• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sarina Almasi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 300
  • کاربران تگ شده هیچ

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
یین و یانگ
نام نویسنده:
سارینا الماسی
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه
کد رمان: 5836
ناظر: @Céleste


خلاصه: روایت عشقی ممنوعه میان کوچه پس‌کوچه‌های دنیایی جادویی که در خاطر کسی نمانده است. دنیایی که در آن هیچ‌کس نتواند ادعای بی‌گناهی کند و حتی گناهکارترین قلب‌ها هم قربانی احساس و دلیلی پاک و بی‌آلایش باشند.
چه خواهد شد اگر دو قلب که باید دشمن باشند، برای یکدیگر بتپند؟ در تقابل میان منطق و احساس چه اتفاقی خواهد افتاد؟


گفتمان آزاد رمان
تاپیک عکس شخصیت‌های رمان
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,906
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: یین و یانگ هیچ‌گاه یکی نخواهند شد و اگر روزی ناممکن، ممکن شود؛ چه کسی می‌تواند جلودار فاجعه باشد؟

***
شمشیر آلوده به خون خانواده‌اش را به همراه خود روی زمین می‌کشید. صدای فریادهای تمام کسانی که روزی تمام دنیایش بودند، در مغزش اکو میشد.
دستش را روی درب چوبی خانه گذاشت و آن را فشرد. درب با صدای جیرجیر گشوده شد.
خون صورتش روی گل‌های رز درون حیاط می‌چکید. تلوتلوخوران جلو می‌رفت. جرمی که مرتکب شده بود را باور نمی‌کرد. حال می‌فهمید چرا می‌گویند که عشق را با جنون پیوند زده‌اند.
شمشیر از دستان عرق کرده‌اش به روی زمین افتاد. با شنیدن صدای برخورد فلز و سنگ‌های زمین به خودش آمد. پاهای سستش دیگر نتوانستند وزن او را تحمل کنند و بر روی زمین افتاد.
دست راستش را روی زمین گذاشت تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
-‌ بی‌خیال! چیزی که جلوی چشمته رو ببین. مردم توی رفاهن؟ نه!
-‌ نه‌خیر! پادشاه الانمون از نسل اژدهایان نیست و از قبیله‌ی ماره؛ خب معلومه با رسیدنش به قدرت، این اتفاقا می‌افته.
سپس دست‌هایش را با ذوق به یکدیگر کوبید.
-‌ تازه! شنیدم پادشاه قبلی هم توی قبیله‌ی سایه به دنیا اومده بوده؛ این یعنی اژدهای قبلی با من هم‌قبیله‌ای بوده.
کاترین سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت. آخر مگر ممکن بود؟ یک اژدها در خاندانی پایین رتبه به دنیا بیاید؟ عجب طنزی! مانند این می‌ماند که برادر کوچکش به عنوان پادشاه بعدی پا به دنیا بگذارد. با این فکر خنده‌اش گرفت.
رجینا نگاه مشکوکی به کاترین انداخت. دست به سینه زد و با اخم گفت:
-‌ هی! من واقعیت رو گفتم.
کاترین با زور خنده‌اش را فرو فرستاد.
-‌ به تو نخندیدم.
رجینا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
جاستین، مرد ظاهراً متکبری که پس از مرگ شاه شیطان بر روی تخت سلطنت نشسته و زندگی را به کام شیاطین تلخ‌تر از گذشته کرده، از جایش برخاست و به سمت دخترک خدمتکاری که در وسط سالن زانو زده قدم برداشت. تن دخترک از سرمای وجود او به لرزش افتاد.
-‌ جداً برام سؤال شده؛ با چه جرأتی تصمیم گرفتی از خزانه‌ی قصر من، دزدی کنی؟!
دخترک اگر جرأت گشودن زبانش را داشت، می‌گفت که هیچ‌گاه شجاعتش را نداشته؛ اما به دلیل سیر کردن شکم برادر کوچکش مجبور به این کار شده بود. می‌گفت که اگر حکومت استبدادی جاستین نبود، هیچ‌گاه تصمیم به کاری همانند دزدی نمی‌گرفت؛ اما نمی‌توانست بگوید؛ زیرا که حضور سرد او مانند قفلی بر روی زبانش بود.
لرزش تن و همچنین سکوت دخترک، جاستین را به گذشته می‌برد. روزهایی که خودش هم مانند این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
زمان حال
چشمانش را گشود و لبخند مغروری روی لب‌هایش آمد. تمام این روزها در گذشته رها شده بودند و حالا او در رأس قدرت بود. می‌توانست انتقام آن روزها را بگیرد؛ اما جاستین فقط به یک چیز می‌اندیشید: هدف!
بدون آن‌که شنیدن صدای التماس مادران و غرور له شده‌ی پدران، حواس او را از مقصود اصلی‌اش دور کند، قدم برمی‌داشت. صدای برخورد کفش چرمش به زمین مانند ناقوس مرگ بود. خیلی نگذشته بود که نوزادی با چشمانی به سرخی خون توجهش را جلب کرد. این نوزاد مانند دیگر کودکان احمق و پرسروصدا نبود. لبخندی مرموز روی لبش جا خوش کرد.
-‌ خودشه!
جلوی مردی که با نفرت به فرزندش خیره شده، زانو زد. با تحقیر دستش را روی سر او کشید.
-‌ فرزندت پسره! چرا ناراحتی؟
مرد با انزجار نگاهی به کودکش انداخت. پوزخندی تلخ روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
-‌ لطفاً... بذار زنده بمونه... مـ.. من رو به جاش... به جای پدرم من رو... بکش... اون رو نه... الـ...التماست می‌کنم.... .
دخترک به پای او افتاده بود و ناامیدانه التماس می‌کرد. اشک‌هایش صورتش را خیس کرده بودند.
سباستین با گیجی هق‌هق‌های ناامیدانه‌ی دخترک را نگریست.
-‌ قول...قول میدم هر...هرچی بخوای انجام بدم... اجازه بده پدرم...زنده بمونه... .
احساسی مبهم داشت که نمی‌توانست درک کند. برای اولین بار، دودل شده و نمی‌دانست آیا اطاعت از پدرش عواقب خوبی به دنبال دارد؟ چشمانش را بست. عرق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. نمی‌توانست تصمیم بگیرد. با خود فکر می‌کرد: «اگر پدر بفهمه چی؟» اما صدای هق‌هق‌های ملتمس و سوزان دخترک باعث میشد برای نخستین بار بخواهد سرکشی از دستورات جاستین را امتحان کند. آن‌قدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
هنگامی که مأموران به خانه آن‌ها حمله کردند، حتی فرصت کفش پوشیدن را به او ندادند. ذغال‌های نیمه‌سوزان زیر پایش، پوست نازک و نرم پای او را می‌سوزاندند؛ اما به خود اجازه‌ی ناله کردن از درد را نمی‌داد؛ زیرا که نمی‌خواست پدرش را غمگین کند.
با دیدن طبیعت سرسبز، آن هم تنها یک کیلومتر جلوتر، بذر امید درون قلبش جوانه زد. اگر فقط یک کیلومتر جلوتر می‌رفت، این عذاب تمام میشد.
پدرش روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد؛ اما مگر می‌توانست او را جای بگذارد؟ عرق روی پیشانی‌اش را با آستین خاکی شده‌اش پاک کرد و پدرش را به دنبال خود کشید. دخترک خیلی کوتاه‌تر از پدرش بود و به همین دلیل، پاهای کارلوس روی زمین کشیده میشد.
هنگامی که بالأخره از اون جهنم خارج شدند، برای اولین بار نسیم ملایم بهاری، پوست گندمی‌اش را نوازش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
آن‌قدر اشک ریخت که دیگر توانی در بدنش نماند و چشمانش روی دنیا بسته شد.
***
خورشید درحال غروب کردن بود؛ اما همچنان چانه‌اش را روی دستان گره کرده‌اش گذاشته و به صبح می‌اندیشید. برای شیطانی مانند او، عذاب‌وجدان احساسی غریب بود؛ اما منطق هم کارهای پدرش را قبول نمی‌کرد.
-‌ مگه اون بچه چه فرقی داره؟
دست راستش را میان موهای سیاه خود کشید تا شاید مقداری از سرسامش کم شود.
صدای کوبیده شدن درب او را از افکارش بیرون کشید.
-‌ بیام تو؟
با شنیدن صدای مادرش، لومیا، تنها کسی که در این زندگی به او عشق را آموخت، به سرعت از جایش برخاست و تلاش کرد غمش را پنهان سازد. به سوی درب رفت و آن را گشود.
لومیا با دیدن فرزندش، کنترل جسمش را به احساسات فوران کرده‌اش سپرد و محکم او را به آغوش کشید. موهایش را نوازش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
کارلوس نیز روی دو پایش نشست و دستان کوچک او را در دست گرفت.
-‌ دخترم! هر کسی یه روزی میره؛ الان موقع اومدن تو نرسیده.
کاترین تند سرش را تکان داد.
-‌ اما... اما شما... قول داده بودین. نباید برین.
کارلوس: اما ما که همراهت می‌مونیم.
-‌ چـ...چی؟ چجوری؟
الا دستش را روی قلب کاترین گذاشت و گفت:
-‌ ما تا ابد توی قلبت می‌مونیم.
کارلوس: و همیشه مراقبتیم.
کاترین سرش را تندتند تکان داد.
-‌ نمیشه بمونین؟ لطفاً!
اما الا و کارلوس از جایشان برخاستند و کم‌کم از او دور شدند. کاترین به دنبالشان دوید؛ اما نتوانست به آن‌ها برسد؛ هرچه جلوتر می‌رفت، آن‌ها محوتر می‌شدند.
در لحظه‌ی آخر، مادرش لب زد:
-‌ خوب زندگی کن.
چشمانش را گشود. اشک دیدش را تار کرده بود. اطراف را نگریست. هنوز هم در همان جنگل بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا