
اره خیلی حتی بیشتر از خیلیبهترین خاطرات من با دوستم امیره. اولین دیدار اتفاقیمون وقتی بود که اسامی ما دوتا جا به جا شده بود توی امتحان.
من امیر محمد ادبی و اون امیر محمد قاسمی.
از اون موقع به بعد کم کم باهم رفیق شدیم و خاطرات شیرینی رو رغم زدیم تا اینکه اومدن چند نفر به این رابطه لطمه وارد کرد و باعث شد دیگه هیچوقت نتونیم اون دوتا دوست قدیمی بشیم.
با وجود اینکه هر روز هم همو میبینیم و با وجود اینکه هردفعه خاطرات گذشته برامون تکرار میشه، اما نمیتونیم حتی ی سلام ساده هم به همدیگه بکنیم.....
خیلی سخته، مگه نه؟!
آخیااا هرچی دارم خاطرات:/ همشونم باحال:/
ولی یه دوست صمیمی داشتم خدا از من گرفتتش خیلی دوس داش مدل شه یه روز با دوسته مشترکمونو رلش جمع شدیم من زنگ زدم بهش گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر صدامو عوض کردم شروع کردم به حرف زدن گفتم سلام ما از شرکته ایکس ایکس تاکس ایکس با شما تماس میگیرم که موخفف یکی از بهترین شرکت های زیبایی و مدلینگ تو امریکاس ما ب صورت اتفاقی شما رو در اینستاگرام مشاهده کردیم و از شما خوشمان امد....خدا بیامرزتش خیلی خوشحال شده بود انقدر جدی حرف زدم باورش شد تهش صدامو معمولی کردم گفتم هوی امیرعلی ام بست منو فحش!!از خند مردیم اون روز..شبش هم رفتیم بیرون تا می تونست منو زد ولی ..دو هفته بعدش هم مرد ....
مگه هر کی میخواد یه خاره رو فراموش کنه عاشقِ شکست خورده ست؟همیشه یه شکست عشقی خورده هست.:/ با عرض معذرت.
خاطرلماتم با پرنیا.
با پسر عموهام که دوتا شون داداشای ناتنیمن...اون یکیم که پسرعموی سه تامون میشد...شر بودیم تو کل فامیل...اصن اسم چهارتامون که میومد همه اه میکشیدن...با وجود اختلاف سنیامون پایه همدیگه بودیم...هنوزم هستیم ولی الان شدیم سه تا با یه دنیا غم...دیگه هیچکس شادی ما سه تارو نمیبینه شدیم سه تا ادم افسرده...درکت میکنم عزیزم...من شصتو سه روزه که پسرعموی عزیزمو از دست دادم...اون رفتو منو تیوا و تیما موندیم تو این دنیا با یه عالمه خاطره مشترک...که با هربار مرور کردنشون دیگه باید گریه کنیم نه بخندیم...جای امید بینمون خالیه افتضاح...حالا برای خاطره ساختن باهاش باید روی سنگ قبرش باهاش حرف بزنیم...شصتو سه روزه هیچکس لبخند ما سه تارو ندیده...دیگه نمیتونیم ببینیمش...
والاخخخخخخخخخخ