شاعر‌پارسی اشعار احمد شاملو

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Elka Shine
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 111
  • بازدیدها بازدیدها 6,028
  • کاربران تگ شده هیچ

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #91
به تو سلام می کنم

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

اگر فریاد مرغ وسایه ی علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم

خسته،خسته،ازراهکوره های تردید می آیم

چون آینه یی از تو لبریزم

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه ی بازوهایت

نه چشمه های تنت

بی تو خاموشم ،شهری در شبم

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم

وشهر من بیدار می شود

با غلغله ها،تردیدها،تلاشها

وغلغله های مردد تلاشهایش

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

وغروبت مرا می سوزاند

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

تو سخن نمی گویی

من نمی شنوم

تو سکوت می کنی

من فریاد می زنم

با منی ،با خود نیستم

وبی تو خود را نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #92
اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

ومن با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

ودستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

ود آر گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #93
در مرز نگاه من

از هرسو

دیوارها

بلند

دیوار ها چون نومیدی بلندست

آیا درون هر دیوار

سعادتی هست

وسعادتمندی

وحسادتی؟

که چشم اندازها

ازاین گونه

مشبک است

و دیوارها و نگاه

در دوردستهای نومیدی

دیدار می کنند

و آسمان زندانی ست

از بلور؟
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #94
غزلی در نتوانستن

از دستهای گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخنها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد

نغمه در نغمه در افکنده

ای مسح مادر،ای خورشید

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد

رنگها در رنگها دویده

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش ها می توانم زد

غم نان اگر بگذارد

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #95
درجدال آیینه و تصویر

دیری با من سخنی به درشتی گفته اید

خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید؟

رنج از پیچیدگی می برید

از ابهام و

هر آنچه شعر را در نظرگاه شما

به زعم شما

به معمایی مبدل می کند

اما راستی را

از آن پیش تر

رنج شما از ناتوانایی خویش است

در قلمرو دریافتن

که این جای اگر از عشق سخنی می رود

عشقی نه از آن گونه است

که تان به کار آید

وگر فریاد و فغانی هست

همه فریاد و فغان از نیرنگ است و فاجعه

خود آیا در پی دریافت چیستسد

شما که خود

نیرنگید و فاجعه

ولاجرم از خود

به ستوه

نه

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

خود آیا تاب تان هست

که پاسخی به درشتی بشنوید

به درشتی بشنوید
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #96
اگر بگویم که سعادت

حادثه یی است بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه یی

که سنگی را

ونیروانا که بودا را

چرا که سعادت را

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست

بر چهره ی زندگانی من

که برآن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
 
امضا : saba_maleke

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,103
امتیازها
28,773
مدال‌ها
3
  • #97

******

دوست اش می دارم
چرا که می شناسمش
به دوستی و یگانگی
شهر
همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم

اندوه اش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست


******
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,103
امتیازها
28,773
مدال‌ها
3
  • #98
******

کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو
درنگ می کنم!

******
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,103
امتیازها
28,773
مدال‌ها
3
  • #99

******

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم می کنه


******
 

(فاطمه1381)

مدیر بازنشسته
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
23/6/20
ارسالی‌ها
2,852
پسندها
3,103
امتیازها
28,773
مدال‌ها
3
  • #100

******

د‌ل های ما که به هم نزدیک باشن
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم

******
 
عقب
بالا