• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان داهی جوهر | نازنایلی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع naa Z nayli
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها بازدیدها 30
  • کاربران تگ شده هیچ

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #21
مغز جوری بود که ازش رد بشی ولی همه چی برات تاریک باشه وقتی تاریکِ، هم رد نشده حساب کن! برای اون باید چشمی ساخته میشد که سیاهی رو ببینه! ولی این فرد می‌تونستم بفهمم می‌خواست با این هیبت ترسناک و نگاه قهوه‌ایِ عمیقش حالم رو بد کنه و خرافاتی از خودش که ترسناک هم به نظر برسن من رو فراری بده، چون وقتی حالم بد باشه باور کردن خرافات هم همون‌قدر ممکنه اما اون، از این‌که من در قید این حرف‌ها نیستم نمی‌تونست بفهمه؛ حالا از وضع اسفناک قبلم دلجویی کرده و حال ارجحی داشتم! در نگاه اول تا هزارم به حقیقتی نرسیده‌ام و می‌خوام بین یازده هزارم، تا (سیزده هزارم)بتونم اون رو بفهمم جوفه‌ی‌ خوبی باید داشت که حجم مغزش رو تحمل می‌کرد ولی دوست داشتم بهش اضافه کنم که بیشتر اذیت بشه زیادی حرف نمی‌زد و این باعث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #22
هر انسان در زندگی‌اش متخصص یک جراحت، متفاوت با یک‌دیگر بودِ و او را پانسمان می‌کند. آن مرد هم نیز یکی از تخصصات جراحت تحصیل کردِ است برای او، با آن‌که خود یک کار کشته بودِ مغزی را پرورش دادِ و آن را قابل ادراک و احساس نساخته بود چون این‌کار از خطوط قرمز علمی رد می‌شود. پانسمان خود ممکن نبود..
***
(هُما)
سالن پذیرایی بسیار مجلل با دو دست صندلی‌های سلطنتی که یک دست طلایی و خردلی رنگ و دیگری، آبی کله غازی بودن به چشمم می‌خورد که با چیدمان خاصشون باعث شده بودن سالن به دو بخش و دو رنگ مجزا تقسیم بشه، ویترین بزرگی از جنس شیشه با حاشیه‌های چوبی که به شکل بال فرشته کنده کاری شده بود هم نقطه تمرکز اتاق به شمار میومد، اندازه بسیار بزرگش باعث شده بود که بیشترین دید رو در سالن داشته باشه و در سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #23
سرم رو به پشتیِ مبل خردلی رنگ تکیه دادم با انگشت شصت و اشاره‌ی هر دو دستم، شقیقه‌ام رو مالش دادم سرم درد می‌کرد، باعث می‌شد درد به چشمام بزنِ، هم درد کنن! انگار همه حادثه‌ها در مغزم اتفاق می‌افتادن و درد می‌کرد‌!‌ به خاطرِ داشتن مغز، از انسان‌ها نفرت داشتم و به‌ خاطرِ حضور یک مغز چروک خوردِ که توش اطلاعاتی داشت که باید با باز کردن چشم دنیا دیده می‌شد. نه، مغز برای بیشتر از این‌ها طراحی شده من چیزی رو می‌بینم که قبلاً از وجودش خبر داشتم، مغز همه چی رو می‌دونه و از خیلی چیزها باخبرِ ولی منتظره چشم ببینه گوش بشنوه که عجیببه نظر نیاد قطعاً شگفت انگیزِ ولی انگار، واقعیت مغز رو سال‌ها پیش دزدیدِ بودن و مغز تازه‌‌ی ساخت انسان؛ برنامه‌ریزی شده جاش رو گرفته بود!‌ مغز مرده بود و جدیدش رو ساخته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #24
***
مخیله‌ام هم چون متلاشی بود مثل کپسول‌های اون ویروسی که هنوز وقت برای شکستنش در خونی رو داشت، گویی از نوای خیالیِ پیانویی خیالی می‌شنیدم به خودم تلقین می‌کردم که می‌شنیدم. به طورِ ویژه از سه نفری که دنبال چیزی از من هستن خبر دارم؛ اما نمی‌دونم کلاً چند نفرن!
منو هُما تضاد هم بودیم؛ اما نفع این دو قطب، برابر بود.‌منفی و مثبت بسر می‌بردن عقلم رو عقل دیوونه‌ی اون تکمیل می‌کرد! من در دیوونگی مهارت نداشتم و این یک ضعف به شمار می‌اومد. در حالی که اون می‌تونست هر دوی این‌ها باشه! مجهولات از سمت من به خروش می‌افتاد و مغز اون به راه‌حل می‌رسید. هر یک به سهم خود تلاش می‌کردیم مغز رو داشته باشی حتی به بدنم لازم نداری چون مغزی که احساس و ادراک داشته باشه به بدن نیازی ندارِ، این یک منطق علمی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #25
***
(دو ساعت بعد)
رو به چهره‌های عینه‌اش با آرامش ندایی، به سمت چشماش برای شنیدنش حرف می‌زدم:
- امروز می‌خوام سوال‌ها سهم تو هم باشن و فقط به حرف‌های من بسنده نکنیم! بپرس؟! امروز تو هم باید از من بدونی.
به صورتش نگاه کردم و اون پس از چند لحظه درنگ، وقتی آرامش رو تونست احساس کنه و فهمید که من دلیلی ندارم بهش آسیب بزنم لب زد:
- وقتی تو رو می‌بینم آدم‌هایی هستن که بهم میگن بهش اعتماد نکن، اون یکی مثلِ خودتِ اما لازم می‌بینم بگم همشون نه بیشترشون، همین رو میگن به نظر خودت راست گفتن؟
اون حرف زده و من به صورتش نگاه می‌کنم الان که دقت بیشتری روش خرج می‌دم می‌بینم که سمت چپ صورتش با سمت راست فرق داره چشم‌هاش که گردترِ و همون رخ چپی که گویی بی‌احساس‌تر از سمت دیگه صورتشِ، وقتی می‌فهمم هم سوال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #26
***
ماده عصبی که در جوفه سر؛ واقعه شدِ باعث تمام کارهای منِ! انگار از رعاف آوردم و در استخوان تزریق کردم و می‌خوام این‌ها رو از استخون پوست خود بکنم و بذر بدم به پوست مستعمل اون؛ این لغزها، برای پاسخ برخی از سوالات استفاده میشن اون دارِ حرف می‌زنه:
- تو ضعیفی طوری که مامان هر بار، بیشتر از بارهای دیگه، سرش رو بکوبه به دیوار.
دست‌هام مشت میشن انگار همه از من نقطه ضعف گرفتن من می‌دونم ضعیفم اما شنیدن این کلمه سختمه، شاید برای این‌که باور می‌کنم واقعاً ضعیفم و تایید به افکارم می‌زنن، چشم‌هام می‌سوزِ این‌که بعد تمام کارهایی که برای قوی کردن خودم یا شاید نشون دادن این‌که قوی‌ام انجام دادم اما؛ بازم به چشمشون ضعیفم مثل یک استخون ضعیف و آزار دهنده، لـ*ـب زدم:
- آره من ضعیفم چون به مغزم محدود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #27
***
سرم رو کج کردم و با این‌که دردی کم نزدیک به بیشتر شدن در سرم بهم هشدار می‌داد به سوالش جواب دادم:
- درسته شاید نتونم چیزی که بهت ربط داشته باشه رو پیدا کنم اما من می‌تونم از چشمات به مغزت برسم و چیزی رو بهت تجسم کنم که خودت بخوای بیای بیرون ولی نتونی. میگی چیزی اون بیرون وجود نداره که بخوای بیای بیرون اما؛ دلیلی‌های زیادی برات وجود داشته که می‌خوای همون‌جا گوشه بشینی من همون دلیل اون‌جا بودنت رو پیدا می‌کنم که بیای این‌جا هوم می‌فهمی که درباره‌ی چی حرف می‌زنم؟!
سرش رو که صورتش یک خنده‌ی کج داشت و ابروهاش رو بالا انداخته بود گوشه لـ*ـبش انگار به کنترل خودش تکون نمی‌‌خورد که می‌لرزید با سرفه‌ای نه چندان طولانی و بلند صداش رو صاف کرد و گفت:
- من همیشه یه گمشده‌ای دارم که اون‌جا بیام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #28
*
(دانایِ کُل)
پیکرش را به دیوار تکیه می‌دهد نفس عمیقی می‌کشد چشم‌های تب دارش و مژه‌های خیس فرش؛ آهسته بهم فشرده میشن نگاهش را باز نگه می‌دارد و به نقطه کوری از اتاق فانتزی به رنگ خاکستری، خیره‌گی‌اش را ثابت نگه می‌دارد خسته لـ*ـب‌هایش را بهم فشار می‌دهد باید هُمایی هم پیشش باشد خیره‌گی‌اش که وسیع می‌شود به پنجره نگاهم می‌کند، رنگ شب، مانندِ تصورِ مشکوک در چشم‌هایش گذاشته شده و تیرگی‌هایش همان نخ‌هایی بودن که از جهان دیگر در چشم‌هایش به جا مانده بود راهش را در تیرگی‌ها پیدا کرده بود
*
(هُما)
چونه‌اش رو بالا متمایز شده روی مبلِ کلاسیکِ به رنگ قرمز و سیه رنگ، حاضره! سرش رو تکون میده و من خیره به گردن بلندشم و چرا گردنش درد نمی‌گیره؟! این رو با بلند کردن سرش و با خیره شدن دو مردمک مشکیش به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #29
***
(راوی)
روی زمین دقیقاً در وسط اتاقش نشسته است چشم‌هایش از همیشه بهتر می‌بیند اتاق دارای همه اشیایی‌ست که او، دارد. به مادرش نگاه می‌کند که روبه‌ رویش قرار گرفته است به فرض، فاصله‌ی بسیار کم را با او دارد به اندازه‌ی دو قدم، چشم‌های درشت قهوه‌ایِ تیره‌ای دارد لبان نازک موهای صاف، بینی گوشتی صورت دایره مایل به بیضی؛ صورت گندگی رنگ و چشمایی که حقیقت اوست به آن خیره است! تا جایی که چشم اندازهایش ادامه دارد نگاه آن می‌کند
یک تصویر سه بعدی به ماهیت دو بعدی، نفسی عمیقی می‌کشد جانش در قلبش جمع شدِ و مادرش با کج خندی گوشه صورتش لب به سخن می‌دهد:
- میری جایی که اون و من میگه، تو حداقل این رو به من و اون مدیونی.
چشم‌هایش را بسته و ضربه قبلی را به زودی فراموش می‌کند که ضربه‌ی دیگری نیز هم، سهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

naa Z nayli

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/21
ارسالی‌ها
229
پسندها
1,569
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #30
مادرش که آرتیمیس نام اوست می‌گوید:
- و اگه حواست بهت
دروغ بگه این‌ها همش چرنده! درسته ما حتی بی‌منطق هم فکر کنیم یه جا در دنیا هست که به دردمون بخوره!
هُما به مادرش که پس از این حرف با یک تار مو در سرش که به انگشتش پیچ داده نگاه می‌کند تاز قهوه‌ای رنگ به تیره لب می‌زند به سقف که حاله‌هایی از آبی دارد نگاه می‌کند و می‌گوید:
- فکر می‌کنی یک از ارگانیزم‌های مبتنی بر کربن در جهان واقعی هستیم به‌خاطر همین مثل رباتی، فکر می‌کنی یک شبیه‌سازی بی ارزش چیزی نیستی البته نچ، شاید ارزش داشته باشی من در یکی از سیاره نماها زندگی نمی‌کنم و خودم نما نیستم همه بازی‌ها یک دنیای غیر واقعیه غرق کننده دارن و دارای اشکالاتی هستن و اون‌قدر که فکرش رو می‌کنن واقعی به نظر نمیاد؛ ما دچار نقض‌هایی هستیم که آدمای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا