• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قعر مسلک‌‌ | میم. هویار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هویار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 84
  • کاربران تگ شده هیچ

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
303
پسندها
2,972
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
قعر مسلک
نام نویسنده:
میم. هویار
ژانر رمان:
فانتزی، طنز، عاشقانه

کد: ۵۸۴۳
ناظر: @Ghasedak~

خلاصه:
هستی خلاف آنچه که تصور می‌کنید، در قعر خود دنیایی به وسعت جهان بشر دارد؛ جهانی فراخ مملو از تمام فتنه‌های ازل تا ابد. حال مرز دو جهان به دستان من به سخره گرفته شده و یک والانشین به اسارت من درآمده. آیا زمان سلطنت حقیقی نرسیده؟!​
 
آخرین ویرایش
امضا : هویار

•mahgol•

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
21/4/21
ارسالی‌ها
1,042
پسندها
34,885
امتیازها
59,573
مدال‌ها
25
سن
23
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •mahgol•

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
303
پسندها
2,972
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
سرقت، یک مذهب است؛ نوعی تقدس وجودی درش نهفته است. آنچه که از آن تو نیست را مالک شوی، نوعی موجودیت برایت می‌بخشد. یک کتاب، یک مذهب و یک سارق. ذات قعرنشینی چون من به غیر از مسلکم، جایی برای اراجیف والانشینان منافق ندارد. ختم کلام، عشق بی‌غایت ما، طراری‌ست.​
 
امضا : هویار

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
303
پسندها
2,972
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
گاری حاوی قفس را به روی سنگ‌فرش خیابان می‌کشیدم. هنوز تمام تنم از سر عبوری که از مرز صفر داشتم نبض میزد. تقریباً تمام انرژی اصیل خودم را به کار گرفته بودم برای این سرقت عظیم و حالا طعم شیرین پیروزی را در کنار پچ‌پچ‌های مردم و بوی درختان وایت لیف می‌چشیدم؛ و صدای چرخ گاری احساس غرور را به شکل پروانه‌هایی درون قلبم ملتهب می‌کرد.
با سرافرازی رو به دروازه از پشت خندق پر آب فریاد کشیدم:
- گلوریا لارسنیست هستم. زنجیرها رو پایین بکشید.
سرباز بالای برج دروازه از دوربین ثابت نگاهی به چهره‌‌ام انداخت و سپس از پشت بلندگو فریاد کشید:
- شاهدخت دوم به قلعه بازگشتن... تکرار می‌کنم شاهدخت دوم به قلعه بازگشتن.
همراه با لبخند نصف‌نیمه‌ای که بر چهره‌ام رنگ گرفت صدای زنجیرهای درشت به روی گوش سوهان کشید و پل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : هویار

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
303
پسندها
2,972
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
ردای کهنه را از تن خارج کرده و در همان اتاق رها کردم. آیینه‌ی قدی را کنار زدم و از پله‌های منتهی به بخش دیگر اتاقم که در طبقه بالا قرار داشت بالا رفتم. درب چوبی را گشودم و پشت آیینه قرار گرفتم. به آرامی آن را نیز به کناری نهاده و وارد شدم. طبق انتظار ندیمه اتاقم را مرتب کرده بود چون ده روز پیش که قلعه را به قصد سرقت ترک کرده بودم بسیار شلخته بود.
از میان تخت و کمد سرقتی که از سیاره‌‌ی کاذبان به دست آورده بودم گذشتم و از کمد چوبی‌ام لباس سلطنتی را خارج کردم. در همین حین با فریاد ندیمه را صدا زدم:
- اِلِنور... النور!
النور با آن قامت کوتاه و اندام فربه به سرعت وارد اتاق شد و تعظیم‌کنان با سرعتی غیرقابل وصف کلمات را کنار یکدیگر چید:
- درود شاهدخت، تصدق‌تون، خوش برگشتین. تو این ده روزی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : هویار

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
303
پسندها
2,972
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
پارچه‌ی کهنه را مجدد به روی قفس انداختم و ناخودآگاه نیشخند زدم. بیرون رفته و رو به یوهان گفتم:
- بگو یه نفر بیاد تا این گاری رو ببره.
یوهان پس از اطاعت کردن با استفاده از قدرت نظامی خویش چشم‌هایش را بست و این پیام را از طریق ذهنش با ذهن چندین سرباز به اشتراک گذاشت تا نزدیک‌ترین‌شان به این سو بیاید. سپس چشمانش را گشود و آرام‌آرام هاله‌‌ی آبی‌‌رنگ اطرافش از بین رفت. دیری نپایید که سربازی بسیار جوان به سرعت خود را مقابل اتاق رساند.
- در خدمتم شاهدخت.
قدمی به جلو گذاشته و از سرباز رد شدم.
- همراه با گاری پشت سرم بیا.
تعظیم کوتاهی کرد و بلافاصله دست به کار شد. همراه با سرباز به سمت پله‌‌های شرقی رفتیم که این راه‌پله منتهی میشد به طرارخانه‌‌ی زیرزمینی، اتاق فرمان جنگ، مخزن اشک و درب منتهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : هویار

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا