شاعر‌پارسی اشعار ابوالفضل زارعی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •HOORYA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 24
  • کاربران تگ شده هیچ

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,727
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
درون برق چشمانت غم و درد آشیان دارند
و رنجی سخت مرگ آور به روی جان تو بار است
خیابانها و میدانها خبر از درد تو دارند
و هر کس که تو را بیند بگوید کودک کار است
 
امضا : •HOORYA•

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,727
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #2
تازه بهاری که پر از بوی توست
خنده ی گلها ز بر و روی توست
عطر هوا معجزه ی موی توست
قاتل من خنجر ابروی توست
 
امضا : •HOORYA•

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,727
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
وجودم سبز چون جان درخت است
بهار آمد لباس گل تنم کرد
صبا پیچید در آغوشم آرام
مرا در نیمه شب آبستنم کرد

هماغوشم شده باد بهاری
شکوفه پر شده سر تا به پایم
به این زایش ، به این رویش تو گویی
نشانی از نشانهای خدایم
 
امضا : •HOORYA•

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,727
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
تو آن زیبا رخ دیر آشنایی
هنوزم تو غریب و ناشناسی
پس پشت کدامین چهره هستی
تو کم پیدا شبیه برگ آسی
تو را بی غش‌ترین باده دیدم
ندانستم که دردی ذات بودی
شبیه این جهان رنگ در رنگ
چه افسون‌ها که تو پنهان نمودی
خودم هم کاستی از تو ندارم
دو رنگی تو ، من آن رنگین کمانم
در این آوردگاه مکر و تزویر
خدای خدعه ی هر دو جهانم
گمان کردی همای نیک فالم
ندانستی که چاهی کفترم من
مرا چون سایه ی رحمت تو دیدی
نفهمیدی که بین مرغ و ماهی
شکسته بالم و هم پر پرم من
 
امضا : •HOORYA•

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,727
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
درون برزخ آشفته ی خواب
دلم دیوانه و سرگشته می شد
شبیه مرغ عشقی روی چینه
اسیر و واله و پر بسته می شد

ندایی می رسید از دورترها
دلت را باختی آسان و ساده
تو ساقی از برای بزم ما باش
بگیر این ساغر و این است باده

دلم پر می زند تا بیکرانها
نمی دانم چرا دیوانه وار است
شبیه تخته سنگی بین ساحل
به امواج و هجوم آن دچار است

بِدِه گرمای قلبت را به این بزم
کِسادِ دل تمامش رنج و درد است
بده گرمی به این بزم شبانه
که بی گرمای تو این بزم سرد است

به آتش کش ، بسوزان ، محو گردان
نمی خواهم دلم غمبار باشد
بده ساقی تو از پیمانه ی خود
نمی خواهم که امشب تار باشد


نگاه تو حدیث عشق می گفت
دلت گویی مسیر دیگری داشت
به ظاهر یار راه و غار بودی
درونت دانه های قهر می کاشت
 
امضا : •HOORYA•

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,727
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
چادر به سر تو بودی ، بر در زدی گشودم
گویم که کیست گویی ، نذر است آشِ رشته
غارتگر دل هستی ، دل آش و لاش می شد
کی دیده تا به حالا نذری دهد فرشته !؟

ابر قدرت تویی امّا عجب سفّاک و بی رحمی
مرا از عشق خود کردی تو تحریم و نمی فهمی
وتو می کرد حُکمت را همین چین های گیسویت
کجا پیدا کنم روسی که این حق مسلم را
بگیرد از تو مستکبر منم دارم چنین سهمی

هلالِ ماهِ ابرو را نمایان می کنی با آن
به یوم الشک مومنها تو دامن می زنی هر دَم
بپوشان ماه کاذب را ، مه رویت نمایان کن
که از آن بدر روی تو مبارک عید می گردم

قدرت و جنگ آوری در پهلوانان بود و بس
قدرتت امروزه در مال و منال و مکنت است
رستمی باشی بدون مال چون موری حقیر
قدرت امروز تو آن پول چرک و نکبت است
 
امضا : •HOORYA•
عقب
بالا