- تاریخ ثبتنام
- 30/7/26
- ارسالیها
- 20
- پسندها
- 31
- امتیازها
- 40
- نویسنده موضوع
- #11
محمد تلخ خندید بیشتر شبیه به یک شکست... وکیل وصی برای چه؟ مگر چه اتفاقی افتاده بود که اینگونه با او برخورد میکردند. به کدام وکیل زنگ میزد به کدام پدر؟ زنگ میزد و چه میگفت؟ اینکه دختری که به خاطرش از طایفه و ایل سرحدی گذشته حالا به این حال و روز افتاده بود؟
ـ نه ممنونم.
سرش را کلافه به صندلی تکیه داد. دلهره و اضطراب عجیب حالش را دگرگون کرده بود. مرگ ساینا درست نقطهی شروع تمام درد ها بود. دردهایی که شروع نشده بیعلاج مانده و خوب میدانست که محیا دیگر آن محیای سابق نخواهد شد. نگران خودش نبود دلش برای دختری ریش بود که همیشه دغدغهی شیطنتهای سرکشانهی خواهرش را داشت. دلش برای پدر ومادرشان میسوخت که اینگونه باید به عزا بنشینند و برای بردیاییکه تا ابد عذاب وجدان این را داشت که چرا...
ـ نه ممنونم.
سرش را کلافه به صندلی تکیه داد. دلهره و اضطراب عجیب حالش را دگرگون کرده بود. مرگ ساینا درست نقطهی شروع تمام درد ها بود. دردهایی که شروع نشده بیعلاج مانده و خوب میدانست که محیا دیگر آن محیای سابق نخواهد شد. نگران خودش نبود دلش برای دختری ریش بود که همیشه دغدغهی شیطنتهای سرکشانهی خواهرش را داشت. دلش برای پدر ومادرشان میسوخت که اینگونه باید به عزا بنشینند و برای بردیاییکه تا ابد عذاب وجدان این را داشت که چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.