نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

دنباله دار کدوم خاطراتت و با کی خیلی دوست داری؟؟...........

  • نویسنده موضوع Ashk
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها 2,270
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Maede Shams

مدیر بازنشسته
سطح
46
 
ارسالی‌ها
4,868
پسندها
77,358
امتیازها
95,555
مدال‌ها
48
  • #41
خب تو هم باید شوهرت بدیم ماه آسمون
قبلا گفته بودم
سرخر نمیخوام:laughting::laughting:
من تنها باشم راحت ترم
هر کی باشه از خل بازیام عاصی میشه
پسرخالم که قبلا انقد تو سرِ هم میزدیم الان ازم عاصی شده
دیگه سلام هم به زور باهام میکنه
میگه تو رو نمیشه کنترل کرد
یهو جو گیر میشی میای میزنی موهام و میکنی:roflym::roflym:
 
امضا : Maede Shams

KãrMãW

مدیر بازنشسته
سطح
8
 
ارسالی‌ها
1,313
پسندها
26,621
امتیازها
58,173
مدال‌ها
10
  • #42
اون روزی که با احمد سر به سرم گذاشتن یادم نمیره شاید خیلی خجالت کشیدم و سوتی دادم اما الان بهشون میخندم
Elena Elena
 
امضا : KãrMãW

Sama_Shams

کاربر فعال
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
13,802
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
  • #43
بهترین خاطرات من با دوستم امیره. اولین دیدار اتفاقیمون وقتی بود که اسامی ما دوتا جا به جا شده بود توی امتحان.
من امیر محمد ادبی و اون امیر محمد قاسمی.
از اون موقع به بعد کم کم باهم رفیق شدیم و خاطرات شیرینی رو رغم زدیم تا اینکه اومدن چند نفر به این رابطه لطمه وارد کرد و باعث شد دیگه هیچوقت نتونیم اون دوتا دوست قدیمی بشیم.
با وجود اینکه هر روز هم همو میبینیم و با وجود اینکه هردفعه خاطرات گذشته برامون تکرار میشه، اما نمیتونیم حتی ی سلام ساده هم به همدیگه بکنیم.....:worried:
خیلی سخته، مگه نه؟!
اسمش فاطمه بود....از 6 سالگی میشناختمش ...مامانش با مامانم همکار بود ...با هم تو یه مدرسه ثبت نام کردیم ...اولین دوست صمیمی دوران بچگیم بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sama_Shams

Ashk

نو ورود
سطح
0
 
ارسالی‌ها
23
پسندها
2,317
امتیازها
13,073
  • نویسنده موضوع
  • #44
اسمش فاطمه بود....از 6 سالگی میشناختمش ...مامانش با مامانم همکار بود ...با هم تو یه مدرسه ثبت نام کردیم ...اولین دوست صمیمی دوران بچگیم بود ...از مدرسه با هم میرفتیم محل کار مامانامون اگه لباس یکیمون کثیف بود اون یکی وسط راه لباساشو کثیف میکرد که دو تامونو دعوا کنن ...دقیقا 8 سالم بود یه روز سر لی لی بازی دعوامون شد وتا زنگ آخر باهم حرف نزدیم موقع برگشت گونه اشو بوسیدم و با هم آشتی کردیم ...فردای همون روز رفتم مدرسه ولی نبود نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود اون لحظه ، از مدرسه یه راست رفتم محل کار مامانم تا ببینم چرا فاطمه نیومده مدرسه . پشت در اتاق خشک شدم مامانم داشت با همکار دیگش حرف میزد درباره فاطمه ...امروز تو جاده وقتی داشتن از خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ashk

Sama_Shams

کاربر فعال
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
13,802
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
  • #45
امضا : Sama_Shams

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
ارسالی‌ها
462
پسندها
12,245
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • #46
اسمش فاطمه بود....از 6 سالگی میشناختمش ...مامانش با مامانم همکار بود ...با هم تو یه مدرسه ثبت نام کردیم ...اولین دوست صمیمی دوران بچگیم بود ...از مدرسه با هم میرفتیم محل کار مامانامون اگه لباس یکیمون کثیف بود اون یکی وسط راه لباساشو کثیف میکرد که دو تامونو دعوا کنن ...دقیقا 8 سالم بود یه روز سر لی لی بازی دعوامون شد وتا زنگ آخر باهم حرف نزدیم موقع برگشت گونه اشو بوسیدم و با هم آشتی کردیم ...فردای همون روز رفتم مدرسه ولی نبود نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود اون لحظه ، از مدرسه یه راست رفتم محل کار مامانم تا ببینم چرا فاطمه نیومده مدرسه . پشت در اتاق خشک شدم مامانم داشت با همکار دیگش حرف میزد درباره فاطمه ...امروز تو جاده وقتی داشتن از خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AmirAdabi❆

Sama_Shams

کاربر فعال
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
13,802
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
  • #47
اینجاست که باید گفت:
رفتنت، رفتن جان، خودت میدانی؟؟

تسلیت میگم خواهر گلم
:love_struck::love_struck::love_struck:مرسی داداشی :rose::rose::rose::rose:امیدوارم رابطه تو و دوستت مثل قبل بشه :)
 
امضا : Sama_Shams

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
ارسالی‌ها
462
پسندها
12,245
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • #48

mehrabi83

کاربر فعال
سطح
43
 
ارسالی‌ها
1,196
پسندها
67,265
امتیازها
80,673
مدال‌ها
27
  • #49
اسمش فاطمه بود....از 6 سالگی میشناختمش ...مامانش با مامانم همکار بود ...با هم تو یه مدرسه ثبت نام کردیم ...اولین دوست صمیمی دوران بچگیم بود ...از مدرسه با هم میرفتیم محل کار مامانامون اگه لباس یکیمون کثیف بود اون یکی وسط راه لباساشو کثیف میکرد که دو تامونو دعوا کنن ...دقیقا 8 سالم بود یه روز سر لی لی بازی دعوامون شد وتا زنگ آخر باهم حرف نزدیم موقع برگشت گونه اشو بوسیدم و با هم آشتی کردیم ...فردای همون روز رفتم مدرسه ولی نبود نمیدونم چرا دلم براش تنگ شده بود اون لحظه ، از مدرسه یه راست رفتم محل کار مامانم تا ببینم چرا فاطمه نیومده مدرسه . پشت در اتاق خشک شدم مامانم داشت با همکار دیگش حرف میزد درباره فاطمه ...امروز تو جاده وقتی داشتن از خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : mehrabi83

Sama_Shams

کاربر فعال
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
13,802
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
  • #50
این متنو خوندم دیروز...کل دیشبو بیدار بودم و بهش فکرمیکردم=(حتی تصورش هم خیلی سخته امیدوارم بتونی بازهم دوست خوبی پیدا کنی و خدا بیانرزتش دوستتو
ممنون عزیزم
 
امضا : Sama_Shams
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
3
بازدیدها
163

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا