• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه شوهرم نباش | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 121
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
81
پسندها
173
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #11
***
سوزان:آره، دیگه قرار شد یه هفته دیگه نامزد کنیم.
ساجده: واقعاً برات خوشحالم.
لبخندی به حرفش زدم، گفتم:
- ممنون عزیزم، فعلاً کاری نداری؟
- نه، عزیزم برو به کارت برس.
گوشی رو قطع کردم. مامان گفت: عزیزم آقا آرش پشت در منتظرته.
- وای ببخشید، یادم رفت.
خودم رو آماده کردم. قرار بود بریم آزمایش خون بگیریم. از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم، گفتم: سلام ببخشید، دیر اومدم.
- اشکال نداره.
ماشین رو روشن کرد. به آزمایش‌گاه رسیدیم، ماشین رو یه جا پارک کرد. از ماشین پیاده شدیم، وارد آزمایش‌گاه شدیم. وارد اتاق شدم، پرستاری ازم خون گرفت، از اتاق که بیرون زدم. آرش رو روی صندلی نشسته دیدم. مثل این‌که اون زودتر کارش تموم شده بود. با دیدنم از جاش بلند شد، گفت: بریم؟
- بله، بریم.
سوار ماشین شدیم، گوشی‌ش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
81
پسندها
173
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #12
آرش:
- ببین آتوسا قرار نیست با این ازدواج ما از هم جدا بشیم.
آتوسا با چشم‌های اشک‌بارش بهم خیره شد. گفت: می‌فهمی چی می‌گی؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم. آخه این چه سرنوشتی بود که من گریبان‌گیرش شدم. من با اون دختره سوزان حرف زده بودم. ولی اون این ازدواج رو قبول کرده بود. اصلاً چرا قبول کرد؟ نکنه اونم من رو دوست داشته باشه؟ به آتوسا گفتم:
- نگران نباش، بعد از یه مدت طلاقش می‌دم.
با این حرفم کورسوی امید توی نگاهش روشن شد. با خوشحالی گفت: واقعاً؟
- آره، دروغ که نمی‌گم.
تو آغوشم خزید، بوسه‌ای روی موهاش نشوندم، گوشی‌م زنگ خورد. مامان بود تماس رو وصل کردم. جواب دادم:
- سلام، مامان چی‌شده؟ زنگ زدی؟
ثریا: پسرم یادت نره امشب خونه‌ی آقای زرین دعوتیم.
پوفی کشیدم: نه مامان یادم نمی‌ره، فعلاً کار دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
81
پسندها
173
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #13
سوزان:
با ذوق خاصی داشتم، خودم رو برای نامزدی آماده می‌کردم، مامان همه‌ی تدارکات رو دیده بود. همه‌ی فامیل رو دعوت کرده بودیم. آرایش لایت و دخترونه‌ای روی صورتم نشوندم. با رضایت داخل آیینه به خودم نگاه کردم. محشر شده بودم. مخصوصاً با لباس مجلسی بلند مشکی که به سلیقه‌ی مامانم پوشیده بودم. صندل‌هام رو پا کردم. مامان با دیدنم قربون صدقه‌م رفت، گفت: بزار برم برات اسفند دود کنم! تا چشم نخوری دختر قشنگم.
لبخندی به مهربونیش زدم. برام اسفند دود کرد. مهمون‌ها که اومدن، همشون بهم تبریک گفتن. با لبخند تشکر کردم. سما دختر‌خاله‌ مهین دست‌هام رو گرفت، گفت: وای سوزان باورم نمی‌شه، داری عروس می‌شی!
بعد از ساجده سما همدمم بود، با شیطنت گفتم:
- ایشالله نوبت خودت!
با خنده مشتی به بازوم کوبید، با شوخی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا