• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه شوهرم نباش | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 254
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
***
سوزان:
- آره، دیگه قرار شد یه هفته دیگه نامزد کنیم.
ساجده:
- واقعاً برات خوشحالم.
لبخندی به حرفش زدم، گفتم:
- ممنون عزیزم، فعلاً کاری نداری؟
- نه، عزیزم برو به کارت برس.
گوشی رو قطع کردم. مامان گفت:
- عزیزم آقا آرش پشت در منتظرته.
- وای ببخشید، یادم رفت.
خودم رو آماده کردم. قرار بود بریم آزمایش خون بگیریم. از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم، گفتم:
- سلام ببخشید، دیر اومدم.
- اشکال نداره.
ماشین رو روشن کرد. به آزمایشگاه رسیدیم؛ ماشین رو یه جا پارک کرد. از ماشین پیاده شدیم. وارد آزمایش‌گاه شدیم. وارد اتاق شدم، پرستاری ازم خون گرفت، از اتاق که بیرون زدم. آرش رو روی صندلی نشسته دیدم. مثل این‌که اون زودتر کارش تموم شده بود. با دیدنم از جاش بلند شد، گفت:
- بریم؟
- بله، بریم.
سوار ماشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
آرش:
- ببین آتوسا قرار نیست با این ازدواج ما از هم جدا بشیم.
آتوسا با چشم‌های اشک‌بارش بهم خیره شد. گفت:
- می‌فهمی چی می‌گی؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم. آخه این چه سرنوشتی بود که من گریبان‌گیرش شدم. من با اون دختره سوزان حرف زده بودم. ولی اون این ازدواج رو قبول کرده بود. اصلاً چرا قبول کرد؟ نکنه اونم من رو دوست داشته باشه؟ به آتوسا گفتم:
- نگران نباش، بعد از یه مدت طلاقش می‌دم.
با این حرفم کورسوی امید توی نگاهش روشن شد. با خوشحالی گفت:
- واقعاً؟
- آره، دروغ که نمی‌گم.
تو آغوشم خزید، بوسه‌ای روی موهاش نشوندم، گوشی‌م زنگ خورد. مامان بود تماس رو وصل کردم. جواب دادم:
- سلام، مامان چی‌شده؟ زنگ زدی؟
ثریا:
- پسرم یادت نره امشب خونه‌ی آقای زرین دعوتیم.
پوفی کشیدم:
- نه مامان یادم نمی‌ره،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
***
سوزان:
با ذوق خاصی داشتم، خودم رو برای نامزدی آماده می‌کردم، مامان همه‌ی تدارکات رو دیده بود. همه‌ی فامیل رو دعوت کرده بودیم. آرایش لایت و دخترونه‌ای روی صورتم نشوندم. با رضایت داخل آیینه به خودم نگاه کردم. محشر شده بودم. مخصوصاً با لباس مجلسی بلند مشکی که به سلیقه‌ی مامانم پوشیده بودم. صندل‌هام رو پا کردم. مامان با دیدنم قربون صدقه‌م رفت، گفت:
- بزار برم برات اسفند دود کنم! تا چشم نخوری دختر قشنگم.
لبخندی به مهربونیش زدم. برام اسفند دود کرد. مهمون‌ها که اومدن، همشون بهم تبریک گفتن. با لبخند تشکر کردم. سما دختر‌خاله‌ مهین دست‌هام رو گرفت، گفت:
- وای سوزان باورم نمی‌شه، داری عروس می‌شی!
بعد از ساجده سما همدمم بود، با شیطنت گفتم:
- ایشالله نوبت خودت!
با خنده مشتی به بازوم کوبید، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
با علاقه آرش رو به سما نشون دادم. گفتم:
- اون که کت و شلوار مشکی تنشه دامادهه.
سما با دیدنش شگفت‌زده گفت:
- واوو چقدر جذابه لعنتی؟
ریز خندیدم با شوخی سقلمه‌ای به پهلوم زد. گفت:
- سوزان جونم؟ می‌گم برادری چیزی نداره؟
- نه تک فرزنده! ولی یه پسر خاله داره اونم خیلی جذابه و صد البته پول‌دار؛ می‌تونم باهم آشناتون کنم.
سما ذوق زده گفت:
- وای تو روخدا هرچه زودتر من و باهاش آشنا کن.
به این همه عجول بودنش خندیدم گفتم:
- باشه، اون پسره رو که کنار آرش ایستاده رو می‌بینی؟
بهش نگاهی انداخت و با هیجان گفت:
- آره، اونه لعنتی چرا خانواده‌گی همه پول‌دار و جذابن؟
- می‌تونی مثلاً با یه بهونه‌ای خودت رو باهاش آشنا کنی! مثلاً یه آب‌پرتغالی رو به اشتباه بریز روی کتش.
- بابا دست‌مریزاد، پیش به سوی عملیات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #15
***
وای قراره یه‌ هفته دیگه عقد کنم، باورم نمی‌شد. امروزم قرار بود بریم، برای عروسی خرید کنیم. مامان نم‌ اشک چشم‌‌هاش رو پاک کرد، مامان:
- ایشالله خوشبخت بشی! دختر قشنگم خدارو‌شکر زنده‌م و دارم این‌ روز ها رو می‌بینم.
شونه‌های مامان رو بوسیدم، با لبخند گفتم:
- خدانکنه! ایشالله همیشه سایه‌ی تو بابا بالا سرم باشه.
مامان گونه‌م رو بوسید، لبخند مهربونی به روم پاشید، گفت:
- برو آماده شو! قراره با خانواده‌ آقای تهرانی بریم خرید عروسی.
- چشم.
خیلی زود آماده شدم، رژ کالباسی رو به لب‌هام زدم. روبه مامان گفتم:
- من آماده‌م.
با مامان از خونه بیرون زدیم، سوار ماشین بابا شدیم. به فروشگاه بزرگ سرای ایران رفتیم. جهیزیه رو خریدیم، گفتن فردا میارنش جلوی خونه‌‌مون، از اون‌جا بیرون زدیم. به طلا فروشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #16
***
روز‌ها از چیزی که فکرش رو می‌کردم. زودتر سپری شد، روی صندلی آرایش‌گاه نشسته بودم. آرایش‌گر که اسمش نازی بود. ازم پرسید:
- عزیزم دوست داری موهات چه مدلی باشن؟
سوزان:
- می‌خوام باز باشن و فقط یه تاج ساده روی موهام باشه.
- اوکی، فهمیدم چه مدلی می‌گی!
آرایشم دوساعت طول کشید، بالاخره آرایشم‌ و مدل موهام تموم شدن، حالا فقط مونده بود، تور عروس نازی خانم با تحسین بهم نگاه کرد. گفت:
- وای دختر خودت قشنگ بودی خوشگ‌ترم شدی! بهت تبریک می‌گم عزیزم.
با لبخند تشکری کردم. آرایش مامان و سما هم تموم شده بود. مامان با دیدنم گفت:
- چه ناز شدی! دختر قشنگم.
سما با چشم‌های ذوق زده بهم نگاه کرد. گفت:
- وای سوزان واقعاً خودتی؟ دختر چه خوشگل شدی.
لبخندی بهشون زدم، تشکر کردم بعد از چند‌ دقیقه شاگرد نازی خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #17
***
《شیش ماه بعد》

شیش ماهی از عروسی‌مون می‌گذشت، هیچ وقت نگاه‌های عاشقانه‌ی آرش به آتوسا تو روز عروسیم از یادم نمی‌ره. لبخند تلخی زدم. افکارم رو پس زدم. بسته‌ی ماکارون رو بیرون آوردم. آرش مثل همیشه سرد و یخ پشت میز نشست. آروم گفتم:
- چای می‌خوری برات بریزم؟
- آره.
براش داخل یه استکان چای ریختم. جلوش گذاشتم، ماکارون رو که آب‌کش کردم. روی گاز گذاشتم، شعله‌ی گاز رو کم کردم. از آشپزخونه بیرون زدم، وارد اتاقم شدم! اتاق‌هامون جدا بودن. ساجده بهم زنگ زد. تماس رو وصل کردم. با لبخند جواب دادم.
- سلام، ساجده خانوم؟
- سلام، عروس خانوم چطوری؟
- خوبم! ممنون تو خوبی چی‌کار می‌کنی؟
- ای منم خوبم، خواستم خبر بدم، حامله‌م!
- چی؟ واقعاً راست‌ می‌گی؟ دختره یا پسر؟
- فعلاً معلوم نشده.
- اوه واقعاً برات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #18
- آرش خونه‌ست؟
- نه، گفته بود می‌ره ماموریت کاری!
- ماموریت کاری؟
- آره، چطور مگه؟ چیزی شده مامان ثریا؟
- از دست این پسر من ماموریت کاری کجا بود! دروغ گفته الان داره پیش آتوسا چون همین نیم ساعت پیش زنگ زد؛ و گفت داره پیش آتوسا.
چی؟ باورم نمی‌شد، یعنی بهم دروغ گفته بود؟ اشک‌هام ریختن. اون حتی تو عقدم یه نیم نگاهی بهم ننداخته بود. می‌گفت تو انتخاب مامانمی! با بی رحمی گفت. من انتخابش نیستم، اتنخاب اون آتوسا بود. این حقیقت چه تلخ بود؟ چند روز بعد اومد آرش اومد بهم گفت:
- قرار بره کنار آتوسا زندگی کنه! هر از گاهی‌م به من سر می‌زنه.
بدون این‌که از من جوابی بخواد، چمدونش رو جمع کرد، و رفت منم تو این چند روز به مدرسه‌ برگشته بودم، دانش‌آموزان با دیدنم هر کدوم به سمتم می‌اومدن، ابراز دلتنگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا