• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sarina Almasi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها بازدیدها 240
  • کاربران تگ شده هیچ

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
یین و یانگ
نام نویسنده:
سارینا الماسی
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه
کد رمان: 5836
ناظر: @Céleste


خلاصه: از هنگامی که پا به دنیا گذاشت، مورد توجه و احترام ظاهری و ترس و نفرت در دل همگان شد. از همان روزها همه‌چیز برایش متفاوت بود. هیچ‌گاه نفهمید چرا متفاوت از هم‌نوعان خود تغذیه می‌کرد یا دلیل هراس برادرانش از او چیست. او، فرزندی زاده‌ی نسل شاه شیطان، در بی‌خبری رشد می‌کرد. بی‌خبر از آن فرزندی که با مأموریت قتل او آموزش می‌دید؛ فرزندی که از نسل نور بود. نوری با سرنوشتی تاریک‌تر از هر تاریکی... .


گفتمان آزاد رمان
تاپیک عکس شخصیت‌های رمان
 
آخرین ویرایش
امضا : Sarina Almasi

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
963
پسندها
5,868
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
و یین و یانگ هیچ‌گاه یکی نخواهند شد و اگر روزی ناممکن ممکن شود، هیچ قدرتی جلودار فاجعه‌ی پیش آمده نخواهد بود.


پارت اول
صدای غرش آسمان تاریک ترس به جان کودکان بی‌پناه ساکن در خیابان‌های سرد و بی‌رحم می‌انداخت.
هر کدام به سویی پناه می‌گرفتند تا یک وقت سقف آسمان پاره نشود و هیولایی وحشی به روی زمین نیاید تا جسم ضعیف آنان را بدرد؛ البته این ترس، تنها برای کودکان وحشتناک بود زیرا که بلایای بدتر از این برای بزرگسالان عادی و روزمره بود. از هنگامی که شاه شیطان در نبرد با الهه‌ها جان باخت، امنیت برای اهریمنان معنایی نداشت.
تا هنگامی که او در قید حیات بود، تنها ترسی که وجود داشت، ترس از خشم او بود. شاید در قلمروی دشمن از او به بی‌رحمی یاد می‌کردند؛ اما او تنها در پاسخ به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت دوم

هوای این جهنم هیچ‌گاه سرد نمی‌شد؛ اما تن تمامی حاضرین می‌لرزید. صدای ناله و شیون کودکان دل هر سنگی را آب می‌کرد؛ اما جاستین متفاوت بود. حتی برای یک اهریمن هم چنین کاری بسیار بی‌رحمانه شمرده میشد. لحظه‌ای چشمانش را بست و به گذشته‌ی شوم و خفت‌بارش اندیشید.
***
-‌ بزنیدش! اون از من دزدی کرده.
مردان با چوب و چماق به جان جاستین هفت ساله افتاده بودند تا شاید تکه نانی که دزدیده را پس بدهد؛ اما او به طوری به نان چسبیده بود گویی از زندگی‌اش نیز مهم‌تر است.
از تمام صورتش خون می‌ریخت و تمام لباس‌هایش زیر لگدهای شیاطین دیگر خاکی شده بودند. مرد نانوا که اوضاع او را دید، بالأخره بی‌خیال شد.
-‌ ولش کنید! اون نون به هر حال دیگه به درد من نمی‌خوره.
مردهای وحشی و سنگ‌دل آخرین ضربه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت سوم

-‌ لطفاً...به پدرم رحم کن. هر کار بگی می‌کنم... التماست می‌کنم... من رو به جاش بکش... هنوز...هنوز ممکنه زنده بمونه.
دخترک به پای او افتاده بود و ناامیدانه التماس می‌کرد. با گیجی نگاه دخترک می‌کرد.
- قول...قول میدم هر...هرچی بخوای انجام بدم... اجازه بده پدرم...زنده بمونه... .
احساسی مبهم داشت که نمی‌توانست درک کند. برای اولین بار، دودل شده و نمی‌دانست آیا اطاعت از پدرش عواقب خوبی به دنبال دارد؟ چشمانش را بست. عرق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. نمی‌توانست تصمیم بگیرد. با خود فکر می‌کرد: «اگر پدر بفهمه چی؟» اما صدای هق‌هق‌های ملتمس و سوزان دخترک باعث میشد برای نخستین بار بخواهد سرکشی از دستورات جاستین را امتحان کند. سرد لب زد:
-‌ به نفعته وقتی چشم‌هام رو باز می‌کنم، هیچ‌کدومتون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
پارت چهارم

***
همان لحظه - سباستین

در اتاقش روی تخت سلطنتی نشسته بود و تیغه خون‌آلود شمشیرش را با پارچه‌ای سپید پاک می‌کرد. قتل‌عام امروز از ذهنش دور نمی‌شد. نمی‌توانست منطق پدرش را درک کند؛ این‌ نسل‌کشی تنها برای یک کودک؟ شیاطین رحمی در دل نداشتند؛ اما آن‌ مردم قسم وفاداری خورده بودند. سلطنت وظیفه محافظت از مردم را داشت؛ نه قتل‌عام آن‌ها! آن‌قدر درون دنیای افکارش در خشم غرق شد که لبه‌های تیز شمشیر را در دستش فشرد. با حس سوزش دستش به خوش آمد و به شمشیر نقره‌ای‌اش خیره شد که حال دوباره به خون آلوده شده؛ اما این‌بار سرخی خون خودش بود نه مردمش. دست سالمش را روی زخم گذاشت تا مانع خون‌ریزی بیشتر شود.
-‌ لعنتی!
او یک شاهزاده بود؛ اما خدمتکاری نبود که زخم او را تمیز کند. هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
شرمنده دو روز نبودم، جبرانش امروز دو پارت داریم.

پارت پنجم

***
هفت سال بعد

هفت سال از آن روز می‌گذشت. هفت سال هر روز جمعیت این قلمروی نفرین شده، کمتر و کمتر میشد. هفت سال تمام سباستین مأمور قتل افراد به دلیل جور کردن غذا برای آن پسر مرموزی که حال او را «شاهزاده لئونارد» می‌نامیدند، بود. شاهزاده! لقبی که هیچ‌گاه به او نسبتش نمی‌دادند.
هفت سال بیش از پیش او را تحقیر می‌کردند. این جهنم پنج سال پیش ترسناک‌تر شد.
***
فلش بک، پنج سال پیش
اتاق لومیا مادر سباستین


دست‌های عرق‌کرده‌ی مادرش را در دست گرفته و به چهره‌ی زیبایش که در جوانی این‌چنین پیر و فرسوده شده، نگاه می‌کند.
صدای فریادهای دردمند مادرش تنها آوایی بود که ترس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
پارت ششم

امشب سخت‌ترین مأموریت در این هفت سال را به او دادند. شاهزاده لئونارد یک ماه دیگر به سن هفت سالگی می‌رسید و در دنیای آن‌ها، این سن به معنای بلوغ است. پس از این یک ماه دیگر نیازی نبود لئونارد متفاوت از باقی شیاطین تغذیه کند؛ برای همین هم باید در این یک ماه خون قلب اصیل‌ترین شیاطین را می‌نوشید.
پشت دیوار آجری خانه‌ی وزیر فاسد قلمرو ایستاده بود و با کفش‌های پارچه‌ای‌اش زمین را ضرب گرفته بود. با لباس سیاهش که مانند یک نینجا تمام بدنش را به جز چشم‌هایش پوشانده بود، امکان نداشت شناخته شود.
دیگر داشت به دنیای خواب و خیالات سفر می‌کرد که صدای دو مرد به گوشش رسید.
-‌ ارباب! اگه پادشاه متوجه مالیات بیش از حدی که از مردم گرفتیم بشن، چی؟
وزیر دستی به ریش بلند قهوه‌ای‌اش کشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
پارت هفتم

اما چون بیش از نیمی از قدرتش را از دست داده است، در جنگلی میان راه سقوط کرد. قلب را محکم میان مشتش گرفت تا از دستش نلغزد؛ سپس شمشیر شکسته‌اش را روی زمین پایه کرد و با تکیه بر آن بلند شد.
برگ‌های خشک پاییزی که در تمام فصول سال همین گونه بودند، زیر قدم‌هایش خرد و خون‌آلود می‌شدند. پاهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند. صدای خش‌خش برگ‌ها درون سرش مانند لالایی مرگ می‌پیچید. قلب را آن‌قدر محکم در دست گرفته بود که گویی باارزش‌ترین برای زندگی او است.
بالأخره به ورودی قصر رسید. دیگر پاهایش توانی نداشتند. قلب را به دست نگهبانی که جلوی دروازه‌ی بزرگ قصر ایستاده بود، داد و بر روی زمین افتاد. نگهبان که به این صحنه‌ها عادت داشت با عجله به داخل کاخ رفت تا قلب را به شاهزاده لئونارد برساند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
46
پسندها
123
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #10
پارت هشتم

دستش را بر روی درب چوبی گذاشت و کمی آن را فشرد. درب با صدای جیرجیر گشوده شد. نور آفتاب باعث شد چند ثانیه چشمانش را ببندد.
هنگامی که چشمانش را گشود، تازه توانست منظره را تماشا بنشیند. بوی هوای تازه و گل‌های یاس و سوسن اطراف کلبه مشامش را نوازش می‌کردند. پرنده‌ای جیک‌جیک‌کنان به سمت درخت سروی که سمت چپ که بر روی کلبه سایه انداخته بود، می‌رفت تا به تخم‌هایش سر بزند. لبخندی از جنس لذتی نایاب روی لبش نشست. چرا این احساس این‌قدر برایش ناآشنا بود؟ مگر او تا همین حالا هم در این مکان نمی‌زیست؟ پس چرا همه‌ی این‌ها برایش تازگی داشتند؟
در همان هنگام دختری به سمت کلبه می‌آمد که درون دستش سبدی پر از گیاهان دارویی بود. چشمانش را ریز کرد تا بتواند چهره‌ی دخترک را تشخیص دهد.
ابتدا دامن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا