- تاریخ ثبتنام
- 27/3/24
- ارسالیها
- 90
- پسندها
- 477
- امتیازها
- 2,713
- مدالها
- 5
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #11
چراغهای سفید پژوی مشکی، مثل دو چشم بیدار، مدام در آینهی خودروی خانوادهی کریمی رفتوآمد میکرد.
محمدرضا یکبار دیگر نگاهش را به آینه دوخت.
این بار دیگر لبخند نزد.
فاصلهی ماشین پشتسری، کمتر از حد معمول بود.
آنقدر نزدیک که حتی شمارهی پلاکش هم به سختی دیده میشد.
سمیه آهسته گفت:
ـ گفتم که، انگار دنبال ماست.
محمدرضا چیزی نگفت.
فقط کمی سرعتش را بیشتر کرد. عقربهی کیلومترشمار بالا رفت.
هفتاد، هشتاد، نود.
اما پژوی مشکی، هنوز همان فاصله را حفظ کرده بود.
پروا متوجه تغییر حال پدرش شد. دفتر طراحی را بست.
ـ بابا، اتفاقی افتاده؟
محمدرضا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، لبخند کمرنگی زد.
ـ نه باباجان فقط میخوام زودتر برسیم خونه.
سمیه نگاه کوتاهی به همسرش انداخت.
بیستودو سال زندگی کنار...
محمدرضا یکبار دیگر نگاهش را به آینه دوخت.
این بار دیگر لبخند نزد.
فاصلهی ماشین پشتسری، کمتر از حد معمول بود.
آنقدر نزدیک که حتی شمارهی پلاکش هم به سختی دیده میشد.
سمیه آهسته گفت:
ـ گفتم که، انگار دنبال ماست.
محمدرضا چیزی نگفت.
فقط کمی سرعتش را بیشتر کرد. عقربهی کیلومترشمار بالا رفت.
هفتاد، هشتاد، نود.
اما پژوی مشکی، هنوز همان فاصله را حفظ کرده بود.
پروا متوجه تغییر حال پدرش شد. دفتر طراحی را بست.
ـ بابا، اتفاقی افتاده؟
محمدرضا بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد، لبخند کمرنگی زد.
ـ نه باباجان فقط میخوام زودتر برسیم خونه.
سمیه نگاه کوتاهی به همسرش انداخت.
بیستودو سال زندگی کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.