شاعر‌پارسی اشعار احمد شاملو

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Elka Shine
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 111
  • بازدیدها بازدیدها 6,028
  • کاربران تگ شده هیچ

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #81
بر سکوتی که با تنِ مرداب

بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش

وز عمیقِ عبوس می‌گوید

راز با او، به نغمه‌یی خاموش،

رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست

با دمش نیم‌سرد و سرسنگین

هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»

بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین!
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #82
قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان‌که ببینی

یا چیزی چنان‌که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن
 
امضا : saba_maleke
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] فندق

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #83
شبانه

عشق

خاطره یی ست به انتظار حدوث و تجدد نشسته

چرا که آنان اکنون هردو خفته اند

در این سوی بستر

مردی

وزنی

در آنسوی

تند بادی بر درگاه و

تند باری بر بام

مردی و زنی خفته

ودر انتظار تکرار و حدوث

عشقی خسته
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #84
در لحظه

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم

و زمان را لمس می کنم

معلق و بی انتها

عریان

می وزم،می بارم،می تابم

آسمان ام

ستارگان و زمین

وگندم عطر آگینی که دانه می بندد

رقصان

در جان سبز خویش

از تو عبور می کنم

چنان که تندری از شب

می درخشم

و فرو می ریزم
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #85
پرپرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

به مردابی دیگر

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر

خوشا پر کشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی!

آه

این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند.
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #86
مرگ من سفری نیست

هجرتی ست

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش

خود آیا از چه هنگام

این چنین

آیین مردمی

از دست بنهاده اید؟
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #87
با گیاه بیابانم

خویشی و پیوندی نیست

خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن

با من است

وهراس بی بار و بری

ودرین گلخن مغموم

پا در جای

چنانم

که مازوی پیر

بندی دره ی تنگ

وریشه های فولادم

در ظلمت سنگ

مقصدی بی رحمانه را

جاودانه در سفرند!
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #88
شب در راهست

دل را

در پستوی تاریکیها

با اندوه می توان

در کنج قفس

زندانی کرد

زنجیر تعلق

چون دیو پلیدی

مرا از اسارت خود

رها نمی کند

باغچه ی زندگی

طراوت خود را

در بهاری دگر

تجربه نمی کند
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #89
شعر رانده

دست بردار ازین هیکل غم

که زویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرومرده چراغ از دم باد

دست بردار،زتو در عجبم

به در بسته چه می کوبی سر

نیست ،می دانی،در خانه کسی

سر فرو می کوبی باز به در

زنده،این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرفها دارم در دل

می گزم لب به سکوت

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هرنفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشمم باد است

رانده اندم همه از درگه خویش

پای پرآبله ،دل پراندوه

از رهی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکل من از دنبال

می دود سایه ی من پیشاپیش

می روم با ره خود

سر فرو،چهره به هم

با کسم کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار!چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش و نه نور؟

چه امید از دل تاریک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : saba_maleke

saba_maleke

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
18/5/19
ارسالی‌ها
576
پسندها
2,493
امتیازها
14,773
مدال‌ها
12
  • #90
شعر افق روشن از احمد شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

وهر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ییست

وقلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ییست

تا کمترین سرود،بوسه باشد

روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی

ومهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

ومن آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که

دیگر نباشم
 
امضا : saba_maleke
عقب
بالا