• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تسخیر ابدی | معصومه مولایاری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Masoumeh.molayari
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 20
  • بازدیدها بازدیدها 167
  • کاربران تگ شده هیچ

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #11
محمد تلخ خندید بیشتر شبیه به یک شکست... وکیل وصی برای چه؟ مگر چه اتفاقی افتاده بود که اینگونه با او برخورد می‌کردند. به کدام وکیل زنگ می‌زد به کدام پدر؟ زنگ می‌زد و چه می‌گفت؟ اینکه دختری که به خاطرش از طایفه‌ و ایل سرحدی گذشته حالا به این حال و روز افتاده بود؟
ـ نه ممنونم.
سرش را کلافه به صندلی تکیه داد. دلهره و اضطراب عجیب حالش را دگرگون کرده بود. مرگ ساینا درست نقطه‌‌ی شروع تمام درد ها بود. دردهایی که شروع نشده بی‌‌علاج مانده و خوب می‌دانست که محیا دیگر آن محیای سابق نخواهد شد. نگران خودش نبود دلش برای دختری ریش بود که همیشه دغدغه‌ی شیطنت‌های سرکشانه‌ی خواهرش را داشت. دلش برای پدر و‌مادرشان می‌سوخت که اینگونه باید به عزا بنشینند ‌و برای بردیایی‌که تا ابد عذاب وجدان این را داشت که چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #12
صدایش به لرزش افتاد و از ناراحتی پلک هایش می پرید.
سرگرد زارعی بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
ـ سه روز پیش کجا تشریف داشتید و چرا تا الان سراغی از خانم‌تون نگرفتید؟
محمد با حوصله و دقیق به سوال های او پاسخ داد:
من همین دو ساعت پیش وارد چابهار شدم و از پنج روز پیش تهران بودم و سی و دو ساعت اخیر هم داخل راه و برگشت به اینجا... بردیا که زنگ زد و تا حدودی گفت که چیشده بی وقفه و بدون هیچ استراحتی تا اینجا رانندگی کردم. می تونید تمام دوربین های شرکت پایراکود رو چک کنید و همین طور دوربین های راهنمایی و رانندگی رو...
ـ حتما چک می کنیم. به نظرت کار طایفه ی ابوحیدره یا بومی های ساندوچ؟ آخرین بارعلی فانی رو چه زمانی دیدید؟
محمد از شنیدن نام محله ها و اسم علی فانی متعجب اخم هایش درهم شد. محله ای که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #13
این جمله مثل سایه‌ای سرد روی ذهن محمد افتاد. فقط سر تکان داد و از اتاق خارج شد. جلوی در، سرگرد زارعی گوشی‌اش را به سمت او گرفت.
ـ می‌دونستم پسر شیخ کمالی. ما فقط داریم وظیفه‌مونو انجام می‌دیم.
محمد گوشی را گرفت؛ نگاهش برای لحظه‌ای سنگین شد.
ـ لطفاً منو زیر سایه اسم پدرم نذارید... از کجا معلوم اصلاً کار اون نباشه؟ من خودم به همین آقا شک دارم اصلا ازش شکایت دارم.
سرگرد زارعی با پوزخندی کم‌رنگ، پاسخ آن قدرت‌نمایی را داد؛ پوزخندی که بیشتر بوی تهدید داشت تا تمسخر.
ـ برو، به احترام پدرت و حال و روزی که داری فعلاً چیزی نمی‌گم.
وکیل محبی بی‌درنگ دست روی بازوی محمد گذاشت و او را به سمت در خروجی کشاند.
ـ خیلی ممنونم سرگرد...
از ساختمان آگاهی که بیرون آمدند، محمد ناگهان دستش را از میان حصار دستان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #14
محمد گوشی را با عجله قطع کرد؛ نه از سر بی‌ادبی، بلکه از هجوم ناگهانیِ خوشی‌ای که مثل شوک برق از ستون فقراتش بالا دوید. قدم‌هایش تند شد، انگار زمین زیر پایش قرار نداشت. در دلش اما آشوبی بود که هنوز آرام نگرفته بود؛ دلخوریِ مبهمی از محیا در کنارش می‌جوشید، محیایی که همیشه حتی برای ساده‌ترین تصمیم‌ها با او هماهنگ می‌شد. پس از این یکی چرا بی‌خبر مانده بود؟ همین فکر، اخمی ریز روی پیشانی‌اش نشاند، اما خبر به هوش آمدن او آن‌قدر قوی و شیرین بود که اخم را در خودش حل کرد.
محیا میان مرز خواب و بیداری بود که محمد به راهرو رسید. اجازه‌ی ورود نمی‌دادند. فضای آی‌سی‌یو سنگین بود؛ بوی مواد ضدعفونی، نور سفید بی‌روح، و رفت‌وآمد پرستارها که با سرعت علائم حیاتی را چک می‌کردند چتدی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #15
ـ من می‌خوام ساینا رو ببینم… نکنه رفته باشه جهنم؟ اینجا بهشته؟ یا برزخ؟
چند لحظه سکوت سنگینی افتاد. نگاه‌ها بین هم چرخید. محمد تلاش می‌کرد او را آرام کند، اما او در دنیای دیگری گیر افتاده بود. دکتر در نهایت سرگرد زارعی و بردیا را از اتاق بیرون برد. صدایش آرام اما جدی بود:
ـ من تو این همه سال خدمت، همچین چیزی ندیدم. یا این دختر خیلی مقاومه یا متأسفانه دچار شوک روانی شدید شده. چیزی شبیه گسست از واقعیت. ذهنش برای فرار از اون شب، خودش رو از واقعیت جدا کرده. امیدوارم موقتی باشه. اگر طول بکشه، باید وارد درمان تخصصی روان‌پزشکی بشیم.
نگاهی به پرونده انداخت و ادامه داد:
ـ فعلاً با سؤال و جواب خسته‌ش نکنید. حضور همسرش کنارش کمک‌کننده‌ست. باید اجازه بدیم آروم‌آروم به واقعیت برگرده.
سرگرد زارعی اخم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #16
حواست جمع باشه. دو تا سرباز دیگه هم اضافه می‌کنم. باید مثل عقاب بالای سرش باشید. اگه قراره کسی بهش آسیب بزنه… اول از همه خودت باید جلوش وایستی.
ـ بله قربان.
بردیا وارد اتاق شد و با دیدن محیا که روی تخت دراز کشیده و با محمد صحبت می‌کرد، یاد خاله‌اش افتاد؛ خاله‌ای که به امید او دخترانش را راهی جنوب کرده بود، حالا چه جوابی باید برایش داشت؟ دخترانی که یکی از آن‌ها در عالم هپروت سیر می‌کرد و دیگری تن بی‌جانش در سردخانه، انتظار خانه ابدی‌اش را می‌کشید. نفسی دردناک کشید. از دور چشمش به محمد افتاد که چه عاشقانه به محیا نگاه می‌کرد و هر از گاهی بغض را می‌بلعید. با ورود پرستار بخش، محمد از تخت فاصله گرفت و پرسید:
ـ وضعیتش چطوره؟ نمی‌بریدش داخل بخش؟
پرستار سرم جدیدی را وصل کرد و گفت:
ـ از اول هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #17
خودش هم نمی‌دانست این لعنت برای چیست؛ شاید برای این‌که کسی حرفش را باور نمی‌کرد. چرا باید دوباره خوابانده می‌شد؟ حتی اگر ساینا مرده بود، باید به او می‌گفتند... اما چیزی شبیه امید هنوز در دلش روشن بود. اگر خودش بعد از آن تیر خوردن زنده مانده بود، شاید ساینا هم زنده بود. با این حال، تصویر آمبولانس و آن جنازه دوباره در ذهنش جان گرفت. صدای دکتر و محمد و بردیا برایش گنگ شده بود. با چشم‌های نیمه‌بازش روی تخت افتاده بود؛ انگار غبار فراموشی روی صورتش نشسته باشد. دکتر نبضش را گرفت و گفت:
ـ همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودم، بیشتر از چند ساعت طول نکشید تا با واقعیت روبه‌رو بشه. از نظر جسمی مشکلی نداره. نه شکستگی، نه خطر جدی. فقط باید با حقیقت کنار بیاد و پیش روانشناس بره. بهتره مرخصش کنید. بردیا کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #18
مقاومتش که کم شد، دردش شدیدتر شد. سرش سنگین شد و برای لحظه‌ای خیال کرد دارد کابوس می‌بیند. آرام‌آرام نفس‌هایش را شمرده بیرون داد. با کم شدن تقلا، سایه روی سرش نشست و کاملاً وارد تنش شد. ناگهان همه چیز تغییر کرد. محیا خود را معلق دید؛ سبک و جدا از زمین... حالا بالای تخت، از ارتفاعی نامعلوم، همه چیز را می‌دید. انگار دیدش گسترده‌تر شده بود؛ از ایستگاه پرستاری تا حیاط‌های بیمارستان. جسمخود را هم می دید. روی تخت بود و دستانش هنوز در دستان محمد قفل شده بود... یاد آن شبی افتاد که از بالا به جسم خودش و ساینا نگاه کرده بود... دو سربازی که پشت در اتاق نشسته بودند را صدا زد.
ـ آهای آقای پلیس...
در کنارشان فرود آمد. نه او را می‌دیدند و نه صدایش را می‌شنیدند. شاید این بار به راستی مرده بود. در افکار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #19
محمد، برعکس تصوری که داشت اگر محیا بفهمد ساینا مرده قیامت به پا می‌شود، او را در اوج آرامش دید و کمک کرد دراز بکشد.
ـ کجاست؟
پرستار به او نزدیک شد و با نگاه، به محمد اشاره کرد حواسش را پرت کند.
ـ گفتم کجاست محمد؟ جنازه‌ی ساینا کجاست؟ تو سردخونه‌ست، همینجا، آره؟
محمد این بار بلند گریه کرد و دست محیا را محکم گرفت. پرستار آمپول را به بازوی او تزریق کرد.
ـ آره قشنگم... خواهر نازنینت رو از دست دادیم. گریه کن... بیا با هم گریه کنیم که این کوله‌بار سنگین از روی دلت برداشته بشه...
محیا نه گریه می‌کرد و نه تکان می‌خورد. انگار سوزش سرنگ را هم حس نکرده بود. زبانش بند آمده بود و به سقف خیره مانده بود. صحنه‌هایی که تا چند لحظه پیش دیده بود از جلوی چشمانش کنار نمی‌رفت. حتی نخواست او را به سردخانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Masoumeh.molayari

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
30/7/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
31
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #20
ـ سلام.
ـ با سرگرد صحبت کردم. گفتم می‌خوای محیا رو ببری عمارت... تو اخبار اعلام کردن که دو تا دختر تو جاده فوت شدن. فکر نمی‌کنم خطر مهمی تهدیدش کنه، اما تا سه چهار روز باید محض اطمینان داخل عمارت مأمور باشه تا ازش بازجویی کنن. نمی‌خوام ناراحتت کنم، اما محیا فعلاً بیشتر به چشم یه متهم و بعد شاهد دیده میشه... اون موادی که داخل کوله‌ی ساینا بوده کار رو خراب کرده.
محمد با شنیدن کلمه‌ی «مواد» پوزخند زد.
ـ خب معلومه اونی که خواسته قتل رو انجام بده براشون پاپوش دوخته تا رد گم کنه. هرکی هست کارش مواد نیست. بازم از هیچی بهتره... ببریمش.
ـ محمد؟
ـ چیه بردیا... گفتم که مراقبم، ناسلامتی زنمه‌ها... اصلاً خودتم بیا.
بردیا در کنارش نشست.
ـ نه، اصلاً این بحثا نیست. امروز شوهر خالم میاد اینجا... دو سه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا