها
21,505
امتیازها
53,173
مدال‌ها
47
  • مدیر
  • #2
1000031967.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ALIREZA_R

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
گاهی، تاریکی معنایی عمیق‌تر از شب دارد.
گاهی، سکوت، سرآغازِ طوفانی است که در راه است.
و گاهی، تنها یک کد، کلیدِ گشودنِ درهای بسته است… .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ALIREZA_R

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
فکر می‌کردم قراره مثل بابا یه کارآگاه خفن بشم، ولی همین اول کاری، تازه کارآموز بودم که کم آوردم. اون صحنه قتل شده بود کابوس شب و روزم، واقعاً وحشتناک بود. ولی من به بابا قول داده بودم که مثل خودش نترس باشم و حقیقت مخفی پرونده‌ها رو پیدا کنم. آخه چطوری؟!
انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی شب شد. با صداهایی که از بیرون اتاقم اومد، فهمیدم اهورا و حلما اومدن خونه. حتماً مامان دوباره داره حال داغون منو براشون تعریف می‌کنه.
از جام پاشدم، خواستم چراغ اتاقم رو روشن کنم که صدای در اتاق اومد:
- بیا تو.
مثل همیشه، خواهر دلسوزم بود که اومده بود حرف بزنه.
- هوران، نمی‌گی چته؟ ما نگرانیم!
- هیچی بابا، فقط یکم اعصابم خورده. یه کم بگذره، به کارم عادت کنم، خوب می‌شم.
- مگه تو دوست نداشتی معمار بشی؟ پس چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
یهو خوابم برد، اما چه خوابی! انگار تو یه کابوس گیر افتاده بودم. پسری بود، با یه صورت که اصلاً معلوم نبود کیه، اما داشت پدرم رو خفه می‌کرد. یهو چشمش افتاد به من، انگار من رو شناخته بود و مستقیم اومد سمتم. همین‌طور که داشتم فرار می‌کردم، پام گیر کرد به یه چیزی و محکم افتادم زمین. درست همون لحظه که داشت بهم می‌رسید، با صدای بلند از خواب پریدم. تمام بدنم خیس عرق بود و قلبم داشت از جا کنده می‌شد. خدای من! این دیگه چه خوابی بود؟
گوشیم رو چنگ زدم، دیدم ساعت ۱۲ ظهره. پیام از حلما اومده بود. بازش کردم. «سلام هوران. امین از ماموریت برگشته بود، رفتیم خونه. خواستم بگم ساعت ۵ عصر برو اون آدرس: زعفرانیه، نبش کوچه یاسمن، پلاک ۱۲، طبقه سوم، واحد ۱۰.»
وای خدای من! از این سر شهر، اونم تازه بعد از کلی گشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] SARA_H

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
با خودم گفتم: «حالا تا قبل از اینکه برم دفتر استاد، یه سر به خانم شایان بزنم.» شایان فامیلیشه، اسمش فریبا ست. یکی از همکارای بابا بود تو اون پرونده. اما نه، الان وقت خوبی نبود. اگه الان می‌رفتم، حتماً نمی‌رسیدم به کار استاد. برای همین پشیمون شدم.
تا رسیدن به دفتر دکتر، سعی کردم اصلاً فکر نکنم. وگرنه فکرای خوبی نمی‌اومد تو ذهنم و خودم رو اذیت می‌کردم. یادمه بابام همیشه عاشق کارش بود، برعکس مامانم که می‌گفت: «با اینکه فقط یه کارآگاهی ، ممکنه آخر سر جونتو فدای کارت کنی!» البته مامان من خودش یه خانم معلم ، همیشه هم می‌گه عاشق بچه‌هاست و برای همین معلم ابتدایی شده. خودش می‌گه چون عاشق آرامشه، معلم شده. اما مگه معلما از دست بچه‌ها آرامش دارن؟
سر یه چراغ قرمز وایستادم که دیدم یکی از این بچه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
خاله رفت و من نشستم تو حیاط و به زمانی فکر کردم که یه روزی من و آرمان و سهراب و اهورا و نازی اینجا بازی می‌کردیم. اما الان همه‌مون پی کار و زندگی خودمونیم و سال تا سال‌ام همو نمی‌بینیم. با صدایی که از کنار گوشم بلند شد، از جا پریدم:
- حالا دیگه حتی نمی‌آی تو؟
آرمان بود. نمی‌دونستم باید چی بگم. از آخرین باری که دیدمش خیلی گذشته بود. شاید آخرین بار موقع عروسی‌اش بود و با حسرت نگاش می‌کردم. البته بعد دو سال فهمیدم زنش با یه بچه ولش کرد و طلاق گرفت و رفت، چون نمی‌تونست با یه پلیس زندگی کنه.
- سلام. ببخشید، باید برم. اما آخر هفته میام. البته همه باید بیان، چون دستور آقاجونه.
بعد از تموم شدن حرفم، مامان اومد. از پشت سر آرمان اشاره کرد: «بیا بریم.»
- خب دیگه پسرخاله، خداحافظ.
مامانم هم خداحافظی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا