• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

اسپین‌آف اسپین‌آف رمان یین و یانگ | سارینا الماسی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sarina Almasi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 172
  • کاربران تگ شده هیچ

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
17604.webp

«به نام خداوند جان و خرد»

اسپین‌آف: «غرق شده»
نویسنده: «سارینا الماسی»
ژانر: «تراژدی، عاشقانه، فانتزی»
رمان مادر: «رمان یین و یانگ به قلم سارینا الماسی»
«لینک رمان مادر»

کد اسپین‌آف: 4
خلاصه:
گمان می‌کرد حالا که توانسته قلبش را به مشاور خوش‌چهره‌ و قدرتمند پادشاه شیطانی بدهد، دیگر قرار نیست غمی را تجربه کند. خیالات خامی در مورد عشق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,125
پسندها
23,516
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000039406.webp
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن اسپین‌آف خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ اسپین‌آف خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

"قوانین جامع تایپ اسپین‌آف"

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با اسپین‌آف، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ اسپین‌آف خود به تاپیک زیر مراجعه کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
با عجله به سمت اتاقش دوید. درب چوبی را گشود. بدون آن‌که جامه‌ی گلبهی مورد علاقه‌اش را از تن درآورد، بر روی تخت گرم و نرمش پرید. سرش را درون بالش سپیدش فرو برد و جیغی خفه کشید. دوپاره پرشی روی تخت کرد که صدای ناله‌ی فنرهای تختش بلند شد و پتویش را روی خودش کشید. به سقف ترک‌خورده‌ و نم‌زده‌ی اتاقش طوری لبخند زد؛ گویی صحنه‌ای عاشقانه روی آن درحال نمایش باشد.
سپس چشمانش را بست و اتفاقات امروز را در ذهنش مرور کرد.
***
بدون آن‌که اجازه‌ی پدرش را داشته باشد، به قلمروی انسان‌ها رفته بود. هر گاه از پدرش می‌خواست او را به این قلمرو بیاورد، تنها یک پاسخ داشت.
-‌ دخترم! سرزمین خودمون هم زیبایی کم نداره. به خطراتش نمی‌ارزه.
و هر زمان که لومیا اصرار می‌کرد و می‌گفت:
- به لطف پادشاهمون مرز بین دو قلمرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
زن دستش را بلند کرد و سمت چپ را نشان داد.
-‌ اگه از این سمت بری، مستقیم ادامه میدی و به جنگل می‌رسی؛ اما مراقب باش! گاهی شیاطین توی اون جنگل پرسه می‌زنن.
لومیا در دلش به خیالات زن خندید. اگر او می‌دانست همین حالا هم با یک شیطان هم‌صحبت است، چه می‌کرد؟ با خوش‌رویی پاسخ داد:
-‌ من از این چیزها نمی‌ترسم.
سپس به نشانه‌ی احترام، بالای دامنش را با دو دست از دو طرف گرفت و کمی بالا کشید. خودش هم کمی خم شد.
-‌ ممنونم بابت راهنمایی، من باید برم. خدانگهدار!
-‌ مراقب باش دخترم.
لومیا زن را ترک کرد و به سمت جنگل دوید. مدام سعی می‌کرد جنگل را در ذهنش تصور کند؛ اما احساس می‌کرد باز هم چیزی را در تصوراتش نگنجانده است.
«احتمالاً اون‌جا یک عالمه درخت داره. رودخونه هم که مطمئنم هست. پرنده هم... .»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
پسر که با بی‌خیالی دست‌به‌سینه به درخت تکیه داده بود، نگاهی به دختری که مانند بطری‌ای با جریان آب همراه شده انداخت. به نظرش چهره‌ی دختر آشنا بود.
-‌ اگه نجاتت بدم چی به من می‌رسه؟
لومیا که دستانش را دور تخته سنگی حلقه کرده بود، در دل به آن پسر بی‌نزاکت خودخواه ناسزا گفت. پاهایش همراه جریان آب او را به عقب می‌کشیدند؛ اما او سنگ را مانند باارزش‌ترین دارایی‌اش در آغوش گرفته بود؛ اما سرنوشت چه زمان مهربان بوده که بار دوم باشد؟ دست‌هایش کم‌کم سر خوردند و آخرین امیدش نیز بر باد رفت.
پسر با شنیدن صدای جیغ گوش‌خراش لومیا، دستش را روی گوشش گذاشت و وردی زیر لب زمزمه کرد.
زنجیری از جنس طلا، دور کمر لومیا حلقه شد؛ او را بالا کشید و روی خشکی درست جلوی پسر فرود آورد. تپش قلب لومیا پس از چند ثانیه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
نگاهی به تن لرزان لومیا انداخت. دستش را بلند کرد و روی قلب لومیا گذاشت. بدن لومیا کم‌کم گرم و گونه‌های سپیدش به رنگ صورتی مذین شد. پسر می‌توانست تپش قلب دخترک را زیر دستش حس کند. پس از آن که از گرم شدن بدن لومیا مطمئن شد، دستش را برداشت.
لومیا با خجالت سربه‌زیر انداخت و با خود فکر کرد: «اون زن چطور می‌تونست به این پسر بگه بی‌رحم؟»
پسر که گویی توانایی ذهن‌خوانی نیز داشت، شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد.
-‌ چون که اون یه انسانه و من...با هر کسی مهربون نیستم.
قلب لومیا یک لحظه از تپیدن بازایستاد. گونه‌هایش گلگون‌تر از پیش شد و با خجالت پرسید:
-‌ میشه اسمتون رو بدونم؟
پسر دستی به موهای قهوه‌ای‌اش کشید. دستش را جلو آورد و گفت:
-‌ جاستین!
لومیا نیز دستش را دراز کرد و در دست او گذاشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
کمر لومیا به قفسه‌ی سینه‌اش چسبید و با یک دستش افسار را به دست گرفت و دست دیگر را دور لومیا حلقه کرد تا از افتادن او جلوگیری کند.
-‌ برو حیوون!
با شلاق ضربه‌ای به پشت اسب بی‌چاره زد و اسب شروع به دویدن کرد. از میان درخت‌های سرسبز جنگل با شتاب می‌گذشتند و فصل بهار، زیبایی شکوفه‌های بهاری را به آن‌ها هدیه داده بود.
هر دو شیطان بودند و از نظر منطقی بدنشان گرمای انسانی نداشت؛ اما چرا لومیا احساس گرما می‌کرد و قلبش این چنین تند می‌زد؟
باد موهای قهوه‌ای جاستین و گیسوی سیاه لومیا را به بازی گرفته بود و آن‌ها را به‌هم می‌ریخت.
اسب که خودش هم یک حیوان شیطانی بود، تندتر از هر اسب دیگری می‌تاخت و خیلی زود به دروازه‌ی جهنمی قلمروی شیاطین رسیدند. هنگامی که خواستند وارد قلمرو شوند، جاستین لومیا را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
شکل چشمان جاستین از مغزش خارج نمی‌شد. پتو را دور خودش جمع کرد و جفتکی در هوا انداخت و بعد آن‌قدر با ذوق روی تخت چرخید که بر روی زمین افتاد.
دستی به کمرش که به چوب‌های خشک زمین خورده بودند کشید و به آرامی ناله کرد. پتوی سپیدش را در آغوشش جمع کرد و دوباره روی تخت رفت. پتو را روی خود مرتب کرد و با اندیشیدن به آن دو تیله‌ی قهوه‌ای، به دنیای خواب و رویا فرو رفت.
روز بعد با حس نوازش پدرانه‌ی پدرش از خواب بیدار شد. خواب‌آلود دستی به چشمانش کشید.
-‌ صبح به‌خیر پدر.
پدرش با لبخند موهای سیاه لومیا را نوازش کرد.
- صبح به‌خیر دختر قشنگ بابا!
لومیا آرام چشمانش را گشود و با عشق به پدری که برایش مادری هم کرده، خیره شد. برای یک لحظه احساساتش فوران کرد و او را در آغوش کشید.
-‌ بابایی خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
لومیا نگاهی سرشار از عشق به چهره‌ی خسته‌ی پدرش انداخت.
-‌ چشم بابا جون؛ مراقب خودم هستم.
ادوارد نفسی نیمه‌آسوده کشید و دخترکش را در آغوش گرفت. لومیا سرش را بر روی شانه‌ی همیشه پناه پدرش گذاشت و چشمانش را با آرامش بست.
ادوارد که تازه مراسم امروز را به یاد آورده بود، لومیا را از خود فاصله داد و گفت:
-‌ داشتیم فراموش می‌کردیم! سرورمون امروز از دنیای انسان‌ها برمی‌گردن؛ باید به استقبالشون بریم.
سپس از جایش برخاست و به سمت کمد لومیا رفت. لباس‌های همه‌رنگ لومیا را کنار زد.
-‌ پدر! می‌دونی که من... .
ادوارد بدون اندکی توجه به دنبال تنها جامه‌ی سیاه لومیا که از مادرش به او رسیده بود، می‌گشت. با پیدا کردن آن چشمان سیاهش برقی زد و از کمد خارجش کرد و جلوی لومیا گرفت.
-‌ این خوبه؛ همین رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sarina Almasi

ویراستار آزمایشی
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/26
ارسالی‌ها
54
پسندها
140
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
ادوارد وحشت‌زده به لومیا نگریست.
-‌ می‌فهمی چی میگی؟! اگه کسی بفهمه پادشاه رو به اسم کوچیکش صدا زدی... .
لومیا با لج‌بازی تکرار کرد.
-‌ رایان! رایان! رایان! که چی؟! قبل این‌ که پادشاه بشه، پسرخاله‌ی من و همبازی کودکیم بوده.
سپس یک پایش را به زمین کوبید.
-‌ تازه! وظیفه‌ی اونه که بیاد و به شوهرخاله‌اش سر بزنه؛ نه این که ما بریم بهش احترام بذاریم.
ادوارد آهی از ته دلش کشید. نمی‌دانست چطور باید از دختر ساده‌اش در برابر سختی‌ها محافظت کند. این منطق‌ها او را به خطر می‌انداخت.
-‌ آخه من از دست تو چی‌کار کنم دختر؟! باشه، هرچی تو بگی؛ فقط امروز رو لج‌بازی نکن و بیا.
لومیا با کلافگی نفسی کشید.
-‌ باشه چشم.
***
در نهایت لومیا تسلیم شد و آن جامه‌ای که به گفته‌ی پدرش، برای یک شیطان سایه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا